ویل

زندگی‌ها ماشینی شده

غذاها، ساندویچی

کلام‌ها، پیامک

دیدارها… به قیامت!

بدون دیدگاه

بارکشی اضافی

سیستم خشم و مهربانی‌ام الاکلنگی است. نمی‌دانم همه این‌جورند یا منم که وقتی توی موقعیت خشم و عصبانیت قرار می‌گیرم، میزان و شدت خشمم وابسته به محیط و اطرافیان تغییر می‌کند. به طرز عجیبی آنجا که همه انتظار عصبانیت شدید دارند، عصبانیتم کمتر می‌شود. آنجا که منتظرم از حرفی که به من زده شده یا پیشامد خشم‌آورنده‌ای که برایم رخ داده، همه عصبانی بشوند، و هیچ‌کس یا عصبانی نمی‌شود یا اندازه من خشم نمی‌گیرد؛ آنجاست که منفجر می‌شوم. انگار بار خشم خودم و آن‌هایی که انتظار همراهی ازشان داشتم را خودم به دوش می‌کشم. شعله‌ور می‌شوم. می‌سوزم. می‌سوزانم.

بعید می‌دانم روزی را فراموش کنم که روی پله‌ها ایستاده بودم و …

اما کافی‌ست یک جایی، یکی همراهی‌م کند در آن خشم. بهم حق بدهد که عصبانی بشوم. نه فقط کلامی، خودش هم واقعا از موقعیتی که برای من پیش آمده گُر بگیرد؛ آن‌وقت آنجا، تبدیل می‌شوم به یک انسان شریف صبور! آن‌چنان که انتظار می‌رود عصبانی که نمی‌شوم هیچ، همراه عصبانیم را هم به آرامش دعوت می‌کنم.

امروز حس کردم، آنچه گاهی از من یک آتش شعله‌ور می‌سازد، خودم، خلقم و تاب و تحملم نیست. آنچه من را یکهو آتش و خاکستر می‌کند انتظار همراهی‌ست که بی‌پاسخ می‌ماند. آیا این انتظار درست هست یا نه، یا چقدرش درست است، نمی‌دانم. فقط می‌دانم که از دید خودم به قدر کافی در احساساتم، خصوصا در هیجانات منفی‌ام حمایت نشده‌ام.‌ جایی که پدرم (فکر می‌کردم) باید سر کسی که در حقم ظلم کرده است داد بکشد، نکشید. آنجا که انتظار داشتم برادرم سیلی بزند، نزد. حتا کمتر از این‌ها، آنجا که انتظار داشتم کلامی از حقم دفاع بشود، نشد. در عمل، در تصمیم‌هایی که می‌گرفتم کاملا حمایت می‌شدم، ولی آنجا که برخوردی پیش‌می‌آمد، مشی آن‌ها به گذشت و آرامش و فراموشی بود. و من نه. آن‌وقت خودم دست به کار می‌شدم. خودم داد می‌زدم، دهان به دهان می‌شدم، می‌آشفتم، آتش می‌گرفتم و می‌سوختم.

 

بدون دیدگاه

جسد

روزها،

ساعت‌ها

چشم دوخته‌ام به سقف

گوش سپرده‌ام به گوشی

به نوتیفی که

مهمان تنهاییم شود و غم را

لحظه‌ای… ساعتی…

از خاطرم ببرد.


بدون دیدگاه

«دروغ» هست تا کمی آرامش

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم.

ما آدم‌ها صداقت را دوست داریم و دروغ‌هایمان را در پیچیدگی‌های ذهنی و رفتاری می‌سازیم. زینت میدهیم و صادقانه نثار خودمان، نثار دیگران می‌کنیم. ما آدم‌های بی‌دست‌آویز معلق در کهکشانیم که با اضطراب زاده شده‌ایم و تمام عمر در جست‌وجوی آرامشیم.

ما آدم‌ها به یکدیگر محبت می‌کنیم. به خاطر خودمان. وقتی در مقابل خواسته محبوب‌مان کم می‌آوریم، پرچم تسلیم را بالا می‌بریم. پوشیده در کاغذ کادوی «هر چه تو بخواهی» و «هر طور تو خوشحال‌تر باشی». محبوب‌مان خوشش می‌آید. از محتوای تسلیمِ ظاهری کادوپیچ‌شده خبر دارد. دل ولی خوش می‌کند به کاغذ کادوی قشنگش. دروغ‌مان را باور می‌کند و به خودش دروغ می‌گوید: «ببین چقدر دوستم داره!». ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم و از دروغ‌های خوشگل بدمان نمی‌آید. به‌مان آرامش می‌دهد. ما دروغ‌های پیچیده را به خاطر آرامشی که به‌مان می‌دهد دوست داریم.

ما گاهی به یکدیگر ابراز علاقه نمادین و ظاهری می‌کنیم. ما به محبوب‌مان محبت دروغینِ آرامش‌بخش تقدیم کنیم. گاهی که دلتنگ نیستیم ابراز دلتنگی می‌کنیم. گاه که نبودنش آزارمان نمی‌دهد ابراز بیچارگی و تنهایی. ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. با دروغ به محبوب‌مان آرامش می‌دهیم: «دوستت دارم» و به خودمان هم: «چقدر خوبم که خوشحالش کردم! چقدر خوبیم با هم!» و هر دو برای مدتی رها می‌شویم از حس اضطراب‌آورِ «ترس از دست دادن»؛ از «تنهایی».

ما آدم‌ها دروغ‌های زشت می‌گوییم. دروغ‌های پیچیده کاور پیچ‌شده‌ای که نجات‌مان می‌دهد. آدم‌هایی را که دوست داریم از دست می‌دهیم و بعد به خودمان دروغ می‌گوییم: «از اول هم ازش خوشم نمی‌اومد»، «از سر دلسوزی تا حالا تحملش کرده بودم» و به آدم‌های دوست‌داشتنی از دست‌رفته‌مان هم: «فکر کردی با رفتنت چیزی از زندگی‌م کم می‌شه؟» و می‌دانیم که می‌شود. می‌دانیم که جای یک «دوست‌داشتن» توی دل‌مان خالی می‌شود. ما آدم‌ها ولی دروغ می‌گوییم. دروغ‌های زشت نجات‌دهنده. خودمان را گول می‌زنیم تا درد از دست دادن را کمی تسکین دهیم. تا کمی آرامش…

ما آدم‌ها دروغ‌های بزرگ امیدبخش می‌گوییم. به بچه‌های‌مان وعده‌های زیبای بدون پشتوانه می‌دهیم. بچه‌ها خوشحال می‌شوند. ما خوشحال می‌شویم. دولت‌ها به ما دروغ می‌گویند. وعده‌های زیبا می‌دهند. ما باور می‌کنیم. دوست داریم که باور کنیم. هر بار، هر سال به امید محقق شدن وعده‌ها سر می‌کنیم و از تکرار دروغ‌های امیدبخش و باورشان خسته نمی‌شویم. دست نمی‌کشیم. ما دروغ‌های امیدبخش را دوست داریم. امید آرامش می‌دهد.

ما آدم‌ها فریب خوردن را دوست داریم. فریب‌های پیچیدهٔ در پوشش‌های رنگی را دوست داریم. ما فریب ماورا را می‌خوریم و لبخند می‌زنیم. ما آدم‌ها فریب‌های آرامش‌بخش را دوست داریم. فریب‌های آرامش بخش را باور می‌کنیم. ما آدم‌های معلق در جهان، فریب‌های زیبای کاهندهٔ اضطراب ذاتی‌مان را باور می‌کنیم. ما آدم‌ها تشنهٔ آرامشیم.

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. ما آدم‌ها ولی از دروغ منزجریم. بدش می‌دانیم. صداقت را می‌پرستیم. ولی دروغ می‌گوییم. ما آدم‌ها از بین تمام دروغ‌ها، دروغ‌های عیان را برنمی‌تابیم. دروغ‌های لخت. بی‌پوشش. دروغ‌های از سر صداقت. صداقتی زشت. صداقت خودخواهانه. دروغ صادقانه، دروغ بی‌ریا را «دروغ» می‌دانیم. دروغ خالص را. دروغی که فقط دروغ است. بی‌پوشش محبت؛ امید، تسکین‌دهنده. از بین تمام دروغ‌ها، دروغ مخل آرامش، دروغ ترس‌آور و اضطراب‌آور را دوست نداریم.

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. هر روز. هزاران بار. به خودمان. به دیگران. به دوست. به دشمن. ما با دروغ به دنبال آرامش‌ایم. تسکین. آرامش ولی نیست. آفریده نشده. ما می‌سازیمش. با دروغ‌ها. فریب‌خوردن‌ها. امیدها.

۱ دیدگاه

زوج‌های زنجیری

چند وقتی است که خیلی مشتاق شده‌م دقیق‌تر درباره ساختار خانواده در صدر اسلام بدانم. با خودم می‌گویم احکامی که پیامبر وضع کرده است حتما متناسب با شکل زندگی همان دوره بوده. پس زندگی چه شکلی بوده که داشتن غلام و کنیز و چند همسر و ازدواج موقت و این جور چیزها آزاد بوده است؟ تربیت فرزند به عهده چه کسی بوده و آیا در خانواده تعریف شده بوده یا خارج از آن؛ نزد دایه یا اقوام؟

چیزی که امروز به آن معتقدم این است که ساختار خانواده در زمان پیامبر احتمالا فردگرایانه‌تر بوده است. خانواده به شکل و معنای امروزی‌ش وجود نداشته است و اصولا آدم‌ها اینقدر به هم وابسته و محتاج نبوده‌اند. زن به کمک دایه و کنیز و غلام مسئولیتش بسیار سبک‌تر بوده و احتمالا اوقات خالی بیشتری برای خودش، عبادت و تفکر و تفریح و روابط اجتماعی و رسیدگی به علایقش داشته است.

مرد هم با وجود غلام و کنیز در خانه، مسئولیت کمتری برای تهیه خرده‌ریزهای مورد نیاز خانه داشته است و وقتش را صرف کارش می‌کرده و زندگی اجتماعی زنده‌تری نسبت به الان داشته و آنقدر دستش باز بوده است که بتواند در مسجد مشغول تهجد و خواندن قرآن شود.

زن و مرد کمتر به هم وابسته بوده‌اند و زندگی فردگرایانه‌تری داشته‌اند.

این روش زندگی الان، چیزی نوظهور است؛ این که مفهوم خانواده به خانواده هسته‌ای محدود شود. چند نفر آدم محصور شوند در یک چهار دیواری و برای تأمین تمام ملزومات زندگی‌شان گیر هم باشند. زن باید یک تنه به بچه و کارهای خانه برسد و همیشه در خدمت به همسرش آماده باشد. مرد باید ساعات زیادی از روز را زندانی میز کارش باشد، روابط اجتماعی‌اش را محدود کند تا بتواند مایحتاج حانواده را تأمین کند، خرید برود و گه‌گاه در تربیت و کارهای مدرسه بچه‌ها مشارکت کند.

خانواده‌های الان متشکل از زن و مردی است که تمام مسئولیت‌هایی را که پیش از این بین زن و مرد و غلام و کنیز و دایه و اقوام تقسیم شده بود دو نفری به دوش می‌کشند. و خب معلوم است چه بر سر این خانواده، روح و روانشان، جسم‌شان و معنویت و نشاط‌شان خواهد آمد!

این روزها خیلی دلم چند ساعت خلوت می‌خواهد. خلوتی دور از دغدغه کار خانه و بچه و درس و زندگی.

۱ دیدگاه

چای بهارنارنج

امروز روز حمامش است. بزرگ‌تر شده و دیگر توی وان کوچکش بند نمی‌شود. دائم به چپ و راست و جلو خودش را خم می‌کند تا آب و کف‌هایی که کف حمام جاری شده است را بگیرد. تنها راهم برای کم کردن استرس حمام کردنش، خواندن آیت‌الکرسی است. هر طور شده آب‌بازی و شست‌وشویش تمام می‌شود. حوله‌اش را دورش می‌پیچم و می‌آورمش بیرون. خیسی ابروهایش پیوستگی‌شان را بهتر نشان می‌دهند. لباس تنش می‌کنم. نه به این راحتی. هی زیر دستم سر می‌خورد و در می‌رود و هی می‌کشمش سر جایش و هنوز پوشک را نبسته باز از دستم در می‌رود. تازگی‌ها بلد شده وقتی محکم می‌گیرمش که در نرود، به نشانه اعتراض داد می‌زند. حرصش را می‌ریزد توی صدایش. خوشم می‌آید. خوشم می‌آید که اعتراض می‌کند. که نرم توی دستم نیست. دلش می‌خواهد آزاد باشد.

لباس که می‌پوشد توی آینه خودش را نشانش می‌دهم و ذوق می‌کند. حمام خواب‌آور است. نیم ساعت بعد، غُر خواب می‌زند. دست از جمع و جور کردن ظرف‌های شسته می‌کشم و می‌خوابانمش. بعد از خوابیدنش، خانه سوت و کور می‌شود. نفسم را بیرون می‌دهم و همان‌طور که کنار تختش نشسته‌ام به اسباب‌بازی‌هایی که هر کدامشان یک گوشه افتاده نگاه می‌کنم. به خودم می‌گویم دست به‌شان نمی‌زنم تا صبح. می‌ترسم بیدار شود. یک دقیقه بعد نفسم را حبس کرده‌ام و دارم اسباب‌بازی‌هایش را جمع می‌کنم. آرام شیشه شیر پسرک و لپ‌تاپم را از توی اتاقش می‌آورم بیرون و در اتاق را می‌بندم.

گیج می‌نشینم روی مبل. نمی‌دانم اول نمازم را بخوانم یا بقیه اسباب‌بازی‌ها را از توی هال جمع کنم؛ پوشکش را از توی حمام بردارم یا بنشینم پای درسم؛ جواب پیغام‌هایم را بدهم یا ظرف‌های نشسته را بشویم؛ کمی استراحت کنم یا شام بپزم؟ اصلا شام چی درست کنم؟

لم می‌دهم روی مبل. آخ که چقدر لم دادن توی سکوت خوب است! بدنم از صبح یک‌نفس دویده. استراحتش می‌دهم. در همان حال نیمه‌خوابیده چند تا توییت می‌کنم در باب کمبود وقت. بعد به خودم می‌گویم تا بلند نشوی این کارها تمام نمی‌شود. بلند می‌شوم. نماز می‌خوانم؛ بدون اینکه نیاز باشد تمام مدت نماز، مهر را توی دستم قایم کنم یا وقت سجده بین دست و پای پسرک جایی برای گذاشتن سر پیدا کنم.

چند تکه لباس را می‌خواهم توی کمد بگذارم که با صدای قیژ در، صدای گریه پسرک هم بلند می‌شود. سریع می‌دوم شیشه‌اش را از روی میز پذیرایی برمی‌دارم و می‌روم توی آشپزخانه تا پرش کنم از آب جوشیده. پایم می‌رود روی خیاری که یکی دو ساعت پیش داشت به لثه می‌کشید و می‌شکافد. شیشه را می‌شویم و پر از آب می‌کنم و خودم را به او می‌رسانم. چند قلپ آب می‌خورد و دوباره می‌خوابد. نفسم را حبس می‌کنم و پاورچین بیرون می‌آیم.

نفسم را بیرون می‌دهم و به درس و استادم فکر می‌کنم. ظرف‌ها هنوز مانده. به خودم می‌گویم دست به‌شان نمی‌زنم تا صبح. چند دقیقه بعد شامی خورده‌ام و دارم ظرف‌ها را بی‌صدا می‌شویم. ظرف‌ها و خرت و پرت‌هایی که پسرک کف آشپزخانه باهاشان مشغول شده بود را جمع می‌کنم و کتری را از آب پر می‌کنم برای یک چای کمرنگ شبانه با عطر بهارنارنج.

بابای پسرک هنوز نیامده است. لپ‌تاپ را روشن می‌کنم تا مطالعه نصف و نیمه امروزم را به یک جایی برسانم. کروم را باز می‌کنم و تایپ می‌کنم: kosaraneh.com

بدون دیدگاه

مادری: شیرین، سخت، باشکوه

Motherhoodکم‌کم دارد می‌شود یک سال و نیم که درگیر مادری هستم. یک سال و نیم است که هر روزم با پرسش از چراها و چگونه‌های تجربه جدیدم به شب می‌رسد. انگار بدون پاس کردن پیش‌نیازهای لازم انداخته‌اندم توی کلاس دکتری رشته مادری. حجم تجربه‌ها، شنیده‌ها و دیده‌هایم آن‌قدر در مقابل این دنیای جدید کم و کوچک است که بدون کمک گرفتن از ترم‌بالایی‌ها و گوگل عزیز تصور عبور صحیح را ندارم.

من البته کمی سخت‌گیرم. کلا آدم سخت‌گیرتری‌ام. دلم می‌خواهد همه کارهایم بی‌عیب و نقص انجام شود. نمی‌شود. می‌دانم. ولی فکر و تلاشش همیشه هست. همیشه. حتا در انتخاب رنگ دیوار خانه‌مان. در انتخاب مدل پرده. در ترسیم طرح قاب عکس دیوار. حتاتر در پختن غذاهای تکراری پیشین. هی با خودم فکر می‌کنم چه کار می‌شود کرد که بهتر شود؟ آیا این به همین روش، به همین رنگ، با همین طرح، بهترین است؟ قشنگ‌تر از این هم می‌شود؟ چه کار کنیم تا فلان وسیله کاربردی‌تر شود؟ برای انجام فلان کار چه روش‌هایی هست؟ چطوری می‌شود زندگی را بهتر، ساده‌تر و قشنگ‌تر کرد؟

حالا افتاده‌ام توی مسیر حساس بچه‌داری. بهترش می‌شود «تربیت فرزند». این‌طوری که بهش نگاه کنی سخت می‌شود. تربیت آدمی که می‌خواهد چند سال بعد برود توی اجتماع و بشود عضوی از اعضای جامعه. تأثیرگذار. هر کدام‌مان دست‌کم روی چند نفر آدم دیگر که تأثیر داریم؛ نداریم؟ جمعش کنیم می‌شود جامعه.

کار از جایی سخت‌تر می‌شود که هی مکرر می‌خوانی «بچه آخرش می‌شود پدر و مادرش، پس اول خودتان را تربیت کنید». بعد تو هی زور می‌زنی مسیر جریان کودکت را هر طور شده کمی تغییر بدهی به سمت بهتر شدن. بهتر از آنچه تو و پدرش هستید.

نتیجه‌اش می‌شود رفاقت سفت و سخت با گوگل و بی‌بی سنتر و سایت‌هایی از این دست. سایت‌های فارسی متأسفانه خیلی کم دارند در زمینه مسائل و مشکلات کودک. برخلافش این فرنگی‌ها هستند که هر چیز ریز و درشتی را می‌برند زیر ذره‌بین و تا اعماق ته‌ش را درنیاورند ول‌کن نیستند.

مادری خیلی خوب است. مادری خیلی سخت است.

از وقتی افتاده‌ام توی مسیر مادری، هی خُردخُرد فهمیده‌ام می‌شود گاهی آسان‌ترش هم کرد. می‌شود بی‌خوابی‌های شبانه و وابستگی‌های مکرر بچه به شیر را کمتر هم کرد. و توی همین مسیر مادری فهمیده‌ام که چقدر زنان ما به همه چیز راضی‌اند! چقدر از سختی‌های مادری برای خودشان عشق ساخته‌اند و بهش می‌بالند! چقدر بی‌خوابی‌های شبانه، مختل کردن زندگی زناشویی و نابود کردن جسم و روحشان و چیزهای دیگر را بدیهی و لازمه مادری می‌دانند! تا می‌گویی چه کنم بچه شب‌ها کمتر بیدار شود، جواب دیفالت و بلکه تنها جواب‌شان این است: «مادر شدن همین سختی‌ها رو داره دیگه». می‌خواهند دلپذیرش کنند می‌گویند: «بهشت با همین چیزا زیر پای مادره». احساسی‌تر که باشند می‌گویند: «سخت نگیرید! با بچه‌ش عشق‌بازی کنید. قدر این شب‌ها رو بدونید که بعدا دلتون برای این روزها تنگ می‌شه».

انگار در دایره مادری خیلی‌ها چیزی غیر از تحمل درد و رنج و سختی نیست. تنها کار رو به جلوشان همین است که سعی کنند نگاهشان را عوض کنند تا از خستگی‌ها لذت ببرند و کم نیاورند. تغییر شرایط؟ اصلا و ابدا بهش فکر هم نمی‌کنند.

من ولی به تجربه‌های غربی در بعضی از این موارد بیشتر اعتماد دارم. چون اهل آزمون و خطا، اهل ریسک‌اند. ما فعلا داریم بر حسب حدس و گمان و شاید و اگر پیش می‌رویم. بچه را می‌شود نرم تربیت کرد. از همان ابتدا. بچه‌ها خیلی خیلی زود یاد می‌گیرند.

نمی‌دانم چرا، چطور و از کی؛ ولی ما به راضی بودن، به وفق دادن خودمان با هر شرایطی خو کرده‌ایم. به شرایط بهتر، به رفع سختی‌ها آن‌طور که باید فکر نمی‌کنیم. مسیری را می‌رویم که دور و بری‌هایمان رفته‌اند. «ما هم یکی مثل همه». پس تکلیف بهتر شدن چه می‌شود؟ پس کی جامعه از این راه تکراری قرار است در بیاید و برود به سمت و سویی بهتر؟ اگر قرار باشد به اسم انعطاف با همه سختی‌ها بسازیم، کی سختی‌ها هموار می‌شود؟ چه کسی مگر جز ما قرار است آن‌ها را هموار کند؟ اشتباهات این مسیر تکراری را چه کسی جز ما قرار است اصلاح کند؟ این «ما»ی منعطفِ سازگار با همه چیز و بسوز و بساز، چطور می‌خواهد نسلی متفاوت و خلاق تربیت کند؟ اصلا می‌تواند؟ اگر اهل تغییر نباشیم، چطور می‌توانیم انسان خلاق تحویل جامعه بدهیم؟

مادری خیلی خوب است. مادری خیلی سخت است.

۲ دیدگاه

طعم گس شب‌های تابستان

طعم گس شب‌های تابستانرختخواب را برده‌ام توی پذیرایی جلوی پنجره بلند حیاط انداخته‌ام. هوای اواخر شهریور شیراز کم از خود پاییز ندارد. نسیم شب‌های تابستان شیراز خنکا و یک رایحه خاص غیرقابل توصیف دارد که جای دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. خنکا و رایحه‌ای که می‌بردم به شب‌های تابستان بیست و چند سال پیش. وقتی ما نوه‌ها توی خانه مادربزرگ یا عمه جمع می‌شدیم و در خانه‌های بزرگِ آن روزها از این سو به آن سو می‌دویدیم، فریاد می‌زدیم و می‌خندیدیم.
شب که می‌شد رختخواب‌ها را توی حیاط، زیر سقف سیاه آسمان می‌انداختند و لابد با هزار مکافات مجبورمان می‌کردند دست از بازی بکشیم و برویم توی رختخواب. هرهر و کرکرکنان می‌پریدیم وسط تشک‌های خنک و قهقهه‌زنان می‌خزیدیم زیر پتوها. بعد کم‌کم سرها را بیرون می‌آوردیم و پتوها را تا زیر چانه بالا می‌کشیدیم و به هم نگاه می‌کردیم، پچ‌پچ می‌کردیم و باز ریز می‌خندیدیم. تا بالاخره فریادهای «بخوابید!» و «بسه دیگه»ی بزرگ‌ترها ما را ناچار به سکوت می‌کرد. بعد چشم می‌دوختیم به سقف سیاه بالای سرمان و بین ستاره‌ها دنبال چراغ‌های چشمک‌زن هواپیماها می‌گشتیم.
یادم نیست عمه بود یا مادربزرگ که ستاره‌های آسمان را نشان‌مان می‌داد و می‌گفت هر کس یک ستاره توی آسمان دارد. و من می‌گشتم و پر نورترین ستاره را برای خودم انتخاب می‌کردم. و شب‌های بعد که آن را پیدا نمی‌کردم، ستاره پر نور دیگری را مال خودم می‌کردم.
گاهی بزرگ‌ترها دست‌هایشان را می‌کشیدند به طرف آسمان و با نوک انگشتان‌شان سعی می‌کردند به‌مان دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین و ستاره‌های دیگر را نشان دهند. وقتی من نمی‌توانستم پیدایشان کنم، برادرم با نوک انگشتش دوباره توی آسمان برایم رسمشان می‌کرد. و من هیچ‌گاه دب اکبر و دب اصغر را پیدا نکردم. حتی بعدها که به مدرسه رفتم و تصویرشان را توی کتاب‌ها دیدم، به نظرم آمد این خطوط فرضی اتصال بین ستاره‌ها، هیچ شباهتی به هیچ خرسی ندارند.
از بین همه ستاره‌های آسمان چند باری توانستم خوشه پروین را بشناسم. و آن چهارتا ستاره‌ای که بابا می‌گفت صف کوچک نماز جماعت است؛ ستاره پرنورِ پیش‌نماز، جلوتر بود و سه ستاره دیگر در یک ردیف، پشت سرش ایستاده بودند. هنوز هم این چهار ستارهٔ جماعت تنها ستارگانی هستند که می‌توانم در آسمان پیدایشان کنم و یقین کنم که همان ستاره‌های دیشبی‌اند. همان‌ها که بابا می‌گفت هر وقت جهت قبله را در شب گم کردی، می‌توانی از روی آن‌ها پیدایش کنی.
ستاره‌ها را رها می‌کنم. غلتی می‌زنم و به پسرم می‌اندیشم. و به سقف‌های کوتاه آپارتمان‌های محصور این روزها. و به حیاط‌هایی که هر روز کمتر و کمتر می‌شوند. و به ستاره‌هایی که بیننده‌هایشان را از دست می‌دهند…
به این فکر می‌کنم که چطور طعم گس خنکای شب‌های تابستان و سقف سیاه پرستاره‌اش را به پسرم بچشانم…

۱ دیدگاه

یک جای زندگی می‌لنگد

javaher-dasht

از تصویر دهکدهٔ آلمانی توی کتاب، پرت شده بودم به جواهردشت. همین چند ماه پیش کشفش کردیم. و مانده‌ام که چطور بین آن همه جلال و شکوه و زیبایی جان ندادیم. جواهردشت برایم جلوهٔ حقیقی رؤیایی بود که پیش از این در آلپ سرسبز دنبالش بودم.

کتاب را می‌بندم و خودم را تصور می‌کنم که در آن دشت خالی از ساخته‌های خشن بشری، نشسته‌ام روی زیلویی و چشم دوخته‌ام به سبزی یک‌دست دشت، و گاوها، و اسب‌های رها؛ و مسحور سکوت و خاموشی هر صدای شهری شده‌ام؛ و دل سپرده‌ام به باد و نغمهٔ طبیعت. روبرویم کتابی باز است. کمی می‌خوانم و دمی فکر می‌کنم.

و بعد به نظرم آمد که چقدر زندگی باید شبیه همین باشد و چقدر شهرها و پیشرفت‌ها (پیشرفت به کجا؟ به چه؟) ما را دور کرده است از این همه بکارت و زیبایی و فطرت.

زندگی‌های این روزها یک جای کارشان می‌لنگد؛ وگرنه قرار نبوده زندگی بدو بدو باشد برای لقمه نانی و مدرکی و شهرتی. قرار بوده زندگی پل باشد،‌ وسیله باشد برای بیداری. توی شلوغی‌های شهر و «زمان»ی که همیشه زودتر از انتظار تمام می‌شود، همه‌مان خواب مانده‌ایم.

زندگی حالش خراب است. گردبادی شده که یکی‌یکی در برمان گرفته و هر روز سرعتش بیشتر از قبل، ما را دور می‌کند از زمین و آسمان و طبیعت. می‌چرخیم و می‌دویم و بعد، یک روز آرام می‌گیریم. یک روز که آخر همهٔ روزهایی است که قرار بود درشان بیدار شویم و آرام بگیریم…

۱۰ دیدگاه