نگارهٔ هفتادوپنجم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ پنجاه و ششم
نگارهٔ چهل و سوم
نگارهٔ دهم
* فرشته

خواب چقـــــدر خوب و آرامش‌بخش است.
می‌گویند «خواب» برادر «مرگ» است.

* منتظران!
* هایکوکتاب
* قحطی‌زده
* صفحهٔ ۶۰۰

sharh-e-esm «به دوستان گفتم: هر کس آمد و غذا خواست به او بدهید. اگر گفت: کم است، بیشتر بدهید. اگر رفت و دوباره برگشت، باز هم به او بدهید و نگویید قبلاً غذا گرفتی… با این کار می‌خواستم از برانگیختن حرص و طمع مردم برای جمع‌آوری غذا جلوگیری کنم. مطمئن بودم که کمک‌ها از شهرهای دیگر خواهد رسید.»

* صفحهٔ ۶۷
* صفحهٔ ۷۱
* صفحهٔ ۱۳۶




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵ام, آبان ۱۳۹۴، تعداد بازدیدها: 360 نفر

    javaher-dasht

    از تصویر دهکدهٔ آلمانی توی کتاب، پرت شده بودم به جواهردشت. همین چند ماه پیش کشفش کردیم. و مانده‌ام که چطور بین آن همه جلال و شکوه و زیبایی جان ندادیم. جواهردشت برایم جلوهٔ حقیقی رؤیایی بود که پیش از این در آلپ سرسبز دنبالش بودم.

    کتاب را می‌بندم و خودم را تصور می‌کنم که در آن دشت خالی از ساخته‌های خشن بشری، نشسته‌ام روی زیلویی و چشم دوخته‌ام به سبزی یک‌دست دشت، و گاوها، و اسب‌های رها؛ و مسحور سکوت و خاموشی هر صدای شهری شده‌ام؛ و دل سپرده‌ام به باد و نغمهٔ طبیعت. روبرویم کتابی باز است. کمی می‌خوانم و دمی فکر می‌کنم.

    و بعد به نظرم آمد که چقدر زندگی باید شبیه همین باشد و چقدر شهرها و پیشرفت‌ها (پیشرفت به کجا؟ به چه؟) ما را دور کرده است از این همه بکارت و زیبایی و فطرت.

    زندگی‌های این روزها یک جای کارشان می‌لنگد؛ وگرنه قرار نبوده زندگی بدو بدو باشد برای لقمه نانی و مدرکی و شهرتی. قرار بوده زندگی پل باشد،‌ وسیله باشد برای بیداری. توی شلوغی‌های شهر و «زمان»ی که همیشه زودتر از انتظار تمام می‌شود، همه‌مان خواب مانده‌ایم.

    زندگی حالش خراب است. گردبادی شده که یکی‌یکی در برمان گرفته و هر روز سرعتش بیشتر از قبل، ما را دور می‌کند از زمین و آسمان و طبیعت. می‌چرخیم و می‌دویم و بعد، یک روز آرام می‌گیریم. یک روز که آخر همهٔ روزهایی است که قرار بود درشان بیدار شویم و آرام بگیریم…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 3٫80 امتیاز از 5)
    Loading...
    قرارگرفته در شاخۀ: روزانه‌ها
    برچسب ها: , , , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴ام, مهر ۱۳۹۴، تعداد بازدیدها: 279 نفر
    پایی که جا ماند

    پایی که جا ماند

    مطالعه‌اش را از چند ماه پیش شروع کرده بودم. خواندنش زمان می‌برد. هضم این همه درد و زجر و سختی، به یک باره ممکن نبود. باید آرام‌آرام خوانده می‌شد تا وسطش روان آدم یک استراحتی بکند، رفرش شود و بعد دوباره جرعهٔ تلخی دیگر بنوشد.

    «پایی که جا ماند» خاطرات اسارت دو سالهٔ رزمندهٔ جوان و کم سن و سالی است که از همان ابتدا با پای مجروح اسیر عراقی‌ها می‌شود و بعد از چندین روز عدم رسیدگی عراقی‌ها، وقتی که پایش کرم می‌زند و عفونتش بالا می‌رود، در یک بیمارستان عراقی، قطع می‌شود. آزاده‌ای که در بند اردوگاه‌های مخفی عراق در تکریت و به دور از چشم صلیب سرخ جهانی بوده است. اردوگاه‌هایی که اسرایش همه مفقود‌الاثر بوده و کسی از موقعیت آن‌ها، و زنده یا مرده بودنشان خبر نداشته است.

    از ابتدای کتاب، شرح وقایع همراه درد و زجر است. از درگیری‌های سخت جزیره مجنون و پد خندق تا شهادت یکی یکی رزمنده‌ها و بعد ورود عراقی‌ها به پد و بی‌حرمتی آن‌ها به شهدای ایرانی و اسرا. درد و زجری که سیدناصر حسینی‌پور، نویسنده کتاب، به خاطر پای مجروحی که به پوستی بند است تحمل می‌کند، چنان ملموس بیان شده که با هر جابجایی‌اش و هر بی‌احتیاطی یا آزار عمدی عراقی‌ها، دل آدم ریش می‌شود.

    این کتاب محصول ۲۳ صفحه یادداشت بسیار خلاصه‌ای است که سیدناصر حسینی‌پور در دوران اسارت به تدریج روی تکه‌های کاغذ نوشته و بعدها که به ایران می‌آید آن‌ها را بازنویسی می‌کند تا به شکل کتابی ۷۰۰ صفحه‌ای به چاپ برسد.

    نثر کتاب روان است. با وجود ناهماهنگی‌ای که گاه در به‌کارگیری زمان فعل‌ها دیده می‌شود، اصل حکایات و ماجراها آن‌قدر گیراست که کم‌کم کیفیت نگارش رنگ می‌بازد. اطلاعاتی که این آزاده از اسارت و نوع برخورد عراقی‌ها می‌دهد، اغلب برای خواننده‌ای چون من دست اول است. کتاب به خوبی شدت تبلیغات منفی بعثی‌ها علیه ایران را نشان می‌دهد. چهره‌ای که این کتاب از صدام‌حسین به دست می‌دهد، برایم بیش از پیش خشن‌تر و جانی‌تر از آن است که در ذهن داشتم. یک دیکتاتور کاملا مستبد و فاقد سلامت روان که عطش قدرت کوچک‌ترین رحم و مروتی برایش نگذاشته و چشمش را نسبت به حقایق کور کرده است. یک جانی مغرور که رؤیای حکومت بر منطقه را در سر دارد و آن را بسیار نزدیک و دست‌یافتنی می‌انگارد.

    این کتاب بیش از همه برای من داده‌هایی از اسارت و ایمان و مقاومت رزمنده‌های در بند عراق دارد که در عین تلخی و ناگواری، غرورآمیز و افتخارآمیز است.

    این کتاب در بیش از ۷۰۰ صفحه، توسط سیدناصر حسینی‌پور، نوشته شده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانیده است. کتاب من چاپ دهم است، اما تا به الان به چاپ پنجاه و دوم رسیده است. قیمتش در حال حاضر ۳۳۰۰۰ تومان است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3٫00 امتیاز از 5)
    Loading...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱ام, دی ۱۳۹۳، تعداد بازدیدها: 997 نفر

    koohestanوقتی اسم خالد حسینی را پای کتاب «و کوهستان به طنین آمد» دیدم، در خریدنش شک نکردم. از داستان‌های قبلی خالد حسینی خاطره‌های خوبی داشتم. «بادبادک‌باز» و هزار خورشید تابان ناگفته‌های زیادی از افغانستان و زجرهای مردم افغان داشت که هیچ جای دیگری پیداشان نمی‌کردی. گرچه که هر دو رمان قبلی او پر از درد و زجر و فلاکت بود، روایت‌های ساده و دلنشین خالد حسینی خواندن آن‌ها را شیرین کرده بود.

    این بار هم خودم را آماده کرده بودم برای خواندن داستان‌هایی سوزناک و فلاکت‌بار از مردم افغان.

    رمان با نقل یک قصه شروع می‌شود. قصه‌ای که پدر برای عبدالله و پری، دو فرزندش، تعریف می‌کند. شروع رمان با این قصه، شروع خوب و پرکششی است.

    این رمان نیز با بیان روان و گویا نوشته شده و عناصر داستان به خوبی پردازش شده است. روایت‌ها به گونه‌ای روشن است که برای هر آنکه افغانستانِ سال‌های پیش را ندیده یا با جریانات سیاسی و اجتماعی آن آشنا نیست، قابل تصویرسازی و درک است.

    «درد و تلخی»، به عنوان مشخصهٔ رمان‌های خالد حسینی (حداقل در ذهن من)، از این رمان هم دریغ نشده است، به طوری که در بعضی قسمت‌ها، اگر آدم را به کنار گذاشتن کتاب مجبور نکند، ذهنش را مدت‌ها به خود مشغول می‌کند.

    خالد حسینی در این رمان کمی فراتر از افغانستان رفته است و به شرح سرگذشت افغان‌های مهاجر به خارج از کشور و همین‌طور خارجی‌های ساکن در افغانستان که در نتیجهٔ تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان به آنجا سفر کرده‌اند می‌پردازد و عملاً شرح حال افغان‌های مقیم افغانستان، درصد کوچکی از کتاب را شامل می‌شود.

    «و کوهستان به طنین آمد» دارای فصل‌هایی است که می‌توان گفت هر کدام به گونه‌ای داستانی مجزا محسوب می‌شود. در عین حال که شخصیت‌های هر فصل، به شخصیت‌های فصول دیگر مرتبط است، ولی می‌شود هر فصل را به عنوان داستانی جدا خواند، بی‌این‌که چندان خدشه‌ای در فهم روایت آن فصل ایجاد کند.

    خالد حسینی در این رمان روایت چند دهه از زندگی تعدادی کاراکتر را در قالب این فصول به نگارش درآورده است. بنابراین هر فصل از کتاب در حکم فلاش‌بکی است نسبت به فصول پیشین و کلیت ماجرا، که باز در دل خودش فلاش‌بک‌های کوتاه‌تر دیگری دارد. تعلیق در هر فصل این کتاب خواننده را تا پایان فصل با خود همراه می‌کند. شخصیت‌ها جذابیت کافی برای همراه کردن خواننده را دارند و اتفاقات، معقول و منطقی و قابل درک است.

    با این حال، تفصیل میان فصول و نوع روایت خالد حسینی در هر فصل به گونه‌ای است که خواننده را (دست‌کم در ابتدای هر فصل) سردرگم می‌کند. او در هر فصل روایت هر راوی را بدون ذکر نام آن شخصیت شروع می‌کند و خواننده را گاه تا یکی دو صفحه در ابهام می‌گذارد. این ابهام در شروع داستان، و بی‌تاب کردن خواننده برای اینکه بداند بالاخره این فصل دربارهٔ کدام‌یک از شخصیت‌هاست، او را مجبور به حدس زدن و جست‌وجوی ذهنی در فصول پیشین می‌کند. این تعلیق اولیه در هر فصل گاهی علاوه بر خسته کردن خواننده، حواس او را پرتِ گمانه‌زنی می‌کند و تمرکزش را روی سیر داستان کم می‌کند.

    در مواردی نیز او یک فصل را به شرح داستان شخصیتی اختصاص می‌دهد که در فصول اول بسیار کم‌رنگ بوده و خواننده کمتر چیزی از او به خاطر دارد؛ طوری که اگر آن فصل از کل داستان هم حذف می‌شد، اتفاق خاصی نمی‌افتاد.

    در اواخر رمان، به جاهایی می‌رسیدم که به نظرم شرح جزئیات مکان و زمان و ما وقع، خیلی غیرضروری و خسته‌کننده بود. جزئیاتی که دانستن یا ندانستنش به خواننده هیچ کمکی نمی‌کند. من گاهی از این تفسیر و تشریح عبور می‌کردم تا به اصل قضایا برسم.

    به طور کلی خالد حسینی رمانی نوشته که در دل خود هفت هشت داستان دارد و او هر داستان را در قالب یک فصل به گونه‌ای تنظیم کرده است که انگار آن فصل داستان مستقلی است. از مبهمات و تعلیقات شروع می‌کند و با شرح جزئیات، خواننده را در چند دهه از زمان همسفر راوی می‌کند. گاهی با فلاش‌بک‌هایی در طول زمان آمد و رفت می‌کند و در انتها، آن فصل از زندگی راوی را به پایان می‌رساند.

    خلاصه بخواهم بگویم، رمان «و کوهستان به طنین آمد» روایت متفاوت‌تری از افغانستان و افغان‌هاست. از نظر روانی متن و شیوایی، خوب و قابل قبول است. گرچه که رمان شروع قوی‌ای دارد، جذابیت داستان هر چه به آخر نزدیک می‌شویم کمتر می‌شود. به نظرم شرح همهٔ شخصیت‌های داستان با این تفصیل لازم و ضروری نبود؛ رمان انگار بی‌خودی کش آمده است. هر چه از اول داستان می‌گذریم، خودِ افغانستان و حتی افغان‌ها کمتر موضوعیت پیدا می‌کنند. در حالی که دوست‌تر داشتم در این رمان هم بیشتر از شرایط و محیط افغانستان و احوال مردمان مقیم آن بدانم. و خب در کل این رمان، انتظارات من را از خالد حسینیِ بادبادک‌باز، اصلاً برآورده نکرد.

    من این رمان را با ترجمه نسترن ظهیری و نشر ققنوس خواندم. گرچه گاهی نارسایی‌ها یا اشکالات نگارشی در ترجمه دیده می‌شد که دست‌اندازی شده بود در مسیر روان ترجمه، اما از ترجمه در حد بالایی راضی بودم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5٫00 امتیاز از 5)
    Loading...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳ام, آذر ۱۳۹۳، تعداد بازدیدها: 1,299 نفر

    قبل‌ترها که تجربه زندگی دانشجویی و مسافرت‌های تک نفره و دوری از خانواده را داشتم، تصور منفی‌ای نسبت به زندگی در شهری غیر از شیراز، به عنوان زادگاهم، نداشتم. همیشه گمان می‌کردم همین که آدم مستقل و جسوری هستم و بدون کمک خانواده از پس زندگی‌ام برمی‌آیم، برای زندگی در هر شهر دیگری کفایت کند. همهٔ مشکلات غربت را در تنهایی‌اش خلاصه می‌کردم و به خیال خودم، این را هم می‌توانستم با دوستانی خوب و روابطی گرم و صمیمی حل کنم.

    حالا که یک ماه از شروع زندگی مشترک‌مان، در شهری غیر از زادگاهم می‌گذرد، کم‌کم دارم با معنای جدیدی از غربت خو می‌گیرم. کم‌کم متوجه شده‌ام که برخلاف تصورم، غربت همه‌اش تنهایی، به معنای نداشتن دوست و آشنا نیست. غربت یک حس ناشی از بی‌ملاحظگی و نامهربانی همسر نیست. و برخلاف تصور خیلی‌ها، غربت این حسی نیست که بعضی‌هامان در شهر و زادگاهمان، با وجود خانواده و اقوام درکش می‌کنیم. غربت کمی غریب‌تر و پیچیده‌تر است. یک جور تنهایی ایزوله شده که هیچ جایگزینی جز خانواده برایش نیست. کسانی از گوشت و خون خودت. افرادی با یک گذشتهٔ دورتر مشترک.

    غربت احتمالاً خلأ دردناکی است که چاره‌ای جز تحمل کردن، یا همان سوختن و ساختن، ندارد. با این حال، به نظرم داشتن همسری مهربان و همراه، و دوستانی باصفا و صمیمی و بی‌تعارف، تنها چیزهایی است که تا حدی می‌تواند از شدت دردناکی‌اش کم کند.

    و احتمالاً حالا بیشتر می‌توانم بفهمم درد دل مادرهایی را که خودشان در غربت زندگی کرده‌اند، ولی اصرار دارند که دختر به غربت ندهند. چیزی که قبلاً خیال می‌کردم همه‌اش در دلتنگی مادر از دوری فرزندش خلاصه می‌شود، دارد این روزها برایم جواب‌های عینی‌تر دیگری پیدا می‌کند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (11 رأی، میانگین: 3٫82 امتیاز از 5)
    Loading...
    قرارگرفته در شاخۀ: روزانه‌ها
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹ام, خرداد ۱۳۹۳، تعداد بازدیدها: 1,235 نفر

    درس جدیدمان دربارهٔ شیوهٔ نگارش نامه‌های رسمی و اداری بود در زبان انگلیسی. برای تمرین موظف شدیم نامه‌ای بنویسیم در انتقاد و یا شکایت از محصولی که به تازگی خریداری کرده‌ایم و متوجه وجود عیبی در آن شده‌ایم. خود معلم مثال تی‌شرتی را زد که مثلا بعد از اولین شست‌وشو آب رفته و سایز کم کرده است. این را که گفت، بچه‌ها اول یکی‌یکی و با تردید، و بعد همگی با هم زدند زیر خنده. شکایت‌نامه برای یک تی‌شرت؟!

    این موضوعی بود که چند ماه اخیر زیاد به‌ش فکر می‌کردم؛ شکواییه، رسیدگی به شکایات و نظارت بر عملکردها. چیزی که به نظرم درصد بالایی از بی‌قانونی‌ها و هرج و مرج‌های بازار را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

    حتما برای شما هم پیش‌آمده که یک محصول واحد، با جنس واحدی را ببینید که در دو فروشگاه نزدیک به هم -و حتی گاهی چسبیده به هم- با دو قیمت متفاوت و گاهی بسیار متفاوت به فروش برسد. و حتما از خودتان سؤال کرده‌اید چطور چنین چیزی ممکن است. شاید به این فکر کرده باشید که اجناس زیادی در بازار هست که هیچ مرجعی برای قیمت‌گذاری ندارد. و یا بازار فاقد هر گونه نظارت مراجع ذی‌صلاح است؛ تازه اگر مرجع ذی‌صلاحی برای چنین موضوعی وجود داشته باشد!

    یا به وضوح شاهد کم‌فروشی و کلاه‌برداری در خرید و فروشِ حتی اجناس مصرفیِ بسیار ساده بوده‌اید؛ مقداری خیار مجلسی خریداری می‌کنید و بعد از رسیدن به منزل و باز کردن کیسه متوجه خیارهای بادمجان‌سایزی می‌شوید که ته کیسه را پر کرده‌اند.

    یا دیده‌اید که بسیاری از محصولات، خصوصاً محصولات صنعتی و الکتریکی، هر چه از زمان صدور اولین محصولات سازنده‌اش می‌گذرد به بی‌کیفیتی بیشتری می‌گراید. به خاطر همین است که زیاد می‌شنویم «فلان جنس، قدیمی‌هاش اصله».

    به این فکر می‌کنم که چطور چنین چیزهایی به این وفور دارد اتفاق می‌افتد و کک هیچ‌کس چنان که باید، نمی‌گزد. به این که آیا درآمد حاصل از این نوع معاملات از نظر شرعی حلال است یا نه، هیچ کاری ندارم؛ بیشتر به این فکر می‌کنم که چطور ممکن است در میان مردم یک کشور، چنین پدیده‌هایی شیوع پیدا کند و نه مردم صدای اعتراض‌شان را بلند کنند و نه هیچ نظارت جدی و بگیر و ببند و پلمپی اتفاق بیفتد. منظورم از بلند شدن صدای اعتراض مردم، غُرهای غیررسمی و بی‌حاصل که توی صف نان و اتاقک تاکسی یا اتوبوس‌ها می‌زنیم نیست؛ منظورم یک جور درخواست جدی، رسمی، پی‌گیرانه و در سطح وسیع‌تری از جامعه است که کمی جدیت یا وخامت اوضاع را نشان دهد.

    به نظرم این موضوع دو سر دارد: یک: عدم نظارت مسئولین مربوطه بر بازار و فعالیت‌های اقتصادی و خدماتی؛ دو: عدم اطلاع کافی مردم از حقوق‌شان.

    این دو تا البته بی‌ارتباط به همدیگر نیستند. علت اول که روشن است. واقعا نظارت بر فعالیت‌های اقتصادی و خدماتی بسیار کم است که اگر این‌طور نبود، نباید شاهد قیمت‌های جورواجورِ یک محصول واحد، یا بی‌کیفیتی محصولات، یا تناقض داشتن بعضی از محصولات با مسلمات مذهبی و فرهنگی‌مان باشیم. متأسفانه این عدم نظارت فقط محدود به حیطهٔ اقتصادی و خدماتی نیست؛ به طور کلی فعالیت‌های کشور ما فاقد نظارت بر اجرا است که شاید بعدتر درباره‌اش بنویسم.

    از سوی دیگر ما هم -شاید به دلیل کم‌اطلاعی- نظارت و رسیدگی را از مسئولان طلب نمی‌کنیم. کم‌آگاهی از این که این حق من است که در قبال پولی که می‌دهم جنس خوبی بگیرم یا وقتی پولی می‌دهم حق من است که جنسی مطابق با مشخصه‌هایی که سازنده‌اش ادعا کرده تحویل بگیرم. این حق من است که خدمات خوب دریافت کنم و البته این خدمات را با برخورد انسانی کارمندان دریافت کنم و نه نگاه‌های بی‌حوصلهٔ از بالا به پایین و تحقیرآمیز. اگر همهٔ ما از این حقوق ساده خبر داشته باشیم و راه‌های انتقال نقد و شکایات‌مان را به مسئولین مربوطه بلد باشیم، خودبه‌خود با بالا بردن حجم شکایات، مسئولین را مجبور به رسیدگی و پی‌گیری جدی‌تر خواهیم کرد. اگر الان اغلب ما به عنوان خریدار و درخواست کنندهٔ خدمات، در موضعی پایین‌تر از فروشنده و ارائه دهندهٔ خدمات خود را تصور می‌کنیم و یا این‌گونه به ما نگاه می‌شود، ناشی از ناآگاهی ما نسبت به حقوق‌مان است. کافی است به خوبی بدانیم که ما از فروشنده طلب داریم، طلب یک جنس خوب؛ و از ارائه دهندهٔ خدمات نیز، طالب خدمات خوب هستیم.

    این پروسهٔ نظارت و شکایت و رسیدگی و اقدام، نیاز به یک استارت دارد؛ وگرنه شروع که بشود، با دیدن نتیجه‌اش، به نظر من، دیگر متوقف نخواهد شد و آن‌وقت است که بازار از حالت «هر کی به هر کی» و «کی به کیه» درآمده، روال معقول و منطقی خودش را پیدا می‌کند.

    سر و سامان گرفتن این پروسه غیر از شکل دادن به بازار و قانون‌مند کردنش، و پایین کشیدن نرخ کم‌فروشی و هر نوع کلاه‌برداری در بازار، برکات مهم‌تری دارد؛ جدی شدن نقش فعال مردم در اداره کشور. این که یک شهروند بداند که مرغ‌فروشیِ گران‌فروش سر کوچه، به خاطر تماس او با ۱۲۴، پلمپ شده و کارش به قانون و جریمه و تعهد کشیده است؛ به او احساس شخصیت می‌دهد، حس سهیم بودن و نقش فعال داشتن در جامعه را القاء می‌کند که نتیجه‌اش علاوه بر بالا رفتن رضایت نسبی از نظام حاکمه، تقویت تکرار نظارت‌گری و پی‌گیری شکایات در او و همین‌طور بالا رفتن میزان اهمیت امور جامعه و تمایلش به شرکت فعال‌تر در جامعه خواهد بود.

    کشوری که به جای نظام سربازخانه‌ای، با نظام شهروندی و همسایگی اداره شود، قطعا جای قشنگ‌تری برای زندگی خواهد بود و شکواییه نوشتن برای آب‌رفتن یک تی‌شرت، دیگر در آن مضحک به نظر نخواهد رسید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (6 رأی، میانگین: 3٫67 امتیاز از 5)
    Loading...
    قرارگرفته در شاخۀ: روزانه‌ها
    برچسب ها: , , , ,