نگارهٔ چهل و دوم
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ پنجاه و ششم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, دی ۱۳۸۵، تعداد بازدیدها: 338 نفر

    «این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است»

    گفتم: خسته‌ام 
    گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
    .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳) ::.

    گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
    گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
    .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴) ::.

    گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
    گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
    .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶) ::.

    گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
    گفتی: فاذکرونی اذکرکم
    .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲) ::.

    گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
    گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
    .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳) ::.

    گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
    گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
    .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/۱۰۹) ::.

    گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک… یه اشاره‌ کنی تمومه!
    گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
    .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶) ::.

    گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل…  اصلا چطور دلت میاد؟
    گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
    .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم – نسبت به همه – مهربونه (بقره/۱۴۳) ::.

    گفتم: دلم گرفته
    گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
    .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/۵۸) ::.

    گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
    گفتی: ان الله یحب المتوکلین
    .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/۱۵۹) ::.

    گفتم: خیلی چاکریم!
    ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

    و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
    .:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/۱۱) ::.

    گفتم:…
    دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.


    ***

    گفت و شنود(۲)

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, دی ۱۳۸۵، تعداد بازدیدها: 249 نفر

    از وقتی که یادم می آید در حال سفر بودیم و اثاث‌کشی. شیراز به دنیا آمدم، ولی در ایران بزرگ شدم!
    از این شهر به آن شهر… یک سال این‌جا، دو سال آن‌جا، سه سال هم جای دیگر… سالی یک بار، گاهی هم دوبار می‌آمدیم شیراز و بعد از یک هفته هم بر می‌گشتیم ولایتمان!
    آرزویم بود که برای یک سال هم که شده، مدارس شیراز را تجربه کنم. سر کلاس‌هایی بنشینم که همه‌شان شیرازی‌اند. همه با لهجه‌ی شیرازی با هم حرف می‌زنند و دیگر لازم نیست دقت کنی به کلام همکلاسی‌هایت تا ببینی چه اصطلاحاتی در فرهنگشان بیشتر رواج دارد و همان‌ها را به کار بگیری! (چه‌می‌دانستم که این‌جا، از هر ۱۰ نفر، یکی‌شان هم شیرازی نیست!)
    آخرش قسمتمان شد و پیش‌دانشگاهی را شیراز گذراندیم…. بی هییییییچ جذابیت یا اتفاق خاصی!

    از سوم ابتدایی در مدرسه فعال بودم. (البته یک جورهایی می‌شود گفت فعالمان کردند!) اولش را با خواندن سرود شروع کردیم و کمی بعد هم دکلمه‌ی شعر و اجرا و … تا رسیدیم به راهنمایی. آن موقع دیگر غیر از سرود و شعر، زده بودیم توی کار تهیه و تنظیم و کارگردانی و اجراء نمایش! (آن هم از نوع طنزش!) در دبیرستان هم شده بودیم یک پای کارهای فرهنگی مدرسه. از اجرا و دکلمه‌ی شعر و مناجات نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری و نمایش و ستاد اقامه‌ی نماز(!) و… تا تواشیح و تواشیح و تواشیح! عجب حالی می‌داد این تواشیح! یادش بخیر.
    پیش‌دانشگاهی هم که …. هیییچ! یکی دوبار رفتم دفتر تربیتی مدرسه و پیشنهاد اجرای یکی دو برنامه دادم؛ اما خبری نشد. چون خودم هم با هیچ‌کدام از بچه‌ها آشنا نبودم، دیگر کلا هیچ خبری نشد. (آن موقع هنوز نمی‌دانستم یک مَن شیرازی، چقدر بخار دارد!!!)
    خلاصه کارهای فرهنگی‌مان همه‌اش محدود بود به مدرسه و حتی فکرش را هم نمی‌کردیم که خارج از محیط مدرسه و هم سن و سالان نیز بشود کار فرهنگی کرد؛ آن هم نه فقط برای یک مدرسه، که برای شهر و بلکه کشور….

    تا این‌که یک روز، همین گل‌دختر خودمان، بعد از یک‌سال آشنایی، بنده را به یک مجموعه‌ی بسیار کوچک فرهنگی (و البته با اهداف بسیار بزرگ) دعوت کرد.
    مدت همکاری‌ام با آن مؤسسه‌ی فرهنگی بسیار کوتاه بود، اما به جرأت می‌توانم بگویم آموخته‌هایم از این مؤسسه، خیلی بیشتر بود از آن دو سه سالی که در مجموعه‌ی فرهنگی بزرگی مثل کانون فعالیت می‌کردم.
    شاید یکی از دلایلش همان کوچک بودن محیط مؤسسه بود و این که آموزش یکسانی در زمنیه‌ی اطلاعات سیاسی، فرهنگی، بررسی نیازها، شیوه‌ی ارائه‌ی خدمات فرهنگی و … به اعضا داده می‌شد و یک جورهایی همه با هم رشد می‌کردند و پیش می‌رفتند. یعنی اختلاف سطح معلومات اعضا را سعی ‌می‌کردند کم کنند.
    ضمن این‌که بین اعضا یک ارتباط بسیار دوستانه (از نوع گروه‌های نخستین) برقرار بود و به همه‌ی اعضا امکان اظهار نظر داده می‌شد و حتی نظرات ناپخته‌ی بعضی از تازه واردین (مثل بنده) هم نقد که نمی‌شد هیچ، بعضا به اجرا هم درمی‌آمد که البته خودش تشویق و تقویتی بود برای انگیزه و کار و ابتکار.
    مؤسسه، چارت سازمانی مکتوبی نداشت (شاید هم داشت و من ندیدم)؛ اما خوب می‌دانم که تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی، همه‌ی اعضا بودند، بالاتفاق.
    وقت اجرای طرح‌ها که می‌شد، از هر کدام از اعضا، هر کاری، در هر زمینه‌ای، برمی‌آمد انجام می‌داد: یکی خرید ملزومات می‌کرد و یکی مطالب را جمع‌آوری می‌کرد؛ یکی تایپ می کرد و یکی ویرایش؛ یکی واسطه جور می‌کرد و یکی سیاهی لشگر(برای کمک)؛ یکی پی‌گیر کارهای اداری می‌شد و یکی به شیوه‌ی مهد کودک‌ها، بچه ها را سرگرم می‌کرد؛ یکی قیچی می‌زد و یکی میوه می‌خو… ببخشید! یکی از درختشان میوه می‌چید و ما می‌خوردیم(چه زردآلوهایی بود، یادش بخیر!).
    خلاصه حد و مرزی برای وظایف تعریف نشده بود. شاید چون کسی آن‌جا در پی کم کاری نبود، کار آن‌جا اجباری نبود. (اُهُع! ردیف و قافیه‌اش جور شد، احتمالا در من نیز استعدادی نهفته است… باید رویش کار کنم!) شاید وجود این همه شور و نشاط، به دلیل همین عدم تعریف وظایف بود، چون چیزی تعاملات و  فعالیت‌ها و توانایی‌ها را محدود نمی‌کرد.
    از زیباترین و پرشور‌ترین (و به قولی باحال‌ترین!) فعالیت‌های مؤسسه، اجرای سه طرح بزرگ جوانه‌ی سپید بود در سطح شهر شیراز (که البته تجربه‌اش به درد انتخابات و تبلیغات ستاد انتخاباتی جناب رئیس جمهور -در شیراز- هم خورد).

    حالا چه ‌شد که ما دچار نوستالجی (!) شدیم و این‌ها را نوشتیم، نمی‌دانم! شاید برای این که آخرش بگوییم:
    همه جا می‌شود کار کرد، کارهای بزرگ؛ حتی اگر چند نفر باشیم… حتی‌تر اگر یک نفر باشیم؛ پس:

    تقوموا لله مثنی و فردی

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬نوستالژی
    برچسب ها: ,