باز هم منطق دیوونه!

لطفا مزاحم نشوید!
دارم درس می خوانم…!!!

- هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند…
هدف؟!
هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه…
و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره…
و اونقدر متمایز باشه که جابه‌جا نشه…

- لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما آتاکم (حدید/۲۳)…
با یه تقّی، از خوشحالی پرواز می‌کنی و با یه توقی از اوج چنان سقوط می‌کنی که جز خُرده‌های وجودت باقی نمی‌مونه.
با یه اشاره امیدوار و با یه بهونه ناامید!

- علم المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر…
منطق دیوونه!… حالا بیشتر از هر زمانی معنی داره برات، نه؟
انگار تازه داره معنی میشه…. منطقی که تا دیوونه نباشی، نمی‌فهمیش!

- یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!
چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!
بس‌که ضعیفی… بس‌که کم‌ظرفیتی!
پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!

- عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی …
از ترس او، سه نقطه!!!
کلمه‌ی … دیگه مثل قدیما برات قشنگ نیست!
نکنه تو هم خیال می‌کنی کشکه؟!

- …
ـ …
ـ …

فرزندان غیر قانونیفاطمه مسلمون شدهگفتند ستاره را نمی توان چیدپدرم… دلتنگی… وبلاگ نویسی… فرهنگ سازمانی…. نقطه‌ی پرگار…. چطوری مشتی؟!… صندلی داغ…. میم مثل مادر… خاک را به نظر کیمیا کنند… جامعه‌شناسی… تولدت مبارک… باب حادی عشر… خیلی دور… چرا در گنجه بازه… سمع الله لمن حمده… ناهار حاضره… دی‌سی شدی باز؟… شعر بگو… هنگ کرده… نامه بنویس… ماکس وبر… هنگ کرده… داد بزن… هنگ کرده… دیوونه شو… هنگ کرده… هنگ کرده… هنگ کرده…  

یه دیازپام بخور! وقتی چیزی نفهمیدی، حالت خوب میشه!


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟٬ تراوشات ذهن من٬ دست‌نوشته | تعداد بازدیدها: 1 نفر | ۳۴ نظر

ع.ش.ق.

هـ…

هی! با توام! آی زندگی! کر خودتی!

ساده دل و خام و زود باور خودتی

بیهوده  نکوش  تا مخم  را  بزنی

عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!

جلیل صفربیگی

این هم یک افسانه‌ی امروزین! به نام  موش بخوردت قابل توجه دختر خانوم‌های دم بخت و آقا پسرهای خودشیرین!

(ضمنا خبرنامه هم به وبلاگ اضافه شد)


تحت دسته‌ی: نوآموخته‌ها | تعداد بازدیدها: 1 نفر | ۲۰ نظر

یک دیدار غیر منتظره…

دیروز رئیس تماس گرفت و گفت فردا ساعت ۹ بیا دبیرستان رهپویان وصال، با مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده ریاست جمهوری، سرکار خانم نقوی، دیدار داریم!
گفتم باشه…
اما نمی‌دانم چرا هیچ حس خاصی نداشتم و برخلاف بعضی از جلسه‌ها برایش لحظه شماری نمی‌کردم! مثل این که یک جلسه‌ی عادی داشتیم.
ما برای معرفی اولین گروه متخصص کامپیوتر و اینترنت بانوان مسلمان و همچنین معرفی پایگاه جامع اینترنتی ویژه‌ی بانوان مسلمان (که در دست تهیه داریم) به این جلسه می‌رفتیم که رئیس خودش زحمت گزارشات و فعالیت‌های گذشته و حال و آینده را کشیده بود و من فقط باید در آن جلسه حضور می داشتم؛ به همین راحتی!
صبح با ۱۰ دقیقه تأخیر به دبیرستان رسیدم. هنوز خبری از میهمانان محترم نبود. به محض ورود، رئیس یک دوربین دیجیتال سامسونگ از کیفش درآورد و داد دستم و گفت تهیه‌ی عکس با شما!
اولین عکس را به سفارش مدیر محترم دبیرستان، از خیر مقدم کوچکی که اصلاً در بدو ورود، و حتی در حین حضور هم، دیده نمی‌شد گرفتم! (شاید برای این که سندی باشد برای بعدها، از حضور سرکار خانم نقوی و البته ادای احترام مسئولین دبیرستان.)

خیر مقدم

حدود ۵ دقیقه بعد سرکار خانم نقوی، مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده، به همراه سرکار خانم یاراحمدی، یکی از معاونین مشاور محترم استاندار فارس در امور بانوان وارد شدند.
نمی‌دانم چرا این قدر همه چیز ساده بود و طبعا ما هم ریلکس. (بخوایم فارسی‌ رو پاس بداریم، باید مثلا بگیم باآرامش)
به محض ورودشان به دفتر کوچک دبیرستان، همه به احترام بلند شدیم- البته بلند که شده بودیم از قبل- و سلام کردیم. و ایشان هم از اولین نفر که بنده بودم، تا آخرین نفر، مصافحه کردند و حال و احوال. همین مراسم یک بار دیگر، با فاصله‌ی چند ثانیه، با حضور سرکار خانم یاراحمدی تکرار شد!
(جلسه با حضور مسئول محترم خواهران کانون، مدیر اجرایی خواهران، مسئولین تشکل دانشجویی، میعاد وصل، نخبگان، آموزشگاه رهپویان و جناب رئیس و بنده که مثلا معاون ایشون هستمبرگزار می شد.)
لحظه‌ای بعد، همه آرام سر جای‌شان نشسته بودند و من به خاطر تهیه‌ی عکس، یا به عبارتی گزارش تصویری، جای خاصی برای نشستن نداشتم؛ و این خیلی خوب بود! اصلش ما یک جا بند نمی شویم و حالا یک موقعیتی پیش آمده بود که در یک جلسه‌ی رسمی- که البته فقط اسمش رسمی بود و از دید جامعه‌شناسی، به خاطر جو صمیمی و خودمانی‌اش، از زمره‌ی جلسات غیر رسمی به حساب می‌آمد- به بهانه‌ی تعویض زاویه‌ی دید، در جلسه و در محیط بسته‌ی دفتر بچرخیم.

چی‌ می گفتم؟!
آهان… درباره‌ی خانم نقوی و شباهت‌شان به ما! و نزدیکی روحیات و عقایدشان… و سادگی و بی‌آلایشی‌شان و همراهی‌شان با اهداف و ایده‌هایمان…
و از صحبت‌هایشان بگویم و این نقل قول از آقا که: ورود به کار فرهنگی، خودش هدف است…
و از فعالیت‌هایشان در سال ۷۵ در تشکیلات آقای پناهیان در دانشگاه تهران می‌گفتند و از شباهت کار آن تشکیلات با کانون…
و این که گفتند: هر صحبتی درباره‌ی سازمان‌های دولتی در استان و خودِ استانداری دارید، درباره‌ی همکاری یا عدم همکاری و یا حتی سنگ‌اندازی آن‌ها (به همین رُکی!) در کارهای مجموعه‌ی رهپویان، بفرمایید تا امشب به سمع و نظر استاندار محترم، جناب آقای رضازاده برسانیم…
و این که می‌گفتند: با این که سنی ازم گذشته است، اما هنوز خودم را دانشجو می‌دانم، با روحیه‌ی دانشجویی…
و این که در پایان جلسه در مقابل درخواست خواهران مبنی بر معرفی یک راه ارتباط مستقیم با ایشان، شماره‌ی همراهشان را دادند و اعلام کردند که امروز عصر در حرم مطهر شاهچراغ هستند و می‌توانیم در آن‌جا به ایشان مراجعه کنیم…
و این که با وبلاگ آقا سید آشنا هستند…
و این که خودشان وبلاگ نویس‌اند…
(هر چی رئیسمون سعی کرد آدرس وبلاگشون را بگیره فایده نداشت، گفتند بعداً آدرس رو می‌دم خدمتتون… اما رئیس ما کوتاه بیا نبود، در آخرین جواب خندیدن و گفتن وبلاگم هک شده!!! البته باز هم رئیس‌مون کوتاه نیامد و گفت: مغرب می‌رم شاهچراغ و آدرس رو می‌گیرم ازشون! گفتم: مگه نمی‌گن هک شده؟ گفت: می‌گیم شما آدرس بدین تا ما از هکرتون پسش بگیریم! )

البته از همان اوایل جلسه‌ی کوتاه ما، جناب آقایان پاریابی و بانشی، از اعضای هیئت مدیره‌ی کانون، هم جهت معرفی کامل‌تر کانون و چارت سازمانی‌اش و فعالیت‌هایش، در جلسه حضور پیدا کردند که اتفاقا بیش‌تر وقت جلسه‌ی ما بانوان محترم(!) را -که اصل جلسه هم به منظور معرفی فعالیت بانوان بود خدمت مشاورین محترم بانوان- به نفع کانون، یعنی هم بانوان و هم آقایان، گرفتند… و نتیجه این شد که فرصتی برای بانوان محترم حاضر در جلسه، جهت معرفی فعالیت‌ها و البته مهم‌تر از معرفی، بیان مشکلات (که همیشه مهم‌ترینش مالیه!) نماند و به همین راحتی و در ملأ عام و در حضور دو مشاور محترم بانوان، حق بانوان پایمال شد!!! (برداشت سوء ممنوع! ما خودمون یه پا آنتی فمینیستیم!)
و چه جالب بود کلام سرکار خانم نقوی در بدرقه‌ی آقایان: عاقبت به خیر شوید انشاءالله… چقدر مختصر و مفید… اصلش همه چیز در همین یک جمله هست.


اشتباه نشده! خودمون سایز بزرگش رو نذاشتیم!

کلام آخر ایشان در جمع بانوان حق پایمال شده‌ی حاضر(!)، که حالا دیگر همه سرپا بودند و دور ایشان را گرفته بودند، این بود: ما تمام سعی‌مان را می‌کنیم، ولی منتظر کمک مالی نباشید!!! اما همین قدر که تصور ما از جو شیراز عوض شد و فهمیدیم که چنین حرکت‌هایی در این‌جا موج می‌زند و دیدیم که شما هستید، بسیار خوشحال شدیم.

همین کلام آخر چقدر به دلمان نشست… این که هم‌راستا بودن حرکتت را با حرکت برخی دولت‌زنان(!) کشور ببینی، و یا شاید هم برعکس… هم‌راستایی حرکت برخی از دولت‌زنان(!) را با حرکت خودت ببینی…… اصلا چه فرقی دارد؟؟؟!! این که هر دو طرف در یک مسیرند کفایت می‌کند؛ حالا چه فرقی دارد که اولی با دومی هم‌راستا شده و یا دومی با اولی؟!!! خلاصه‌اش احساس خوبی است.

و عجب سوژه‌ای را در آخر از دست دادم!!! لحظه‌ای که خانم مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده، در کنار پژوی زرشکی رنگی که احتمالا مال استانداری بود، ایستادند و دستی به نشانه‌ی خداحافظی بلند کردند. (اگه گرفته بودم، از اون عکسای خبری مشت می‌شدا! )

و باز هم مثل همیشه در آخر مراسمِ عکاسی‌مان، تعدادی از خواهران حاضر در جلسه، دورمان را گرفتند تا عکس‌ها را ببینند.(حالا ما نمی‌گیم که بیشتر می‌خواستن عکس خودشون رو ببینن! ) و باز هم تکرار همان داستان همیشگی که: «این عکسی که من توش هستم رو نزنید توی وبلاگا!»
(اصلش شیطونه می‌گه باید عکس بعضی‌ها رو بزرگ کرد و با زیر نویس اسم و مشخصات طرف، چسباند صفحه‌ی اول سایت رهپویان!!! )
این یکی از مشکلات همیشگی تهیه‌ی گزارش تصویری در بین خانم‌های محترم هست. به قول یکی از همین رفقا، آن‌قدر عکس‌های امروز توسط اشخاص ذی‌ربط(!) فیلترینگ خواهد شد که به گمانم از بین آن همه عکس، تنها عکسی از میوه و شیرینی بماند!
و متأسفانه‌تر این که خودم هیچ عکسی ندارم از دیدار امروز


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟ | تعداد بازدیدها: 6 نفر | ۳۴ نظر

از هر دری… دردسری!

  • هر روز صبح باید تخت خوابت رو مرتب کنی.
  • کسی در ماشینش، روز خود رو با کشیدن سیگار و روز پسر کوچولوش رو با بلعیدن دود سیگار شروع می‌کنه.
  • برای تولید کردن علم، نیازی به نخبه بودن نیست.
  • می‌گفت: وقتی افقت خدایی باشه، برداشتن هر قدم در مسیر افق، خود، رسیدن به هدفه.
  • ما چیزی درباره‌ی انقلاب و انقلابیون نمی‌دونیم.
  • همیشه باید منتظر موند… انگار این قانون زندگیه.
  • گاه‌گاهی یکی حرف از حرکت می‌زنه.
  • دخترکی ۸ ،۹ ساله، با لباس مدرسه، توی این هوای سرد، کتاب در دست، در شلوغ‌ترین و کثیف‌ترین خیابون شهر، روی یک تکه مقوا نشسته و در ازای خواندن وزن شما، پول می‌گیره.
  • جوون‌ها تو خیابون پرسه می‌زنند.
  • بعضی وبلاگ‌ها رو باید خوند تا فهمید حالی به حولی یعنی چی.
  • درس خوندن حس می‌خواهد…
  • دل هوای خاک شلمچه داره.
  • صبح تصمیمت عوض میشه و به جای پیاده‌روی، وبلاگ‌نویسی می‌کنی.
    .
    .
    .

من فکرم درد می کنه.


تحت دسته‌ی: اجتماعی٬ تازه چه خبر؟٬ تراوشات ذهن من٬ فرهنگی٬ نوستالژی | تعداد بازدیدها: 3 نفر | ۵۰ نظر