چند خط سوغاتی

در مورد اصل سفر کربلا، دیده‌ها و شنیده‌هایش چیز زیادی نمی‌شود گفت؛ باید رفت و دید و چشید… اما در مورد بعضی حواشی‌اش شاید بشود چند خطی نوشت.

کربلا- حرم امام حسین (ع)

کربلا، حرم امام حسین علیه‌السلام

- چه چیز از این بهتر که روز شروع سفرت به کربلا، با نزول رحمت الهی،  با یک باران قشنگ، همراه شود؟!

مرز ایران-عراق

عراق، مرز شلمچه

- وقتی حدود دو ماه پیش مقدمات زیارت کربلا برایم مهیا شد، یاد امام رضا(ع) افتادم و این بیت شعر: «پنجره فولاد رضا برات کربلا می‌ده». اما به جای زنده شدن خاطرات چند ماه پیشم در مشهد، همه‌اش تصویر آن شبِ چند سال پیش می‌آید توی ذهنم که همراه با هیئت رهپویان به زیارت امام رضا(ع) رفته بودیم و برخلاف همیشه، به‌جای دارالهدایه، مراسم کوتاه‌مان در صحن جمهوری برگزار شد.

- چند ماه است که ناخواسته وقتی اسم کربلا می‌آید یاد شهدای رهپویان می‌افتم. در طول سفر یادشان زیاد همراهم بودم.

کربلا، حرم مطهر امام حسین علیه‌السلام

کربلا، حرم مطهر امام حسین علیه‌السلام

- مشهور است که امام رضا(ع) را غریب‌الغربا می‌گویند. نمی‌خواهم بگویم غریب نیست؛ ولی این غربت در همه‌ی اهل بیت(ع) هست، در تک‌تک آنان؛ اما هر کدام به شکلی. توی نجف و کاظمین این غربت را می‌شد به شدت احساس کرد. شاید توی نجف بیشتر.

نجف- حرم حضرت علی (ع)

حرم امام علی علیه السلام

اگر زائران ایرانی را از کل زائرین حرم مطهر امام علی(ع) کم می‌کردی، عدد زیادی باقی نمی‌ماند. البته نسبت زائران عرب در کاظمین بیشتر از نجف و در کربلا بیشتر از کاظمین بود. در تأیید غربت امامان نجف و کاظمین همین بس که در حرمشان، نماز جماعت برگزار نمی‌شود! البته در نجف روحانیون کاروان‌های ایرانی صفوف نماز را تشکیل می‌دادند؛ اما در کاظمین به علت کوتاه بودن زمان زیارت کاروان‌های ایرانی، حتی از این نماز جماعت ایرانیان هم خبری نیست.

کاظمین، حرم مطهر امام جواد و امام هادی علیهماالسلام

کاظمین، حرم مطهر امام موسی کاظم و امام جواد علیهماالسلام

- مسجد کوفه عجیب جایی است. یک مسجد خیلی بزرگ، با مقام‌های مختلف و اعمال زیاد. در و دیوار مسجد کوفه بوی علی(ع) می‌دهد. حس غریبی است قدم زدن در مسجدی که جای‌جایش نام علی را به همراه دارد. محل قضاوت علی(ع)، معجزه‌ی علی‌(ع)، محراب علی‌(ع) و از همه‌اش زیباتر کنج خلوت و عبادت علی(ع) است. آنجا که علی‌(ع) با رب کعبه خلوت می‌کند، نماز می‌گزارد و دعا می‌خواند. عجیب حالی است وقتی در کنج عبادت علی(ع) می‌نشینی و مناجات او را در مسجد کوفه زمزمه می‌کنی. آدم به در و دیوار و زمین این مسجد غبطه می‌خورد.

مسجد کوفه

مسجد کوفه

-در تمام لحظات این سفر، یک سؤال مُدام توی ذهنت چرخ می‌خورد: من کجا و اینجا کجا؟!

- در شهرهای عراق، مردانی با لباس نظامی، فراوان می‌بینی. قدم به قدم ایست‌های بازرسی و تفتیش گذاشته‌اند. دقیقه به دقیقه انواع ماشین نظامی رد می‌شود. درست است که همه‌ی این تشکیلات برای حفظ امنیت زائرین و ساکنین است؛ اما از نظر روانی دیدن مداوم سربازان تفنگ به‌دست و ماشین‌های نظامی، تأثیر نامطلوبی روی آدم دارد. اینکه دائما حس کنی در یک کشور در حال جنگ قدم می‌زنی، آزاردهنده است.

- مردم عراق، عموما از فرهنگ بهداشت پایینی برخوردارند. چهره‌ی نازیبای شهرهای عراق، فقط به خاطر عدم رسیدگی ارگان‌های دولتی نیست؛ قسمت عمده‌اش شاید به فرهنگ خود مردم عراق برمی‌گردد که آن‌قدرها که باید، به بهداشت فردی و جمعی اهمیت نمی‌دهند.

- عقب‌ماندگی کشور عراق در بهداشت و عمران شهرهایش، میزان نسبتا خوبی است برای سنجش پیشرفت کشور تازه استقلال‌یافته‌ای مثل ایران.

- نائب‌الزیاره‌ی همه‌ی دوستان بودم.

کربلا، حرم مطهر حضرت عباس علیه‌السلام

کربلا، حرم مطهر حضرت عباس علیه‌السلام


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟ | تعداد بازدیدها: 84 نفر | ۱۸ نظر

رفتن یا نرفتن…

این چند سال حرف از کربلا که می‌شود، بعضی‌ها می‌گویند آدم باید دیوانه باشد که در این اوضاع ناامنی به عراق برود.

همیشه برایم سؤال بوده است که وقتی اجل آدم مقدر است و زمانش مشخص، نگرانی ما بابت چیست؟

در یک مقاله می‌خواندم که برخلاف تصور عموم، محیط خانه پرخطرتر از بیرون از خانه است و آدم توی خانه‌اش بیشتر تهدید به مرگ می‌شود! مگر محیطی پرخطرتر از جبهه‌ی جنگ هم هست که هر لحظه ممکن است چیزی بیفتد روی سرت و بفرستدت آن دنیا؟ این همه آدم رفتند جبهه و چیزی‌شان نشد و زنده برگشتند. چرا؟ چون حساب و کتاب مرگ این‌طورها که ما فکر می‌کنیم نیست.

اجل هر کسی مقدر است. زمانش هر وقت که باشد گرفتار می‌شود و راه گریزی ندارد. کربلا رفتن یا نرفتن توفیری در زودتر مردن و دیرتر مردن آدم‌ها ندارد؛ همان‌طور که این همه آدم رفتند کربلا و سالم برگشتند.

اصلا حالا که قرار بر رفتن است، چه بهتر که آخر زندگی آدم، در جایی مثل کربلا باشد!


تحت دسته‌ی: تراوشات ذهن من | تعداد بازدیدها: 123 نفر | ۱۷ نظر

فساد در قم

.
حتما شما هم شنیده‌اید که چند سال پیش اعلام کردند که شهر قم توی کل کشور، بیشترین میزان فساد را دارد، و کلی هم همه نچ‌نچ کردند که ببین یک شهر مذهبی، فسادش از بقیه‌ی جاها بیشتر است، و این‌ها فسادهای زیرپوستی است، و ظاهرشان یک چیز است و در باطن یک چیز دیگر هستند و … .
البته این که آیا این اول بودن در فساد، مطلق فساد و جرم را شامل می‌شود یا نوع خاصی از آن را، نمی‌دانم. جایی هم ندیدم که بهش اشاره کنند.
اما اگر مطلق فساد را شامل بشود، یعنی شامل جرم‌هایی مثل دزدی و جیب‌بری هم بشود، خب هیچ جای تعجب نیست. این یک اصل ثابت‌شده است در جامعه‌شناسی که شهرهای مهاجرپذیر، معمولا درجه‌ی ارتکاب جرمشان بالاتر است. یک علتش هم این است که کسی مهاجرهای تازه‌وارد را نمی‌شناسد تا مهاجر از ترس ریخته شدن آبرویش دست به کارهای خلاف نزند. این‌جور بگویم: کسی که فکر فساد توی سرش باشد، توی یک شهر غریب، راحت‌تر می‌تواند آن را عملی کند تا توی شهر خودش که آدم‌های زیادی او را می‌شناسند.
و چون قم، یک شهر مهاجرپذیر است -که نه فقط از شهرهای مختلف، که از کشورهای دیگر هم به آن هجرت می‌کنند-، طبیعی است که مشمول این قاعده باشد. تازه یک ویژگی دیگر این شهر هم این است که غیر از مهاجرین، مسافرهای زیادی هم به این شهر سفر می‌کنند که همین امر، به بالارفتن میزان جرمش بیشتر کمک می‌کند.

داشتم فکر می‌کردم که اگر واقعا فساد این شهر خیلی زیاد باشد و از مسافرهای زیادی که می‌روند و می‌آیند هم فاکتور بگیریم؛ چقدر این حرف که بعضی‌ها (وقت نشد برم بگردم لینکش رو پیدا کنم!) گفته‌اند می‌تواند درست باشد که «علما و طلبه‌ها، اگر خیلی راست می‌گویند و هنر دارند، همین شهر قم را درست کنند و یک آرمان‌شهر ازش بسازند».
جوابی که برایش پیدا کردم این است که قبل از هر چیز، منکر این نیستم که عده‌ی زیادی از علما، از آن عالمان از دنیا بریده‌اند که سرشان فقط به کار خودشان است و آخرتشان، و کاری به کار کسی ندارند -فعلا کاری نداریم که این علم و تهجد چقدر درست است-. منکر این هم نیستم که دست‌کم طلبه‌های زمان ما، همه‌شان از آن آدم‌های فرهیخته و خداترس و پاک و عاری از گناه نیستند که ما بعضا توی ذهنمان انتظارش را داریم.
این دو دسته را که از کل طلاب و علمای قم کم کنیم، می‌ماند عده‌ای که نمی‌گویم تعدادشان کم است؛ اما کارشان سنگین است: تربیت اخلاقی آدم‌های یک شهر که هر کدامشان از یک جای دنیا آمده است اینجا؛ با فرهنگ‌هایی به شدت متفاوت، و آیین و هنجارهای مختلف. آن هم کسانی که قرار نیست اینجا ماندگار باشند. کسانی که بعد از چند سال، از اینجا می‌روند و یک عده‌ی دیگر جایشان را می‌گیرد. قم دائما دارد ساکنینش را عوض می‌کند. انگار هر روز پوست می‌اندازد. یکی درسش تمام شده و می‌رود، یکی تازه درسش شروع شده و می‌آید.
من معتقدم که کار فرهنگی انجام دادن روی یک عده، حداقل چیزی که لازم دارد، زمان است. این‌جور نیست که یک هفته‌ای بشود روی فرهنگ و ایدئولوژی کسی اثر گذاشت. حالا با این وضعی که شهر قم دارد، و این که تعداد زیادی از ساکنینش موقتا در آنجا زندگی می‌کنند، به نظر شما چقدر می‌شود انتظار داشت که کارهای فرهنگی در آنجا جواب دلخواه را بدهد؟


تحت دسته‌ی: اجتماعی٬ فرهنگی | تعداد بازدیدها: 139 نفر | ۱۲ نظر

چلنج

.
- حدود ۲۰ روز از کوچم به شهر مذهبی قم می‌گذرد؛ بیست روز پر فراز و نشیب و پرکار.
همیشه مترصد فرصتی بودم برای تجربه‌ی یک زندگی مستقل در یک شهر دیگر! شاید عجیب باشد؛ اما دوست داشتم مای‌سلفم را چلنج کنم! (Challenge my self)
و حالا این اتفاق افتاده است و در حال چلنج‌ام. اعتراف می‌کنم که حل کردن مشکلات به تنهایی کار سختی است؛ هرچند غیرممکن نیست.

- خیلی زودتر از آنچه که فکر می‌کردم، توانستم با شرایط جدید خودم را وفق بدهم، یا بهتر است بگویم لطف خدا شرایط را آسان کرد. سروکله زدن و به عبارتی زندگی با ۱۲-۱۳ هم‌خانه از شهرهای مختلف و با فرهنگ‌های گوناگون، هرگز به آن سختی که فکر می‌کردم نبود؛ البته بخشی‌اش به این برمی‌گردد که ما همه هم‌رشته‌ایم و عقاید مذهبی بسیار نزدیکی داریم.
یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌هایم مسئله‌ی نظم و نظافت خوابگاه بود و هم‌اتاقی‌ها، که شکر خدا با آمدن دو سه تا دانشجوی مرتب و تمیز و حاکمیت دسته‌ی نظیف‌ها(!) بر خوابگاه، این مشکل هم تا حدود زیادی رفع شد.

- توی خوابگاه اصلا بعید نیست با این که دوروبرت شلوغ است، احساس تنهایی کنی. احساس تنهایی همیشه ترسناک‌ترین چیز ممکن در زندگی‌ام بوده؛ ولی وجود دوستان زیاد، تاکنون مانع از بروز این ترسناک‌ترین احساس شده است.
یکی از سخت‌ترین مراحل کوچ و جابه‌جایی، از دست دادن دوستان قبلی و ناآشنایی با محیط است. مدتی زمان لازم است تا آدم با محیط جدید اخت شود و دوستانی جدید برای خودش دست‌وپا کند. اما این مدت برای من، به‌خاطر وجود دوستانِ ساکن قم و دوستانی در دنیای مجازی، در کوتاه‌ترین حد ممکن خود بود. با اینکه محیط زندگی‌ام عوض شده بود؛ اما هنوز با کسانی در ارتباط بودم که از قبل می‌شناختم‌شان و با آن‌ها ارتباط داشتم.
برایم قابل باور نبود که دوستان اینترنتی و بعضی محیط‌های جمعی مجازی، تا این حد در احساس خوشحالی‌ام مؤثر باشند. همیشه دوستان اینترنتی را موقت و دوستانی غیرجدی می‌دیدم؛ ولی حالا برایم مهم شده‌اند. دوستان مجازی، آن وقتی که به حرف‌های کوچک و بی‌ارزش تک‌جمله‌ای‌ام، حساسیتی هرچند زودگذر و سطحی نشان می‌دهند، بی‌آنکه بدانند، دافع تنهایی من هستند.

- با وجود اینکه از وقتی آمده‌ام قم، خیلی کارهایم زیاد شده و همه‌اش دچار کمبود وقتم، اما در کل خوشحالم و از این همه کار و خستگی راضی‌ام.

- داریم سعی می‌کنیم توی کلاس‌ها مثبت‌بازی درآوریم که نمره‌های خوب‌خوب نزد این اساتید است و بس! از جهاتی(!) داریم تبدیل می‌شویم به همان موجود مبروک پیشانی‌سفید!

- هنوز سه هفته نشده که آمده‌ام، مهمانی‌ها شروع شده. دیروز به مادر داشتم می‌گفتم: «دیشب مهمون نسرین بودم، جمعه هم معصومه قراره از تهران بیاد و خلاصه داریم حسابی خاله‌بازی می‌کنیم! :D » مادر خوشحال شد و گفت: «خوب کاری می‌کنید. نذار بهت سخت بگذره». حالا مهمانی جمعه‌ام کنسل شده است، کسی نمی‌خواهد دعوتم کند؟! :-*


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟ | تعداد بازدیدها: 73 نفر | ۱۴ نظر

بیایید کمی بیش‌تر مراقب باشیم!

ظاهرا فاصله‌ی دنیای حقیقی و مجازی یک کلیک است؛ اما در واقع همان یک کلیک، فاصله‌ای می‌سازد به طول تغییر فرهنگ‌ها و ارزش‌ها. ارزش‌ها و هنجارها، زشت‌ها و زیباهای دنیای حقیقی با همان یک کلیک، تغییر می‌کند و زشت‌ها و زیباهای دیگری جای‌شان را می‌گیرد.
اگر در دنیای حقیقی، ارزش‌ها را مذهب و جامعه و سنت‌ها تعریف می‌کرد؛ در دنیای مجازی این خود کاربران هستند که ارزش‌ها را تعریف می‌کنند.
کاربران در اینترنت فارغ از ارزش‌های دنیای مجازی، با نوشتن نظرات و به اشتراک گذاشتن لینک‌ها و عکس‌ها و یا تأیید آن‌ها، ارزش‌های متفاوت با جامعه را ترویج می‌دهند. در دنیای مجازی، نوشتن و گفتن از تابوهای جامعه اگر امتیاز محسوب نشود، قبحی ندارد! به‌کاربردن کلمات زشت و رکیک، به خاطرآوردن خاطرات خصوصی، نمایش عکس‌های مغایر با عرف جامعه، در بین بعضی کاربران به یک رویه‌ی معمول تبدیل شده است.
غیر از وبلاگستان بعضی شبکه‌های اجتماعی و اصطلاحا وب‌دویی نیز هستند که به تسریع روند این نسبیت در ارزش‌ها کمک می‌کنند. از آن جمله می‌‌توان به سایت‌های دیگ، بالاترین و یوتیوب اشاره کرد که در آن‌ها مطالبی «بهتر» هستند که تعداد بیش‌تری کاربر به آن رأی مثبت داده باشند؛ اگر چه آن مطلب حاوی عبارات رکیک و یا ناسزا و بدوبی‌راه به یک شخصیت سیاسی و یا یک کاریکاتور توهین‌آمیز بوده و یا شامل یک فیلم خصوصی از هنرپیشه‌ای باشد که به هر دلیل لو رفته است. در توئیر و فرندفید مطالبی به فیوریت اضافه می‌شوند و یا اصطلاحا لایک زده می‌شوند که بر اساس عقاید شخصی هر فرد -و نه هنجارهای فرهنگی جامعه- به قدر کافی ارزش‌مند و جذاب باشند؛ هرچند آن مطلب ممکن است حاوی مطالب غیراخلاقی و یا تصاویر ضدارزشی باشد.
مطلب «خوب» در اینترنت، مطلبی است که بیش‌تر پای آن لایک خورده باشد، بیش‌تر شِیر شده باشد و خوانندگان بیش‌تری داشته باشد. مطالب «بد»‌ ِ دنیای حقیقی، در اینترنت می‌تواند تبدیل به یک مطلب «خوب» و پرطرف‌دار شود.
رویه‌ی تغییر ارزش‌ها، رویه‌ای است که ادامه پیدا کردن آن، به تغییر ذائقه‌ی کاربران و درنهایت تغییر ارزش‌های جوامع حقیقی منجر خواهد شد؛ و نتیجه‌ی این تغییر ارزش‌ها، رواج بی‌بندوباری و نسبی‌گرایی افراطی و فردگرایی مفرط خواهد بود.
حال اگر معیار «خوب» و «بد» بودن یک عمل در جامعه، به جای فرهنگ و سنت و مذهب، تشخیص و سلیقه‌ی فردیِ تک‌تک اعضای جامعه باشد، جامعه چه وضعی خواهد داشت؟!


تحت دسته‌ی: اجتماعی٬ فرهنگی٬ کامپیوتر و اينترنت٬ کمی نقادی | تعداد بازدیدها: 300 نفر | ۲۸ نظر