نگارهٔ هجدهم
نگارهٔ هفتاد و هفتم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ پنجاه و یکم
* صفحهٔ ۶۰۰

sharh-e-esm «به دوستان گفتم: هر کس آمد و غذا خواست به او بدهید. اگر گفت: کم است، بیشتر بدهید. اگر رفت و دوباره برگشت، باز هم به او بدهید و نگویید قبلاً غذا گرفتی… با این کار می‌خواستم از برانگیختن حرص و طمع مردم برای جمع‌آوری غذا جلوگیری کنم. مطمئن بودم که کمک‌ها از شهرهای دیگر خواهد رسید.»

* صفحهٔ ۶۷
* صفحهٔ ۷۱
* صفحهٔ ۱۳۶




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۴ام, شهریور ۱۳۹۵، تعداد بازدیدها: 109 نفر

    طعم گس شب‌های تابستانرختخواب را برده‌ام توی پذیرایی جلوی پنجره بلند حیاط انداخته‌ام. هوای اواخر شهریور شیراز کم از خود پاییز ندارد. نسیم شب‌های تابستان شیراز خنکا و یک رایحه خاص غیرقابل توصیف دارد که جای دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. خنکا و رایحه‌ای که می‌بردم به شب‌های تابستان بیست و چند سال پیش. وقتی ما نوه‌ها توی خانه مادربزرگ یا عمه جمع می‌شدیم و در خانه‌های بزرگِ آن روزها از این سو به آن سو می‌دویدیم، فریاد می‌زدیم و می‌خندیدیم.
    شب که می‌شد رختخواب‌ها را توی حیاط، زیر سقف سیاه آسمان می‌انداختند و لابد با هزار مکافات مجبورمان می‌کردند دست از بازی بکشیم و برویم توی رختخواب. هرهر و کرکرکنان می‌پریدیم وسط تشک‌های خنک و قهقهه‌زنان می‌خزیدیم زیر پتوها. بعد کم‌کم سرها را بیرون می‌آوردیم و پتوها را تا زیر چانه بالا می‌کشیدیم و به هم نگاه می‌کردیم، پچ‌پچ می‌کردیم و باز ریز می‌خندیدیم. تا بالاخره فریادهای «بخوابید!» و «بسه دیگه»ی بزرگ‌ترها ما را ناچار به سکوت می‌کرد. بعد چشم می‌دوختیم به سقف سیاه بالای سرمان و بین ستاره‌ها دنبال چراغ‌های چشمک‌زن هواپیماها می‌گشتیم.
    یادم نیست عمه بود یا مادربزرگ که ستاره‌های آسمان را نشان‌مان می‌داد و می‌گفت هر کس یک ستاره توی آسمان دارد. و من می‌گشتم و پر نورترین ستاره را برای خودم انتخاب می‌کردم. و شب‌های بعد که آن را پیدا نمی‌کردم، ستاره پر نور دیگری را مال خودم می‌کردم.
    گاهی بزرگ‌ترها دست‌هایشان را می‌کشیدند به طرف آسمان و با نوک انگشتان‌شان سعی می‌کردند به‌مان دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین و ستاره‌های دیگر را نشان دهند. وقتی من نمی‌توانستم پیدایشان کنم، برادرم با نوک انگشتش دوباره توی آسمان برایم رسمشان می‌کرد. و من هیچ‌گاه دب اکبر و دب اصغر را پیدا نکردم. حتی بعدها که به مدرسه رفتم و تصویرشان را توی کتاب‌ها دیدم، به نظرم آمد این خطوط فرضی اتصال بین ستاره‌ها، هیچ شباهتی به هیچ خرسی ندارند.
    از بین همه ستاره‌های آسمان چند باری توانستم خوشه پروین را بشناسم. و آن چهارتا ستاره‌ای که بابا می‌گفت صف کوچک نماز جماعت است؛ ستاره پرنورِ پیش‌نماز، جلوتر بود و سه ستاره دیگر در یک ردیف، پشت سرش ایستاده بودند. هنوز هم این چهار ستارهٔ جماعت تنها ستارگانی هستند که می‌توانم در آسمان پیدایشان کنم و یقین کنم که همان ستاره‌های دیشبی‌اند. همان‌ها که بابا می‌گفت هر وقت جهت قبله را در شب گم کردی، می‌توانی از روی آن‌ها پیدایش کنی.
    ستاره‌ها را رها می‌کنم. غلتی می‌زنم و به پسرم می‌اندیشم. و به سقف‌های کوتاه آپارتمان‌های محصور این روزها. و به حیاط‌هایی که هر روز کمتر و کمتر می‌شوند. و به ستاره‌هایی که بیننده‌هایشان را از دست می‌دهند…
    به این فکر می‌کنم که چطور طعم گس خنکای شب‌های تابستان و سقف سیاه پرستاره‌اش را به پسرم بچشانم…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5٫00 امتیاز از 5)
    Loading...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬ نوستالژی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵ام, آبان ۱۳۹۴، تعداد بازدیدها: 506 نفر

    javaher-dasht

    از تصویر دهکدهٔ آلمانی توی کتاب، پرت شده بودم به جواهردشت. همین چند ماه پیش کشفش کردیم. و مانده‌ام که چطور بین آن همه جلال و شکوه و زیبایی جان ندادیم. جواهردشت برایم جلوهٔ حقیقی رؤیایی بود که پیش از این در آلپ سرسبز دنبالش بودم.

    کتاب را می‌بندم و خودم را تصور می‌کنم که در آن دشت خالی از ساخته‌های خشن بشری، نشسته‌ام روی زیلویی و چشم دوخته‌ام به سبزی یک‌دست دشت، و گاوها، و اسب‌های رها؛ و مسحور سکوت و خاموشی هر صدای شهری شده‌ام؛ و دل سپرده‌ام به باد و نغمهٔ طبیعت. روبرویم کتابی باز است. کمی می‌خوانم و دمی فکر می‌کنم.

    و بعد به نظرم آمد که چقدر زندگی باید شبیه همین باشد و چقدر شهرها و پیشرفت‌ها (پیشرفت به کجا؟ به چه؟) ما را دور کرده است از این همه بکارت و زیبایی و فطرت.

    زندگی‌های این روزها یک جای کارشان می‌لنگد؛ وگرنه قرار نبوده زندگی بدو بدو باشد برای لقمه نانی و مدرکی و شهرتی. قرار بوده زندگی پل باشد،‌ وسیله باشد برای بیداری. توی شلوغی‌های شهر و «زمان»ی که همیشه زودتر از انتظار تمام می‌شود، همه‌مان خواب مانده‌ایم.

    زندگی حالش خراب است. گردبادی شده که یکی‌یکی در برمان گرفته و هر روز سرعتش بیشتر از قبل، ما را دور می‌کند از زمین و آسمان و طبیعت. می‌چرخیم و می‌دویم و بعد، یک روز آرام می‌گیریم. یک روز که آخر همهٔ روزهایی است که قرار بود درشان بیدار شویم و آرام بگیریم…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 3٫80 امتیاز از 5)
    Loading...
    قرارگرفته در شاخۀ: روزانه‌ها
    برچسب ها: , , , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴ام, مهر ۱۳۹۴، تعداد بازدیدها: 424 نفر
    پایی که جا ماند

    پایی که جا ماند

    مطالعه‌اش را از چند ماه پیش شروع کرده بودم. خواندنش زمان می‌برد. هضم این همه درد و زجر و سختی، به یک باره ممکن نبود. باید آرام‌آرام خوانده می‌شد تا وسطش روان آدم یک استراحتی بکند، رفرش شود و بعد دوباره جرعهٔ تلخی دیگر بنوشد.

    «پایی که جا ماند» خاطرات اسارت دو سالهٔ رزمندهٔ جوان و کم سن و سالی است که از همان ابتدا با پای مجروح اسیر عراقی‌ها می‌شود و بعد از چندین روز عدم رسیدگی عراقی‌ها، وقتی که پایش کرم می‌زند و عفونتش بالا می‌رود، در یک بیمارستان عراقی، قطع می‌شود. آزاده‌ای که در بند اردوگاه‌های مخفی عراق در تکریت و به دور از چشم صلیب سرخ جهانی بوده است. اردوگاه‌هایی که اسرایش همه مفقود‌الاثر بوده و کسی از موقعیت آن‌ها، و زنده یا مرده بودنشان خبر نداشته است.

    از ابتدای کتاب، شرح وقایع همراه درد و زجر است. از درگیری‌های سخت جزیره مجنون و پد خندق تا شهادت یکی یکی رزمنده‌ها و بعد ورود عراقی‌ها به پد و بی‌حرمتی آن‌ها به شهدای ایرانی و اسرا. درد و زجری که سیدناصر حسینی‌پور، نویسنده کتاب، به خاطر پای مجروحی که به پوستی بند است تحمل می‌کند، چنان ملموس بیان شده که با هر جابجایی‌اش و هر بی‌احتیاطی یا آزار عمدی عراقی‌ها، دل آدم ریش می‌شود.

    این کتاب محصول ۲۳ صفحه یادداشت بسیار خلاصه‌ای است که سیدناصر حسینی‌پور در دوران اسارت به تدریج روی تکه‌های کاغذ نوشته و بعدها که به ایران می‌آید آن‌ها را بازنویسی می‌کند تا به شکل کتابی ۷۰۰ صفحه‌ای به چاپ برسد.

    نثر کتاب روان است. با وجود ناهماهنگی‌ای که گاه در به‌کارگیری زمان فعل‌ها دیده می‌شود، اصل حکایات و ماجراها آن‌قدر گیراست که کم‌کم کیفیت نگارش رنگ می‌بازد. اطلاعاتی که این آزاده از اسارت و نوع برخورد عراقی‌ها می‌دهد، اغلب برای خواننده‌ای چون من دست اول است. کتاب به خوبی شدت تبلیغات منفی بعثی‌ها علیه ایران را نشان می‌دهد. چهره‌ای که این کتاب از صدام‌حسین به دست می‌دهد، برایم بیش از پیش خشن‌تر و جانی‌تر از آن است که در ذهن داشتم. یک دیکتاتور کاملا مستبد و فاقد سلامت روان که عطش قدرت کوچک‌ترین رحم و مروتی برایش نگذاشته و چشمش را نسبت به حقایق کور کرده است. یک جانی مغرور که رؤیای حکومت بر منطقه را در سر دارد و آن را بسیار نزدیک و دست‌یافتنی می‌انگارد.

    این کتاب بیش از همه برای من داده‌هایی از اسارت و ایمان و مقاومت رزمنده‌های در بند عراق دارد که در عین تلخی و ناگواری، غرورآمیز و افتخارآمیز است.

    این کتاب در بیش از ۷۰۰ صفحه، توسط سیدناصر حسینی‌پور، نوشته شده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانیده است. کتاب من چاپ دهم است، اما تا به الان به چاپ پنجاه و دوم رسیده است. قیمتش در حال حاضر ۳۳۰۰۰ تومان است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3٫00 امتیاز از 5)
    Loading...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱ام, دی ۱۳۹۳، تعداد بازدیدها: 1,193 نفر

    koohestanوقتی اسم خالد حسینی را پای کتاب «و کوهستان به طنین آمد» دیدم، در خریدنش شک نکردم. از داستان‌های قبلی خالد حسینی خاطره‌های خوبی داشتم. «بادبادک‌باز» و هزار خورشید تابان ناگفته‌های زیادی از افغانستان و زجرهای مردم افغان داشت که هیچ جای دیگری پیداشان نمی‌کردی. گرچه که هر دو رمان قبلی او پر از درد و زجر و فلاکت بود، روایت‌های ساده و دلنشین خالد حسینی خواندن آن‌ها را شیرین کرده بود.

    این بار هم خودم را آماده کرده بودم برای خواندن داستان‌هایی سوزناک و فلاکت‌بار از مردم افغان.

    رمان با نقل یک قصه شروع می‌شود. قصه‌ای که پدر برای عبدالله و پری، دو فرزندش، تعریف می‌کند. شروع رمان با این قصه، شروع خوب و پرکششی است.

    این رمان نیز با بیان روان و گویا نوشته شده و عناصر داستان به خوبی پردازش شده است. روایت‌ها به گونه‌ای روشن است که برای هر آنکه افغانستانِ سال‌های پیش را ندیده یا با جریانات سیاسی و اجتماعی آن آشنا نیست، قابل تصویرسازی و درک است.

    «درد و تلخی»، به عنوان مشخصهٔ رمان‌های خالد حسینی (حداقل در ذهن من)، از این رمان هم دریغ نشده است، به طوری که در بعضی قسمت‌ها، اگر آدم را به کنار گذاشتن کتاب مجبور نکند، ذهنش را مدت‌ها به خود مشغول می‌کند.

    خالد حسینی در این رمان کمی فراتر از افغانستان رفته است و به شرح سرگذشت افغان‌های مهاجر به خارج از کشور و همین‌طور خارجی‌های ساکن در افغانستان که در نتیجهٔ تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان به آنجا سفر کرده‌اند می‌پردازد و عملاً شرح حال افغان‌های مقیم افغانستان، درصد کوچکی از کتاب را شامل می‌شود.

    «و کوهستان به طنین آمد» دارای فصل‌هایی است که می‌توان گفت هر کدام به گونه‌ای داستانی مجزا محسوب می‌شود. در عین حال که شخصیت‌های هر فصل، به شخصیت‌های فصول دیگر مرتبط است، ولی می‌شود هر فصل را به عنوان داستانی جدا خواند، بی‌این‌که چندان خدشه‌ای در فهم روایت آن فصل ایجاد کند.

    خالد حسینی در این رمان روایت چند دهه از زندگی تعدادی کاراکتر را در قالب این فصول به نگارش درآورده است. بنابراین هر فصل از کتاب در حکم فلاش‌بکی است نسبت به فصول پیشین و کلیت ماجرا، که باز در دل خودش فلاش‌بک‌های کوتاه‌تر دیگری دارد. تعلیق در هر فصل این کتاب خواننده را تا پایان فصل با خود همراه می‌کند. شخصیت‌ها جذابیت کافی برای همراه کردن خواننده را دارند و اتفاقات، معقول و منطقی و قابل درک است.

    با این حال، تفصیل میان فصول و نوع روایت خالد حسینی در هر فصل به گونه‌ای است که خواننده را (دست‌کم در ابتدای هر فصل) سردرگم می‌کند. او در هر فصل روایت هر راوی را بدون ذکر نام آن شخصیت شروع می‌کند و خواننده را گاه تا یکی دو صفحه در ابهام می‌گذارد. این ابهام در شروع داستان، و بی‌تاب کردن خواننده برای اینکه بداند بالاخره این فصل دربارهٔ کدام‌یک از شخصیت‌هاست، او را مجبور به حدس زدن و جست‌وجوی ذهنی در فصول پیشین می‌کند. این تعلیق اولیه در هر فصل گاهی علاوه بر خسته کردن خواننده، حواس او را پرتِ گمانه‌زنی می‌کند و تمرکزش را روی سیر داستان کم می‌کند.

    در مواردی نیز او یک فصل را به شرح داستان شخصیتی اختصاص می‌دهد که در فصول اول بسیار کم‌رنگ بوده و خواننده کمتر چیزی از او به خاطر دارد؛ طوری که اگر آن فصل از کل داستان هم حذف می‌شد، اتفاق خاصی نمی‌افتاد.

    در اواخر رمان، به جاهایی می‌رسیدم که به نظرم شرح جزئیات مکان و زمان و ما وقع، خیلی غیرضروری و خسته‌کننده بود. جزئیاتی که دانستن یا ندانستنش به خواننده هیچ کمکی نمی‌کند. من گاهی از این تفسیر و تشریح عبور می‌کردم تا به اصل قضایا برسم.

    به طور کلی خالد حسینی رمانی نوشته که در دل خود هفت هشت داستان دارد و او هر داستان را در قالب یک فصل به گونه‌ای تنظیم کرده است که انگار آن فصل داستان مستقلی است. از مبهمات و تعلیقات شروع می‌کند و با شرح جزئیات، خواننده را در چند دهه از زمان همسفر راوی می‌کند. گاهی با فلاش‌بک‌هایی در طول زمان آمد و رفت می‌کند و در انتها، آن فصل از زندگی راوی را به پایان می‌رساند.

    خلاصه بخواهم بگویم، رمان «و کوهستان به طنین آمد» روایت متفاوت‌تری از افغانستان و افغان‌هاست. از نظر روانی متن و شیوایی، خوب و قابل قبول است. گرچه که رمان شروع قوی‌ای دارد، جذابیت داستان هر چه به آخر نزدیک می‌شویم کمتر می‌شود. به نظرم شرح همهٔ شخصیت‌های داستان با این تفصیل لازم و ضروری نبود؛ رمان انگار بی‌خودی کش آمده است. هر چه از اول داستان می‌گذریم، خودِ افغانستان و حتی افغان‌ها کمتر موضوعیت پیدا می‌کنند. در حالی که دوست‌تر داشتم در این رمان هم بیشتر از شرایط و محیط افغانستان و احوال مردمان مقیم آن بدانم. و خب در کل این رمان، انتظارات من را از خالد حسینیِ بادبادک‌باز، اصلاً برآورده نکرد.

    من این رمان را با ترجمه نسترن ظهیری و نشر ققنوس خواندم. گرچه گاهی نارسایی‌ها یا اشکالات نگارشی در ترجمه دیده می‌شد که دست‌اندازی شده بود در مسیر روان ترجمه، اما از ترجمه در حد بالایی راضی بودم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5٫00 امتیاز از 5)
    Loading...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳ام, آذر ۱۳۹۳، تعداد بازدیدها: 1,467 نفر

    قبل‌ترها که تجربه زندگی دانشجویی و مسافرت‌های تک نفره و دوری از خانواده را داشتم، تصور منفی‌ای نسبت به زندگی در شهری غیر از شیراز، به عنوان زادگاهم، نداشتم. همیشه گمان می‌کردم همین که آدم مستقل و جسوری هستم و بدون کمک خانواده از پس زندگی‌ام برمی‌آیم، برای زندگی در هر شهر دیگری کفایت کند. همهٔ مشکلات غربت را در تنهایی‌اش خلاصه می‌کردم و به خیال خودم، این را هم می‌توانستم با دوستانی خوب و روابطی گرم و صمیمی حل کنم.

    حالا که یک ماه از شروع زندگی مشترک‌مان، در شهری غیر از زادگاهم می‌گذرد، کم‌کم دارم با معنای جدیدی از غربت خو می‌گیرم. کم‌کم متوجه شده‌ام که برخلاف تصورم، غربت همه‌اش تنهایی، به معنای نداشتن دوست و آشنا نیست. غربت یک حس ناشی از بی‌ملاحظگی و نامهربانی همسر نیست. و برخلاف تصور خیلی‌ها، غربت این حسی نیست که بعضی‌هامان در شهر و زادگاهمان، با وجود خانواده و اقوام درکش می‌کنیم. غربت کمی غریب‌تر و پیچیده‌تر است. یک جور تنهایی ایزوله شده که هیچ جایگزینی جز خانواده برایش نیست. کسانی از گوشت و خون خودت. افرادی با یک گذشتهٔ دورتر مشترک.

    غربت احتمالاً خلأ دردناکی است که چاره‌ای جز تحمل کردن، یا همان سوختن و ساختن، ندارد. با این حال، به نظرم داشتن همسری مهربان و همراه، و دوستانی باصفا و صمیمی و بی‌تعارف، تنها چیزهایی است که تا حدی می‌تواند از شدت دردناکی‌اش کم کند.

    و احتمالاً حالا بیشتر می‌توانم بفهمم درد دل مادرهایی را که خودشان در غربت زندگی کرده‌اند، ولی اصرار دارند که دختر به غربت ندهند. چیزی که قبلاً خیال می‌کردم همه‌اش در دلتنگی مادر از دوری فرزندش خلاصه می‌شود، دارد این روزها برایم جواب‌های عینی‌تر دیگری پیدا می‌کند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (11 رأی، میانگین: 3٫82 امتیاز از 5)
    Loading...
    قرارگرفته در شاخۀ: روزانه‌ها
    برچسب ها: ,