مدارا؛ صلاح یا فساد؟

۱۸ بهمن ۱۳۸۸

دیشب بالاخره شرایط زندگی دانشجویی اجازه داد و برای اولین بار، برنامه‌ی «دیروز، امروز، فردا» را دیدم.

توی مجموع صحبت‌های آقای فلاحیان، یک چیزی بود که بعدش فکرم را به خودش مشغول کرده بود.

فلاحیان که از همان اوائل افتاده بوده است توی کارهای اطلاعاتی، انگار کلا مشی سیاسی‌اش اطلاعاتی‌وار و برمبنای سکوت و بی‌خبر گذاشتن و تطهیر شکل گرفته بود.

وقتی از سانسور و عدم انتشار بعضی صحبت‌های منتظری در زمان قائم‌مقامی‌اش می‌گفت، وقتی از تطهیر منتظری و تلاش برای حفظ ظاهر او حرف می‌زد، وقتی درباره‌ی کتمان کردن بی‌رقیب بودن جرائم فساد اقتصادی در زمان وزارتش می‌گفت، و زمانی که درباره‌ی تحولات اخیر حرف می‌زد و مسئله‌ی اصلی نظام را با سران فتنه، اعلام برائت آن‌ها از اتاق‌فکر پوسیده‌شان در خارج از مرز‌ها می‌دانست(!)؛ ماندم که کدام یک درست‌تر است: سکوت و تطهیر و لاپوشانی هر گند و اشتباهی به نام «مصلحت نظام» یا اعتراض و فاش کردن و رسوا کردن فاسدین و فاسقین؟

ماندم که اگر همین سکوت و تطهیر و حفظ ظاهر مفسدین و منافقین نبود، الان اوضاع کشور چطور بود؟ آیا همین مداراهای امثال آقای فلاحیان -که کم هم نیستند- باعث کِش‌دار شدن قضایایی مثل قضیه‌ی سید مهدی هاشمی و منتظری، و خون دل خوردن امام نبود؟

ماندم که صلاح مملکت، واقعا تا چه حد در گرو این همه کتمان کردن و بی‌خبر گذاشتن ملت بوده است؟

نمی‌دانم فاش کردن و رسوا کردن این‌ها بیشتر به نظام ضربه می‌زده است یا سکوت و اجازه‌ی رشد دادن و ریشه دواندنشان در نظام؟


ناهار نخوریم!

۲۱ دی ۱۳۸۸

calmness

آخرش ما برمی‌گردیم به سنت‌های خودمان. حالا هر چی هم که علم بخواهد پیشرفت بکند، باز هم علوم کسانی مثل شیخ بهایی یا ابن‌سینا رقیب ندارد!

این را گفتم که بگویم یک مدت هست که متمایل شده‌ام به طب سنتی. فکرش را بکنید من که از اسم جوشانده و دم‌کرده فراری بوده‌ام، حالا مشتری‌اش که شده‌ام هیچ، تبلیغش را هم می‌کنم.

این همه علم پزشکی پیشرفت کرده، ولی توی درمان خیلی از بیماری‌ها به درمان سطحی و دوره‌ای بسنده کرده است. مثلاً درمان ریزش مو را ببینید. یا شامپو می‌دهند و یا یک قطره‌ای، چیزی که بزنی به سطح سرت. یا فرضاً برای درمان جوش‌های پوستی که خیلی شایع است، یک صابون یا پماد یا ژل می‌دهند که بمالی روی سطح پوستت. بدون توجه به اینکه ببینند علت این مشکلات چیست.

ولی توی طب سنتی تلاش می‌کنند علت بیماری را رفع کنند. بعد خودبخود خیلی از چیزها درست می‌شود. مثلاً دکتر من اول تشخیص داده که من کدام مزاج را دارم؛ دموی مزاجم یا صفراوی یا سوداوی و یا بلغمی. بعد می‌فهمد که مثلاً کبدم خوب کار نمی‌کند. چند تا داروی طبیعی و گیاهی تجویز می‌کند تا کبدم راه بیفتد! نتیجه‌اش این شده که بدون مصرف داروهای شیمیایی که بعضاً برهم‌زننده‌ی تعادل هرمون‌هاست، خودبخود چند تا چیز مختلف در بدنم تنظیم شده است. حتی چیزهایی که به خاطرش به این دکتر مراجعه نکرده بودم!

یک مقدار که درباره‌ی طب سنتی چیزهایی خواندم، آخرش به این نتیجه رسیدم که تغذیه‌ی سنتی ما، نتیجه‌اش زیبایی ظاهری بدن و اندام، و سلامت اعضای داخلی است.

توی همین مطالعه، دیدم نوشته است که ناهار در وعده‌های غذایی ما، اصالتی نداشته است؛ فقط صبحانه بوده و شام. اما صبحانه‌ی مفصل و شام ِ سر ِشب، و البته میوه به عنوان میان‌وعده. و گفته بود که خیلی از سردردهای روزانه و البته خواب‌آلودگی نیم‌روزی، به خاطرخوردن ناهار است.

گفتم بگذار این را هم امتحان کنیم. الان یکی دو ماهی می‌شود که ناهار را حذف کرده‌ام و به صبحانه (ساعت ۷ یا ۸ صبح) و شام (ساعت ۶ یا ۷ شب) اکتفا می‌کنم. و در کمال تعجب دیده‌ام که از کسالت و خواب‌آلودگی نیم‌روزی هیچ خبری نیست و این برای من دانشجو که دنبال وقت اضافه می‌گردم یک پوئن بزرگ است. البته بعضی روزها نیم ساعت تا یک ساعت خواب قیلوله را دارم. می‌گویند بدن توی همین یک ساعت، اندازه‌ی تمام شب، انرژی کسب می‌کند و تازه باعث تقویت حافظه هم می‌شود.

جالب اینجاست که با وجود اینکه خوردن برنج را هم در هفته محدود به یکی دو نوبت کرده‌ام، دو وعده کردن غذا، هیچ تأثیری در وزنم نداشته است؛ پس نگران ضعف و لاغری نباشید. این نوع تغذیه فقط کمک می‌کند که سرحال‌تر باشیم و وقت بیشتری در طول شبانه‌روز داشته باشیم. و البته یک وعده کمتر درگیر آشپزخانه و پخت غذا بشویم!

جالب بود که یک جایی خواندم که توی آمریکا هم گرایش مردم به طب سنتی دارد زیادتر می‌شود. اصلاً این خط و این نشان؛ اگر آخرش علم پزشکی برنگشت به همان طب سنتی!


درخت سبز بی‌ریشه

۰۹ دی ۱۳۸۸

کافی است یک سؤال ساده را مشترکاً از همه‌شان بپرسی تا جواب‌های جورواجورشان را بشنوی. جواب‌هایی که گاهی تفاوتشان از زمین است تا آسمان.

فقط کافی است بپرسی «هدف‌تان چیست؟». یا حالا اگر می‌خواهی کلیشه‌ای نباشد، بپرسی «حرف‌تان چیست؟» یا «چه می‌خواهید؟». بعد می‌بینی چقدر تفاوت است میان خواسته‌های‌شان. چند تا گروه شاخص‌ترشان را مثال می‌زنم.

یک عده‌شان که شاید سبزهای اصیل‌تری باشند، و البته اغلب‌شان همان اوائل که انحراف مسیر را دیدند، از بقیه جدا شدند، خواهان ِ ریاستِ دولتِ کسی بودند، غیر از احمدی‌نژاد. البته این‌ها شدیداً معتقد به ولایت فقیه بودند. نمونه‌اش همین همسایه‌ی خودمان که -حالا- با تحلیل‌های خودش به این رسیده بود که نظر رهبری، انتخاب موسوی است. به او رأی داد و حمایتش کرد. ولی چیزی نگذشت که وقتی اولین نافرمانی‌های موسوی را از رهبری دید، پس کشید.

یک عده‌ی دیگر که بقایای سبزهای اصیل بودند، مدعی تخلف و خواهان تکرار انتخابات (برخلاف قانون اساسی)، و ریاست‌جمهوری موسوی بودند. این‌ها که بعضی‌هاشان هنوز هم بر عقیده‌ی خودشان پافشاری می‌کنند، البته به اندازه‌ی گروه اول پذیرای اصل ولایت نبودند. هر چند به پیروی از خط و آرمان امام(ره) شعار می‌دهند، اما خب، نه همه‌ی عقاید امام! مثلا همین اصل ولایت را دلشان نمی‌خواهد قبول کنند. یک جورهایی مصداق «یؤمنون ببعض الکتاب و یکفرون ببعض» هستند.

یک عده‌ی دیگر، کلاً مخالف ولایت فقیه و خواستار حذف حکومت اسلامی هستند. از این گروه به بعد را تقریباً کسانی تشکیل می‌دهند که نه توی انتخابات شرکت کرده‌اند و نه اصلاً در جریان وقایع انتخابات بوده‌اند. دیده‌اند یک عده می‌آیند توی خیابان و شعار می‌دهند و حرفشان را می‌زنند، این‌ها هم گفته‌اند بگذار ما هم برویم و حرفمان را بزنیم، شاید شد!

بعد از این‌ها دیگر، بقایای گروهک‌های پیشین که در جریان انقلاب ۵۷ ناکام مانده‌اند را می‌بینی و البته یک عده‌ی دیگر که بیشتر دنبال عشق و حال‌اند!

این گروه‌های متشتت، غیر از بستن دست‌بند سبز، وجه مشترک دیگری، خصوصا در هدف، ندارند. برای همین است که رهبر مشترکی ندارند. هر کدامشان خود را نماینده‌ی شخص یا گروهی معرفی می‌کند. و به همین نسبت، آدم‌هایی در داخل و خارج از کشور هستند که خودشان را رهبر جنبش می‌دند. تا آنجا که بعضی‌شان، مریم رجوی را به ریاست‌جمهوری گماشته‌اند!

همین تشتت و اختلاف در آرمان‌ها و البته اختلاف در ایدئولوژی است که باعث می‌شود بعضی کارهای سبز‌ها، مورد انتقاد گروه دیگرشان قرار بگیرد و همه‌شان تمامی رؤسای موجود در گروه را به رسمیت نشناسند. و شاید یکی از دلایل تمایز قائل شدن مسئولین، میان سبزها و اخلال‌گران، همین باشد. و همین تشتت و چند دسته‌گی و نداشتن رهبری واحد، مانع از شکل گرفتن حرکتی جهت‌دار و مثمرثمر شده، گروهِ نه چندان منسجم سبز را به درختی بی‌ریشه که در شرف خشکیدن است تبدیل نموده است.

میان تفاوت فاحش عقاید سبزها، شاید تنها یک وجه مشترک بتوان یافت، و آن «مخالفت» است. مخالفتی که در بیان و لفظ، یکسان و در مصادیق اَشکال مختلف به خود می‌گیرد؛ مخالفت با احمدی‌نژاد، مخالفت با قانون اساسی، مخالفت با رهبری، مخالفت با اصل ولایت فقیه، مخالفت با حکومت اسلامی و…
.

- یک سؤال ساده از جنبش سبز


قوه قضائیه؛ اقتدار، اقتدار!

۰۷ دی ۱۳۸۸

تجمع در مقابل دفتر جامعه مدرسین قمامروز ساعت دو بعد از ظهر، موقع دیدن اخبار نیم‌روزی، بچه‌ها خبر دادند که عصر، کنار حرم تجمع است در اعتراض به هتاکی‌های دیروز سبزها. ما هم راه افتادیم رفتیم. قرار بود جمعیت که به خاطر اطلاع‌رسانی بسیار ضعیف،‌ تعدادشان چندان زیاد هم نبود، تا روبروی جامعه‌ی مدرسین راهپیمایی کنند و آنجا تجمع داشته باشند.

همان اول راهپیمایی، وانتی که یک جوان و دو نوجوان بر پشتش ایستاده بودند، می‌خواست شروع به حرکت کند که میکروفون را از دست جوان، که وظیفه‌ی هدایت راهپیمایی و شعارها را به عهده داشت گرفتند. بعضی می‌گفتند مجوز ندارند و به خاطر همین نیروی انتظامی اجازه نداده میکروفون حمل کنند. تا آن‌ها میکروفون را از هادی راهپیمایی بگیرند، یکی از آن دو نوجوان شعاری در محکومیت موسوی و کروبی داد که با «هیس، هیس» زن‌ها و «این شعارها را ندهید» مواجه شد و بعد هم با «الله اکبر» جایگزین شد.

به خانم کنار دستی‌ام که بقیه را نهی می‌کرد از این جور شعارها، گفتم: «چرا نگویند؟ تا کی سکوت کنیم؟» گفت: «اجازه ندارند اسم کسی را بیاورند» دیگر فرصت نبود بپرسم از طرف چه کسانی چنین مجوزی صادر نشده است.

صدای هادیِ شعارها، به قسمت زنان نمی‌رسید. به خاطر همین هم ما معمولا اندازه‌ی دو بار تکرار شعار، از مردها عقب‌تر بودیم! کم‌کم خودم را به صف اول زنان نزدیک کردم تا بهتر صدای شعاردهنده را بشنوم.

تجمع در مقابل جامعه مدرسین قمروبروی جامعه مدرسین که رسیدیم، همین آقا شروع کرد به صحبت کردن و اینکه «ما تا کی باید صبر کنیم؟ قوه‌ی قضائیه تا کی می‌خواهد مدارا کند؟ اول که مسیر شعارها را منحرف کردند، چیزی نگفتند. بعد که عکس امام را پاره کردند، باز چیزی نگفتند. بعد آمدند اینجا، توی حرم حضرت معصومه هتک حرمت کردند، باز آقایان ساکت ماندند. کارشان به جایی رسید که توی جماران امام(ره)، سوت و کف زدند، باز سکوت کردند. دیروز به سید الشهدا(ع)، به مقدسات ما توهین کردند، باز چیزی نمی‌گویند. تا کی باید صبر کنیم؟ قبح هتک حرمت به مقدسات را شکسته‌اند.» شعار دادیم: «حسین‌حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست»

می‌گفت: «اگر قوه‌ی قضائیه می‌ترسد با هاشمی روبرو شود، ما این کار را انجام می‌دهیم. موسوی و کروبی کسانی نیستند که گرفتنشان سختی‌ای برای ما داشته باشد.» اینجا که رسید شعار «لعن علی عدوک یا علی، موسوی و کروبی و خاتمی» و «موسوی، کروبی؛ این آخرین اخطار است» سر دادیم. دیگر کسی اعتراضی به ذکر اسامی اشخاص نداشت.

می‌گفت: «این برای کشور ما ضعف است که خودروی یگان ویژه‌ی نیروی انتظامی را در تهران آتش بزنند. این ضعف نیروی انتظامی است. کاش آقایان نیروی انتظامی، همان‌قدر که به ما سخت می‌گیرند در برگزاری این تجمعات، نسبت به آن‌ها سخت‌گیری می‌کردند. نیروی انتظامی و نیروهای سپاه و اطلاعات، خیال نکنند که اگر توی تهران گروه‌هایی آشوب می‌کنند و روز عاشورا هلهله می‌کنند و به عزاداران حمله می‌کنند و آن‌ها مقابله نمی‌کنند، ما حواسمان نیست! مگر این‌ها یکی دو نفر آدم بوده‌اند که از دید اطلاعات و نیروی انتظامی مخفی بماند؟ این‌ها به صورت گروهی، از یک جای مشخص، از یک محل مشخص حرکت می‌کرده‌اند.» شعار «نیروی انتظامی؛ اقتدار، اقتدار» سر داده شد.

تجمع در مقابل دفتر جامعه مدرسین قمبعد گفت: «اگر ما تا امروز سکوت کرده‌ایم، به خاطر احترام به قانون کشور ولی‌عصر(ارواحنا فداه) است. اما سکوت هم اندازه‌ای دارد.» بعد استناد کرد به بند میم وصیت‌نامه امام(ره). ادامه داد: «ما به قوه‌ی قضائیه اخطار می‌کنیم؛ اگر تا هفته‌ی بعد برخورد جدی انجام داد، که هیچ؛ اگر نه، خود ما کفن‌پوش به سمت تهران حرکت می‌کنیم و خودمان دست به کار می‌شویم. گردان استشهادی تشکیل می‌دهیم و می‌رویم؛ اولی‌اش هم خودم…» بعد یکی یکی دست آقایان و پشت سرش دست خانم‌ها به نشانه‌ی داوطلب بودن عضویت در این گردان، بالا رفت.

نزدیک اواخر سخنرانی، میکروفونی دادند دست سخنران که حالا یک روحانی جوان بود. می‌گفت: «از جامعه‌ی مدرسین قم، و همه‌ی مراجع تقلید می‌خواهیم که جدی برخورد کنند. تا کی می‌خواهند فقط بیانیه بدهند و محکوم کنند؟ کافی است یک روز آقایان مراجع دست از کار بکشند و بنشینند توی دفترشان؛ کافی است چند تا از مراجع با آقای لاریجانی صحبت کنند…»

در نهایت، این تجمع بعد از حدود یک ساعت، با توسل به اباعبدالله(ع) و حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) پایان یافت. توی راه برگشت، تازه اعلامیه‌های این تجمع را دیدم که درج زمان تجمع به «امروز(دوشنبه)» در ذیل آن، حکایت از منعقد شدن تصمیم تجمع، در صبح همین روز داشت.

.
طبیعی است که بعضی از صحبت‌ها کمی تندروانه‌تر از آن بود که بپذیرم، اما واقعیت موجود همین است. مردم ما، مردم مذهبی و با غیرت و مسلمان ما، تا حدودی صبر می‌کنند و با احترام به قانون، وظیفه‌ی برخورد و رسیدگی را به عهده‌ی نیروی انتظامی و قوه‌ی قضائیه و سایر ارگان‌های مسئول می‌گذارند. اما از یک زمان به بعد –که زیاد هم دور نیست- خودشان این وظیفه را در نهایت استقامت و پایداری و بی‌هیچ واهمه‌ای به انجام می‌رسانند.

نیروی انتظامی و قوا و ارگان‌های ذیربط باید بدانند که اگر بر اثر کوتاهی‌های آن‌ها مردم، خود پا به میدان بگذارند، به نیروهای منافق این ارگان‌ها و دستگاه‌ها رحم نمی‌کنند. مردم مثل بعضی از مسئولین نیستند که هر جا قدرت و مکنتی نصیب‌شان می‌شود، ارادت پیدا می‌کنند؛ مردم چیزی ندارند که ترس از دست دادنش را داشته باشند. همه‌ی دارایی مردم مسلمان ما، ایمان و اسلام و ولایت و خونی است که در قلبی که به نام حسین(ع) می‌تپد، جریان دارد.


طواف ولایت

۰۵ دی ۱۳۸۸

از چند روز پیش که علت اعمال زینب(س) را به «ولایت» پیوند دادی، دقیق شده‌ام توی رفتار عاشورائیان. راست می‌گویی. همه‌شان هر چه کرده‌اند، سنگ «ولایت» بوده که بر سینه زده‌اند. حالا درکش برایم راحت‌تر شده است. می‌توانم بفهمم چرا تشنگی حسین(ع) از تشنگی بچه‌ها مهم‌تر است. چرا کودکی خود را سپر بلای حسین(ع) می‌کند. چرا ام‌البنین پسرهایش را این‌گونه سفارش می‌کند. چرا بر عزای حسین(ع) بیش‌ از عزای فرزندان خود می‌گریند. و چرا حسین(ع) را از فرزندان خود دوست‌تر دارند…



© دنیای راه راه ۱۳۸۷ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس