سوگُل

۰۹ اسفند ۱۳۸۸

چقدر فرق داشتیم با بچه‌های حالا. دوره‌ی راهنمایی که بودیم، توی فکر این جور چیزها نبودیم اصلا. بزرگ‌ترین خبط بچه‌ها آن موقع، شاید دل بستن به هنرپیشه‌های تلویزیون بود و بازیگران فوتبال. یادم هست یک بار روزنامه‌ای که توی‌اش عکس ستاره‌های فوتبال ایتالیا را داشت چطور بین بچه‌ها تکه و پاره شد! آن موقع جام جهانی بود و خیلی‌هامان توی مود فوتبال بودیم.

من که کلا آن سال‌ها حسابی مشتری فوتبال بودم. قرمز بودم؛ اما نه تند و آتشین. مسابقات آن دوره‌ی جام جهانی را، تماما دنبال می‌کردم. داداش ساعت کوک می‌کرد برای سه نصفه شب و من را هم بیدار می‌کرد تا بازی‌ها را مستقیم ببینیم! بازیکن‌ها را خوب می‌شناختم. طوری که لازم نبود آقای خیابانی بگوید الان توپ توی پای کیست. از روی پستی که توی زمین داشتند و از مشخصات‌شان، می‌شناختم‌شان. حتی بازیکن‌های تیم‌های مطرح خارجی را!

مدرسه را می‌گفتم. من بودم و شیما مشیدی و سمیه عبداللهی و شیروانی و آن اوائل هم عالیه. سه سال راهنمایی را برخلاف دوره‌ی دبستان که اغلب ردیف دوم می‌نشستم، ردیف آخر می‌نشستیم تا حسابی جا برای حرف زدن و میدان برای آتش‌باراندن داشته باشیم. البته خب درسمان خوب بود. جزء ممتازین بودیم. ولی کم هم اذیت نمی‌کردیم.

چقدر سرود و نمایش و این جور برنامه‌ها داشتیم. فکرش را بکن، من نمایشنامه‌ی طنز می‌نوشتم و اجرا می‌کردیم! یک‌بار برای ۲۲ بهمن، یک نمایشنامه‌ی طنز را به تقلید از مسابقه‌ی هفته اجرا کردیم. به سبک همان مسابقه‌ی هفته‌ای که یکی از برنامه‌های طنز اجرا می‌کرد. «ساعت خوش» بود شاید! یادم نیست. خودم نقش «رادش» را برداشته بودم با آن عینکی که می‌زد و بیشتر هیکلش را زیر میز پنهان می‌کرد. همین‌قدر یادم هست که آن‌قدر همه‌ی مدرسه از این نمایش طنز ما روده‌بر شده بودند که مدیر و معلم‌ها و حتی خانم ناظم که هیچ‌وقت خنده‌اش را ندیده بودیم، داشتند می‌خندیدند. ما که دیگر روی سن ترکانده بودیم بس‌که خودمان خندیده بودیم!

توی همان برنامه‌ها بود که شیما ارگ برادرش را می‌آورد مدرسه و برای سرودی که می‌خواندیم، می زد. به من هم چیزهایی یاد داده بود. البته اولین بار خاله فائزه یک چیزهایی یادم داده بود. بس‌که دوستش داشتیم بهش می‌گفتیم خاله. نت‌ها را یادم داده بود و یک قطعه‌ی خیلی کوتاه، برای اینکه نت‌ها یادم نرود: دو ر می، ر می فا، می فا، می فا، سل سل، سل لا سی لا…

وای که چقدر دلم برای شیما تنگ شده است! تا چند سال بعدش با هم مکاتبه داشتیم و گاهی تماس می‌گرفتیم؛ اما بعد تماس‌ها قطع شد و دیگر هیچ خبری از هم نداشتیم. عوضش دوستان دبیرستانم برایم مانده‌اند.

دبیرستان که تصمیم گرفته بودم دیگر دختر خوبی باشم، همیشه ردیف اول می‌نشستم و خوب به درس گوش می‌دادم. من بودم و کنار دستم نسیم. هر سه سال با هم بودیم. پشت سرمان هم معصومه و رضوانه. گروه چهار نفره‌ای که هنوز هم گاهی به بهانه‌هایی دور هم جمع می‌شویم. از این جمع نسیم ازدواج کرده است. از آن دخترهای تخس بود که پسرها را حسابی حریف بود. توی آخرین دیدارمان قبل از ازدواجش، خیلی جدی و مصمم گفته بود: «من تا ۳۰ سالگی نمی‌خواهم شوهر کنم. مگر دیوانه‌ام؟!» چند ماه بعد که خبر ازدواجش را با یکی از همکارانش شنیده بودیم، پُقی زده بودیم زیر خنده و گفته بودیم کاش ما هم نمی‌خواستیم تا سی‌سالگی ازدواج کنیم!

رضوانه عاشق فیزیک بود. به خاطر خانم فرمد شاید. آخرش هم دبیر فیزیک شد. هیچ وقت اولین جلسه‌ی کلاس خانم فرمد را یادم نمی‌رود. از سال دوم، دبیرمان شد. خیلی جدی بود و خیلی سطح بالا درس می‌داد. تقریبا همه‌مان سر کلاسش گیج می‌زدیم! درس را برای آن‌هایی می‌داد که دوست داشتند یاد بگیرند. مثل بقیه‌ی معلم‌ها نبود که نصف کلاسش را به «هیس» و «ساکت باشید» و «گوش کنید» بگذراند. می‌خواستی یاد بگیری، گوش می‌دادی؛ نمی‌خواستی هم، هیچ!

تا وقتی رو به کلاس بود و درس می‌داد، همه سیخ می‌نشستیم و ساکت گوش می‌دادیم. به محض اینکه پشتش را به ما می‌کرد و روی تخته شروع به نوشتن می‌کرد، یک‌باره همه با هم ولو می‌شدیم و وا می‌رفتیم. باز وقتی می‌خواست رو برگرداند؛ همه سیخ و دست به سینه می‌نشستیم.

صدای اعتراض بچه‌ها به سطح بالای درس‌های خانم فرمد، از انجمن اولیا و مربیان به گوش مدیر و خودش رسیده بود. گفته بود این روش من است و این‌ها چیزهایی است که یک دانش‌آموز باید بداند. معتقد بود دبیرهای قبلی ما را تنبل بارآورده‌اند و شاید بی‌سواد.

سال سوم هم فیزیک‌مان باز با خودش بود. ولی حالا همه عاشقش شده بودیم و فیزیک از قشنگ‌ترین و لذت‌بخش‌ترین درس‌هایمان بود. مسائل فیزیک را که حل می‌کردیم، انگار بزرگ‌ترین تفریح زندگی‌مان را می‌کردیم.

با اینکه از سال بعدش تهران نبودم، باز با خانم فرمد تماس تلفنی داشتم. خیلی بهم امید داشت. این را وقتی فهمیدم که یک سال بعد که نتایج کنکور اعلام شد، خودش زنگ زد ببیند چه کار کرده‌ام! هنوز هم گاهی از بچه‌ها احوال‌مان را می‌پرسد.

خانم بنکدار هم همین‌طور با معرفت است. مدیرمان بود. یک تکه ماه! چند وقت بود تماس تلفنی باهاشان نداشتم؛ بعد به راضیه که عروس شیرازی‌ها شده بود، سپرده بود به‌مان سلام برساند!

اسم کوچکش ژاله بود. هر چند وقت یک‌بار بچه‌ها را جمع می‌کرد و برایمان حرف می‌زد و جواب بعضی از نامه‌هایی را که بچه‌ها توی صندوق مدرسه انداخته بودند،‌ می‌داد. با آنکه موهایش بعضا سفید شده بود، آن‌قدر باهامان گرم و صمیمی بود که بچه‌ها توی نامه‌هایشان با اسم کوچک خطابش می‌کردند: سلام ژاله جان!

خانم هاشمی، سمیه (سوگل)، بهرامی، اکبری، فاطمه مقیمی، اعظم خیراتی، حوزان، خانم اقارب‌پرست، اکرم‌السادات سجادی، مونا، نرگس… اوه! چه گنیجنه‌ای دارد ورق می‌خورد…


و الفتنة اشد من القتل

۰۵ اسفند ۱۳۸۸

یادتان هست اولین بار در جواب سؤال «یک کیلو آهن سنگین‌تر است یا یک کیلو پنبه»، چه گفته‌اید؟ خیلی‌هامان بی‌معطلی جواب داده‌ایم: «آهن» و بعد که با خنده‌ی سؤال‌کننده‌مان مواجه شده‌ایم، یک کم فکر کرده‌ایم و فهمیده‌ایم عجب اشتباه مضحکی کرده بودیم.

دلیل این اشتباه ساده است. آهن وزن مخصوصش بیشتر از پنبه است، به خاطر همین یک حجم یکسان از آهن و پنبه، وزن‌شان تفاوت زیادی دارد. احتمالاً خیلی از ما، در جواب این سؤال، ناخواسته و به اشتباه، حجم یکسانی برای آهن و پنبه تصور کرده‌ایم و بعد بدون هیچ تردیدی، به این نتیجه رسیده‌ایم که آهن باید سنگین‌تر باشد.

خیلی چیزهای دیگر دور و بر ما هستند که ما همین معامله را باهاشان می‌کنیم؛ مثلاً به فروشنده‌ای که دو کیلو و ۷۰۰ گرم پرتقال را به جای سه کیلو به ما می‌دهد، کمتر حساسیت نشان می‌دهیم تا کسی که دور از چشم فروشنده، دو تا پرتقال می‌دزدد. یا آن‌قدر که دزدی را تقبیح می‌کنیم، عملاً غیبت را -که از زنا بدتر دانسته شده است- بد نمی‌دانیم.

برای ما کسانی که رو بازی می‌کنند و خباثت‌شان را پنهان نمی‌کنند، منفورترند از کسانی که همین گروه خبیث را رهبری می‌کنند، اما خباثت‌شان را پنهان می‌کنند. هر جا که بحث خون و درگیری و خشونت و زد و خورد و کشت و کشتار باشد، بیشتر خون‌مان به جوش می‌آید تا جایی که بحث تحریف افکار و عقیده و ایدئولوژی باشد.

اصولاً از قدیم، با چاقو سر بریدن را جنایتکارانه‌تر از با پنبه سر بریدن می‌دانستیم. هر چند هر دو سر بریدن باشند!

حساسیت ما نسبت به سخت‌افزارها بیشتر است تا نرم‌افزارها. شاید برای همین باشد که نسبت به حمله‌ی نظامی خیلی بیشتر حساس‌ایم تا حمله‌ی نرم فرهنگی. درست است که اولی در گستره‌ی محدودی از زمان، خیلی چیزها را یک‌باره به هم می‌ریزد و از بین می‌برد، ولی دومی ریشه‌ها را سست می‌کند و کل مجموعه را بر باد می‌دهد؛ گرچه در مدت زمانی طولانی‌تر. بین جنگ سخت‌افزاری‌ای که صدام هشت‌سال علیه کشور داشت، با جنگ‌نرم‌افزاری‌ای که دست‌کم سی‌سال غرب نسبت به ایران دارد، کدام‌یک می‌تواند یک نظام را از ریشه مضمحل کند؟

.

دیشب یکی از دوستان، در یکی از شبکه‌های مجازی، عکسی از عبدالمالک ریگی و یکی از مسئولین مورد اتهام حوادث اخیر گذاشته بود و دور سرشان دایره‌ی قرمزی کشیده بود و پرسیده بود «کدام‌یک برای نظام خطرناک‌تر است؟». امروز صبح یکی دیگر از دوستان، دو عکس مذکور را ضمیمه کرده بود به عکس همان دوست اول‌ و دور سر دوست‌مان را هم دایره‌ی ضخیم‌تری کشیده بود و پرسیده بود «کدام‌یک برای نظام خطرناک‌تر است؟». این مطلب را نوشتم که بگویم یک کیلو آهن، سنگین‌تر از یک کیلو پنبه نیست؛ اما حجم یک کیلو پنبه از یک کیلو آهن، خیلی بیشتر است.


مهار قُلدری

۰۲ اسفند ۱۳۸۸

پریشب از شیراز که می‌آمدم قم، بین راننده‌ی اتوبوس و یکی دو تا از مسافران، سر گرمای بیش از حد داخل اتوبوس درگیری پیش آمد.

دما که از حد تحمل مسافرین بالا رفت، کم‌کم صدای اعتراض‌شان هم بلند شد. سه تا دانشجویی که ردیف جلوی ما نشسته بودند، به شاگرد راننده گفتند دریچه‌ی سقفی را باز کند تا یک کم هوا عوض بشود و دما هم پایین بیاید. او به بهانه‌ی اینکه آقایی که ردیف اول نشسته است سردش می‌شود، از باز کردن دریچه طفره رفت.

شاگرد راننده که رفت جلو، دانشجوی صندلی جلوی من، بلند شد و دریچه را باز کرد. چند ثانیه بعد، همان آقای سرمایی، بلند شد و با عصبانیت دریچه را بست. پشت سرش صدای شاگرد راننده بلند شد که «اگر پایه‌ی دریچه بشکنه، پسر خدا هم که باشی، خسارتش رو ازت می‌گیرم!»

پسرها همچنان با شوخی و خنده از گرمای هوا، شکایت می‌کردند. چند دقیقه بعد که به یکی از پلیس‌راه‌ها رسیدیم، راننده قبل از پیاده شدن، وسط راهرو ایستاد و پرسید کی بود که دریچه را باز کرد؟ جوان دانشجو بی‌معطلی جواب داد من بودم. راننده گفت: «دفعه‌ی آخرت باشه مثل لات‌ها دریچه رو باز می‌کنی».

و همین کافی بود برای شروع یک درگیری لفظی. البته چون پسر دانشجو خلق و خوی‌اش آرام بود، زیاد به درازا نکشید. راننده که پایین رفت، پسر هم انگار یک‌هو چیزی یادش آمده باشد، از اتوبوس پیاده شد. دستگیرمان شد که فرصت را غنیمت شمرده و قصد شکایت از راننده را دارد.

پشت سرش دو دانشجوی دیگر هم پایین رفتند و توقف اتوبوس در پلیس‌راه، به خاطر همین طولانی شد. حدود نیم ساعت معطل شدیم. توی این فاصله یک پسربچه‌ی هشت-نُه ساله هم گلاب به رویتان، حالش بد شد و … بله! این هم خودش شد یک دلیل دیگر تا خون یکی دیگر از مسافران هم به جوش بیاید و به بهانه‌ی اینکه بچه گرمازده شده است، به جمع شاکیان بپیوندد.

بعد معلوم شد که جوان، از راننده شکایت کرده بوده و به خاطر شکایتش، نیروی انتظامی بنا داشته ماشین را بخواباند و بعد دو جوان دیگر وساطت می‌کنند و جوان شکایتش را پس می‌گیرد.

ظاهرا هر سه‌شان دانشجوی یک رشته‌ی نظامی بودند و از قوانین این جور چیزها سر در می‌آوردند. یکی‌شان می‌گفت اتوبوسی که تهویه ندارد، به خاطر اینکه مسافرینش اذیت می‌شوند، اصلا اجازه‌ی حرکت ندارد. مشاجره در اتوبوس، هم برای مسافر و هم راننده ممنوع است؛ چون هم اعصاب راننده را حساس می‌کند، هم احساس امنیت را از مسافر می‌گیرد…

خلاصه بعد از این قضایا، تا مقصد، با خاموش کردن بخاری‌های اتوبوس، دما روی حد تعادل حفظ شد و دیگر کسی شاکی نشد.

و من در تمام مدتی که اتوبوس توی پلیس راه معطل شده بود، توی دلم آن جوان را تحسین می‌کردم که بدون برخورد غیرمنطقی، راه اصولی و قانونی ای برای مهار قُلدری راننده انتخاب کرده بود. و چقدر من همیشه حرص می‌خوردم از اینکه آقایان محترم در مقابل راننده‌های اتوبوس شهری که به بهانه نداشتن پول خرد، کرایه‌ی بیشتری کم می‌کنند، یا توقف غیر مجاز و بیش از حد دارند، سکوت می‌کنند یا عین خیالشان نیست که فروشنده‌ای به تشخیص خودش قیمت کالا را بالا ببرد و …. و هزار بلای دیگر که خودمان سر خودمان درمی‌آوریم و نه خبر از اعتراض زبانی است و نه اقدام قانونی. نهایت کاری که خیلی زحمت می‌کشیم و انجام می‌دهیم این است که زیر لب، طوری که راننده یا فروشنده نشنود، غر می‌زنیم و به دولت ناسزا می‌گوییم.

همه‌ی این مسامحه‌کاری‌های ما، نتیجه‌اش این شده که می‌بینیم؛ بالا می‌کشند و ناحق می‌گویند، و اگر اعتراض کنی، به جای شنیدن عذرخواهی، بدهکار هم می‌شوی!

نمی‌دانم این تساهل از کجا توی خون ما ایرانی‌ها جریان پیدا کرده است. درست است که توی اسلام زیاد تأکید شده روی «گذشت»؛ ولی این مال وقتی است که منافع و مضار این گذشت به خود فرد برگردد، نه زمانی که گذشت او مضراتی را متوجه جامعه بکند.

آن آقا و خانمی که به خیال خودش با بزرگ‌منشی و دست و دل بازی مابقی کرایه‌اش را به راننده می‌بخشد، باید حواسش باشد که با این کار، پایبندی راننده را نسبت به قانون کم‌رنگ می‌کند و ضررش را قشر آسیب‌پذیر جامعه می‌بینند و فشارش را آن‌ها تحمل می‌کنند.

برای قانون‌مند شدن جامعه، نمی‌شود نشست و فقط از دولت و قوه‌ی قضائیه مطالبه کرد. تک‌تک ما در نهادینه کردن قانون‌مداری وظیفه داریم. بهتر است به جای این همه مدارا و تنبلی در مقابل قانون‌شکنی‌های هر چند کوچک، و بعد بد و بیراه گفتن به دولت و نظام، فقط کمی احساس مسئولیت کنیم. برای مهار قُلدری‌های بی‌مورد، راهی جز همان اقدام آرام و قانونی آن جوان دانشجو وجود ندارد.

بعد از راه افتادن اتوبوس، فرصت را غنیمت شمردم و برای اینکه این حس مسئولیت را تحسین و تقویت کرده باشم، به جوان دانشجو گفتم: «اجازه دارم به خاطر این کار، ازتون تشکر کنم؟»


داستان کوتاه: موازی

۲۸ بهمن ۱۳۸۸

شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دوره‌ای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستان‌نویسی چیزی می‌دانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته بگویم «استاد» درست‌تر است. چون علاوه بر انگیزه‌ی نوشتن، مختصر چیزهایی که بلد بودم، مطالبی بود که از کلام و نوشته‌های ایشان یاد گرفته بودم.

دو دوست دیگر هم البته لطف کردند و داستان را نقد کردند؛ اما خب، سیر این نقد و اصلاحات به خاطر مشغله‌ی خودم و مشغله‌ی دوستان، به مقصد نرسید و خلاصه، داستان ِ بی‌عیب و نقصی نشد. راستش بعد از این پنج شش ماهی که از نوشتن داستان می گذرد، آن‌قدر از فضای داستان فاصله گرفتم که حس ترمیمش کلاً از سرم پریده است. امروز به سرم زد داستان را همان‌طوری بگذارم روی وبلاگ.

اسم داستان، پیشنهاد همان دوست و استاد مذکور است که به احترام ایشان، تغییرش نداده‌ام. بخوانید و صریح و بی‌رحمانه اولین داستان کوتاه یک نابلد را نقد کنید و او را به ادامه‌ی راه تشویق کنید!

.
موازی

به سرمان زده بود پیاده‌روی کنیم. نزدیک غروب است. انگار عهد کرده باشیم تا رسیدن به سر قرار همیشگی، با هم حرفی نزنیم.

به راه آهن که رسیدیم، انگار پیاده‌روی‌مان را تازه شروع کرده باشیم، از جاده سرازیر می‌شویم و از زیر پل، راسته‌ی ریل را می‌گیریم و راه می‌افتیم. مثل همیشه، او روی ریل سمت راست قدم برمی‌دارد و من روی ریل سمت چپ. سمت راست ریل تا چند صد متر، زمین خشکی است که غیر از بوته‌های خاری که رنگشان به زردی می‌زند و چند تپه‌ی کوچک از آت و آشغال‌های ساختمانی و کیسه‌های پلاستیکی رنگ‌به‌رنگ که جابه‌جا توی خارها گیر کرده‌اند، چیز دیگری تویش دیده نمی‌شود. بعد از آن، خانه‌های یک طبقه‌ای است که هنوز نما نشده‌اند. انگار صاحبانشان فقط خواسته باشند سرپناهی داشته باشند. این خانه‌ها را جاده‌ی آسفالته‌ای که از پل ِ عمود بر ریل می‌گذرد، به مرکز شهر متصل می‌کند و از غربت در می‌آورد. سمت چپش هم ردیفی از درختان چنار، صف بسته‌اند که دیوارهای چند باغ شهری کوچک و سنگ‌بُری نبش خیابان را می‌پوشانند.

» ادامه…


عدالت برای همه

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

قبلا نوشته بودم که توی یکی از تجمعات خودجوش مردمی در قم، بعد از قضایای تشییع پیکر آیت‌الله منتظری شرکت کردم. و نوشتم که یکی از صحبت‌هایی که شد این بود که «اگر قوه‌ی قضائیه می‌ترسد با هاشمی روبرو شود، ما این کار را انجام می‌دهیم» که مورد تأیید تجمع‌کنندگان هم قرار گرفت؛ اما یادم رفت بنویسم با وجود اینکه علیه آقایان موسوی و کروبی و خاتمی شعارهایی سر داده شد؛ وقتی که برای اولین و آخرین بار، عده‌ای خواستند علیه آقای هاشمی شعار بدهند، هیچ‌کس همراهی‌شان نکرد؛ حتی سخنران.



© دنیای راه راه ۱۳۸۷ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس