کاش فیلمساز بودم!

۰۸ شهریور ۱۳۸۹

چقدر دلم می‌خواست یک روزی می‌نشستیم چند فیلم‌نامهٔ ناب «اسلامی» می‌نوشتیم و عوض این سریال‌های آبکی ِ تکراری که آدم‌هایش از اسلام و ایمان فقط یک ریش دارند و چادر سیاهی که همیشه باز است و پر ِ آن توی باد تاب می‌خورد؛ چهار تا فیلم اجتماعی-اسلامی آمادهٔ پخش می‌کردیم.

از زندگی یک زوج جوان و خوشبخت با اوضاعی متوسط می‌نوشتیم که اگر خانهٔ ویلایی ِ چند طبقه و ماشین خارجی و موقعیت اجتماعی ِ زاییدهٔ ثروت‌شان نداشتند، یک دنیا آرامش و صداقت و محبت و احترام داشتند که با همین دارایی‌ها، همهٔ مشکلات زندگی‌شان را به خود هموار می‌کردند.

یا اصلا به جای به تصویر کشیدن یک پیرزن ِ چادر به سر ِ تسبیح‌گوی بر سر سجاده، داستان زندگی دوستم، فاطمه، را می‌نوشتیم که چطور یک وقتی به خاطر اشتباهش، با محدودیت‌های پدر و مادرش سر کرد و وقتی به خاطر این محدودیت‌ها به حالش غصه می‌خوردیم، می‌گفت: «ولی من اصلا ناراحت نیستم. چون می‌دونم که این کاری‌ه که رضایت خدا توش هست. خودش گفته احترام به والدین. می‌گن نرو، نمی‌رم؛ چون می‌دونم اون، این طوری راضی‌ه».

یا می‌نشستیم و زندگی نرگس را می‌نوشتیم که چقدر با آرامش از اطمینانش به خدا می‌گفت و وقتی بچه‌ها از روی محبت نسبت به سلامت جنینش، هشدار می‌دادند، هیچ اثری از استرس خانم‌های باردار ِ دیگر، در او نمی‌دیدیم: «خب برای چی نگران باشم؟ خدا خودش محافظشه. مگه ما چطوری بزرگ شدیم؟ غیر از اینه که خدا حواسش به‌مون بود؟»

یا از زندگی هم‌کلاسی‌ام، زهرا، می‌گفتیم که توی برهه‌ای، همسرش ازش خواسته بود کمتر بیرون برود، بیشتر توی خانه باشد و به امور خانه برسد و ما وقت شنیدنش فکر می‌کردیم لابد چقدر احساس بدبختی می‌کند که مثل زندانی‌ها باید صبح تا شب به یک چهاردیواری زل بزنند، یا حتما از دست شوهرش خیلی دلشکسته است، یا چقدر ناراحت است که شوهرش زباناً درب خانه را به رویش بسته؛ در حالی‌که بعد از شنیدن تعجب و دلسوزی ما می‌گفت: «من که ناراحت نیستم! یه مدت فشار کاری روش هست و دوست داره وقتی میاد خونه، من خونه باشم و همه چیز مرتب باشه. این طوری به برگشتن آرامشش کمک می‌شه. این چیزی‌ه که خدا امر کرده و رضایتش هم توی همین‌ه».

نه که تریپ مؤمنی بردارند و لاف بزنند و توی تنهایی‌هایشان زار بزنند که چرا از فلان چیز محروم‌شان کرده‌اند یا چرا در فلان مخمصه گیر کرده‌اند؛ نه! قلباً نظرشان همین بود و صادقانه راضی بودند و رضایت خدا را در همین رفتار می‌دیدند.

خیلی وقت است اثری از این زندگی‌ها، از این رضایت و تسلیم‌ها توی برنامه‌های تلویزیونی نمی‌بینیم؛ حتی این‌ها، صحنه‌های ناب و کمیابی شده‌اند که دور و بر خودمان، توی دنیای واقعی هم، به سختی پیدا می‌شود.


اولین دیدار

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

از پشت دیوارهای بلند مسجد، چیزی معلوم نبود؛ دیوار مسعی. تا صبح یکی دو ساعت مانده بود. چند ساعتی بود محرم شده بودیم. سفیدپوش. یک‌دست.

دستم در دست مادر بود. پابه‌پای همسفرهامان، از پله‌های ورودی مسجد پایین رفتیم. جایی بین مسیر صفا و مروه. پاها را از کفش برهنه کردیم. اِنّکَ بِِالْوادِ الْمُقدّس طُوی. دوباره دست هم را گرفتیم.

سرهامان پایین بود. اضطرابم با هر قدم بیشتر می‌شد. قلبم تندتر می‌زد و دست مادر را بیشتر می‌فشردم.

دائما خطاهایم از ذهنم می‌گذشت و به ارتباط نامربوط میان من و این قبله می‌اندیشیدم. من؟ اینجا؟ آخر من…

از پله‌ها بالا رفتیم. سرها همچنان پایین. فضا روشن شد. می‌دانستم الان باید فضای مطاف روبروی‌مان باشد. جرئت سربلند کردن نبود. اضطرابم بغض کرده بود حالا. آرام‌آرام جلو می‌رفتیم و من، دست مادر را بیشتر می‌فشردم.

سرها پایین بود و دل‌ها به نجوا… ایستادیم. قلبم با شتاب می‌تپید.

«حالا سرتونُ بلند کنید و بعد سجدهٔ شکر کنید…»

سرم بلند شد و چشمانم منور. ناباورانه درب کعبه را می‌نگریستم. نیاز به یادآوریِ بجا آوردنِ سجدهٔ شکر نبود. خودبه‌خود به سجده می‌افتادی.

سر به سجده گذاشتم. درست رو به کعبه. همان قبله‌ای که همیشه فقط ردش را می‌گرفتیم. که فقط جهتش را می‌دانستیم. رو به اولین معبد زمین. إنّ أوّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاس…

دستانم را رها کردم. بغضم را هم. ألحمدُاللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ -حقا که- ما کُنّا لِنَهْتَدیَ لَوْلا أنْ هَدانَا الله…

زودتر از بقیه سربلند کردم. به تماشای مولِد علی (ع). به دعا. همان سه دعای اولی که مستجاب است؛ اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من اعوانه و انصاره…

.

- سوغات من از این سفر، بعد از دعا و نیابت زیارت، تصاویر مدینه و مکه است. تقدیم به شما! سخت بود میان هزار و اندی عکس، انتخاب کردن. عکس‌ها را در سایز کوچک قرار داده‌ام که سریع‌تر لود شوند. تقریبا از هر جایی که رفته‌ایم، عکس‌هایی گذاشته‌ام. تا حدودی به ترتیب روی‌دادشان و توضیحی مختصر برای هر عکس.
- حدود ده روز وبلاگم مشکل فنی داشت که به خاطر عدم دسترسی درست و حسابی به اینترنت در طول سفر، تعمیرش به تعویق افتاد. از دوستانی که این مدت مراجعه کردند و به در بسته خوردند، عذرخواهی می‌کنم.


خسی در میقات

۰۶ مرداد ۱۳۸۹


برای من که همیشه یک جور غریبی آهنگ گفتن این کلمات مثل رؤیا بود و برق می‌زد و جادو می‌کرد؛ این روزها خود خوشبختی است که چادر سفید سر می‌کنم و دور خودم می‌چرخم و زمزمه می‌کنم:

لبیک، اللهم لبیک …(+)

آدم از کار خدا سر در نمی‌آورد؛ ولی دو روز پیش به سرم زد شاید… شاید این همان «یهدین»ِ آن هجرت باشد.

رفقا! دعا کنید لایق باشم. نائب الزیاره خواهم بود انشالله. نامهربانی‌هایم را ببخشید…


بختِ بدِ عروس باحیا!

۰۱ مرداد ۱۳۸۹

اگر این پل را صراط مستقیم و حد وسط حجاب فرض کنید، بعضی‌مان از این طرفِ «افراط»ا‌ش افتاده‌ایم و بعضی‌مان در آن طرفِ «تفریط»اش غرق شده‌ایم.

تفریطش که توضیح نمی‌خواهد. بحمدالله روزانه فوج‌فوج مصادیقش را می‌بینیم. اما توی طرف افراطش هم گاهی اعجوبه‌هایی پیدا می‌شود که فقط باید با چشم خودت ببینی تا باورت بشود.
.

بندهٔ خدا خیلی خوشحال بود که از بچگی دخترش را با حجاب بارآورده و پیش خلق‌الله هم حسابی بهش افتخار می‌کرد. وقتی در مورد «حیا»ی دخترش حرف می‌زد، آدم ناخواسته یاد مریم مقدس می‌افتاد.

بعدتر معلوم شد که دختر خانم که حالا عروس خانم شده بود، آن‌قدر محجوب بوده که از شوهرش هم حجاب می‌گرفته است!

حتی وقتی یک بار شوهر بی‌عفتش(!) دستش را گرفته بوده، با تندی چنان دستش را از دست او کشیده بوده که شوهر حسابی از بی‌حیایی خودش شرمنده شده! و خلاصه شوهر آن‌قدر از این بی‌عفتی‌ها کرد که دختر ِ باحیا(!) طاقتش طاق شد و برگشت پیش مادرش.

مادرش، بندهٔ خدا، برای دامادِ ناکام که هاج و واج ِ رفتار همسرش بوده، توضیح می‌دهد که «دخترهای من خیلی خیلی باحیا بزرگ شده‌اند»، آن‌قدر که وقتی خواهر بزرگ‌تر عروس‌خانم، سر سفره، کنار شوهرش می‌نشسته، مادر به سفارش پدر به‌شان اشاره می‌کرده که «زشت است جلوی پدر، کنار هم بنشینید»!

خلاصه آخرش آقای داماد که می‌بیند در مقابل این همه حیای عروس خانم، خیلی بی‌عفت است، عروس خانم را به مادرش می‌سپارد و می‌رود دنبال یک عروس خانمِ کم‌حیاتر!

دختر خانم هم که از بچگی به اسم «حیا» و «حجاب» و «عفت» آن‌قدر از آقاپسرها فاصله گرفته بوده که کم‌کم از آن‌ها بدش آمده بوده و در نظرش موجودات خبیثی شده بودند؛ با این تجربهٔ کوچک، برای همیشه از آن‌ها متنفر ماند و دیگر به هیچ‌وجه به زندگی مشترک با یکی از این موجودات خبیث فکر نکرد.
.

- تعریفی که هر کدام‌مان از عبارت‌های زیبایی مثل «حیا» و «عفت» داریم، با هم فرق دارد. آن‌ها را برای هم روشن کنیم.
- وقتی یک کار غلط، برچسب زیبایی بخورد، به سختی می‌شود اشتباه بودنش را توضیح داد. (مثل برچسب زیبای حیا که این مادر به رفتار فرزندانش می‌دهد.)
- امروز جایی خواندم که در حال احرام، پوشاندن صورت برای زنان، مثل استفاده از پوشیه (روبنده)، حرام است. همین‌طوری!


یادبود تابوی فیلم‌بینی

۲۱ تیر ۱۳۸۹

برنامهٔ دیشب «دیروز، امروز، فردا» و صحبت‌های دکتر عباسی، مسبب این نوشته شد که بخشی از مطالبی است که مدت‌ها در آرشیو ذهنم، خیس می‌خورد.

روی صحبتم در این نوشته، صرفا دوستان مذهبی است؛ کسانی که اگر امیدی به احیا و حفظ فرهنگ و ارزش‌های اسلامی و ایرانی باشد، به آن‌هاست.

موضوع دیدن مداوم فیلم‌های بدون سانسور خارجی، موضوعی است که یکی دو سال اخیر فکرم را به خودش مشغول کرده است. البته فیلم‌دیدن‌های این‌طوری همیشه بوده؛ یعنی همیشه عده‌ای بوده‌اند که فیلم‌های ممنوعه را ببینند؛ اما چیزی که در سال‌های اخیر اتفاق افتاده و موضوع بحث است، ورود گستردهٔ جوانان مذهبی به این ورطه است.

این مسئله البته بیشتر در بین پسران شایع است و چند سالی است از حالت مخفیانه و خصوصی، به محافل دوستانه و صحبت‌های عمومی هم راه پیدا کرده و به گونه‌ای رسمیت یافته است. امروز حرف زدن دربارهٔ سریال‌های لاست و [به دلایل فرهنگی سانسور شد!] و غیره، اگر یکی از افتخارات محسوب نشود، هیچ قبحی ندارد.

اولین بار این موضوع وقتی برایم مسئله شد که یکی از کاربران مذهبی اینترنت -که ازقضا طلبه هم بود- لینک دانلود یکی از سریال‌های فراگیر را به اشتراک گذاشت. سریالی که با یک سرچ ساده در اینترنت، می‌توان از بعضی تصاویر و تم‌های اصلی و فرعی‌اش خبر گرفت.

فراگیر شدن تماشای فیلم‌ها و سریال‌های خارجی در بین دوستان مذهبی، با وجود صحنه‌های اروتیک و جنسی و عریانی‌های مکرر، به هر دلیل و بهانه و با هر توجیهی، بدون شک یکی از نشانه‌های بارز موفقیت هجمهٔ فرهنگی غرب است. کاری که پیش از آن، دوستانی که کمتر در قید مذهب بودند انجام می‌دادند و مورد سرزنش و طرد واقع می‌شدند، امروز توسط دوستان  مذهبی‌تر انجام می‌شود و خبری از نهی و تقبیح نیست.

اما چیزی که مانع شکسته شدن این تابو در ذهن من شده است، فارغ از جنبه‌های شرعی آن، تأثیراتی است که این قبیل صحنه‌ها بر ارزش‌ها، فرهنگ و روان بینندگان، و در نهایت تزلزل خانواده دارد. بعضی از اثرات آن را اگر بخواهم خلاصه‌وار اشاره کنم، این‌هاست:

یک. شایع‌ترین اثر آن را می‌توان در تغییر ارزش‌ها و آنچه که «تسهیل در دین» می‌نامم، دید؛ یعنی آسان‌گیری در امور شرعی و مذهبی، کمرنگ کردن خط قرمز‌های رسم شده توسط دین، اضافه کردن توجیهات و شخصی کردن احکام دینی و خصوصا عادی‌سازی روابط فی‌مابین دو جنس و تغییر ملاک‌های ارزش‌گذاری رفتار افراد و شخصیت آن‌ها.

دو. اثر بارز بعدی، استحالهٔ فرهنگی است. ریخته شدن قبح خطاهای اخلاقی، به رسمیت شناختن روابط دختر و پسر و بلکه ضروری دانستن آن پیش از ازدواج، حرکت به سمت پلورالیسم اعتقادی، و نهایتا فرو رفتن در فرهنگ غرب.

سه. اثر مهم و مخرب بعدی این قبیل صحنه‌ها، متوجه روح و روان فرد است. دیدن دنیایی از صحنه‌های عاطفی و جنسی با میلیون‌ها متد و طرح و روش ظریف و متفاوت، هجمهٔ بزرگی به ذهن فرد می‌برد، او را آمادهٔ خیال‌پردازی‌های مکرر کرده، ذهن او را -به تعبیر دکتر عباسی- خارج از ظرفیت فطرت و طبیعت و غریزه‌اش به هیجان جنسی وا می‌دارد. ابتدایی‌ترین نتیجهٔ این امر، تنوع‌طلبی است که فرد، دیگر، ذهنیات خود را در وجود یک نفر، ارضاشده نمی‌بیند. نتیجهٔ بعدی، سیری‌ناپذیری فرد از این لذات جسمی، و دیدن صحنه‌های اروتیک است.

اثر روانی دیگری که شاید بیشتر در بین مذهبی‌ها، خصوصا مجردان، شایع باشد، ناسازگاری و کشمکش میان تخیلات ذهنی و امیال شکل‌گرفته و ممنوعیت‌ها و خط قرمزهای دینی و اعتقادی است. فرد از یک سو خواهان شکل دادن به تصاویر ذهنی و تخیلات است و از سویی دیگر امکان پاسخ‌گویی به آن‌ها فراهم نیست. (چیزی که دکتر عباسی به نقل از شهید هاشمی‌نژاد، آن را «زنای ذهنی» می‌خواند). نتیجهٔ این میل و ممنوعیت، سرکوب احساسات است که به اختلالات روحی یا واپس‌زدگی جنسی و احیانا چندشخصیتی فرد منجر می‌شود.

.
این همه، اثرات مخربش را در تزلزل بنیان خانواده و سقوط ارزش‌های اجتماعی نشان می‌دهد. بسیار طبیعی است که فرد تنوع‌طلب از روابط زناشویی خود احساس رضایت نکند؛ توانایی‌ها، زیبایی، روحیات و جسم همسرش را قابل قیاس با کاراکترهای ساختگی فیلم‌ها نبیند و ناخواسته در قیاس بین همسرش و هنرپیشه‌های فیلم، همسرش را شکست‌خورده بیابد.

اثرات اجتماعی آن نیز، به نظر اظهر من الشمس می‌رسد. فارغ از تأثیر مستقیم فیلم‌های غربی در تغییر ارزش‌ها، فرهنگ و روحیات؛ نفس تزلزل بنیان خانواده و فروپاشی زندگی‌ها و افزایش طلاق، خود موجب مشکلات عدیدهٔ اجتماعی و اخلاقی است. از میان رفتن تقوای چشم، و آنچه که دکتر عباسی «حیای چشم» می‌خواند، به تنهایی مسبب انحرافات اخلاقی دیگر است.

خوشحالم که دکتر عباسی تئوری چند ماههٔ اخیرم را مُهر تأییدی زد.

  • قابل توجه دوستانی که هنوز ازدواج نکرده‌اند: علی‌رغم اینکه یادآور می‌شوم همه را نمی‌شود به یک چوب راند؛ اما احتیاطاً بد نیست در ملاک‌های‌تان به این مورد هم نیمچه نظری داشته باشید. به هر حال از قدیم افراد تنوع‌طلب، برای زندگی، چندان قابل اعتماد شمرده نمی‌شدند.

  • اعتراف می‌کنم که اخیرا به افرادی که قبح دیدن چنین فیلم‌ها و تصاویری برایشان ریخته است، ناخواسته اعتماد ندارم و با احتیاط از کنارشان عبور می‌کنم.
  • وقتی دیشب و امروز، اعتراض بعضی کاربران اینترنتی را به این برنامهٔ «امروز، دیروز، فردا» دیدم، مصمم‌تر شدم برای نوشتن.
  • ویدئوی کامل این برنامه
  • این‌ها همهٔ حرف‌هایی نبود که مدت‌ها می‌خواستم بگویم…
  • حاشیه ای بر این مطلب


© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس