تو بعضی لحظهها بعضی حرفا و چیزایی که حتی بارها شنیدیمشون و گاه برامون عادی شده، چقدر بوی نویی میده و چقدر به دل میشینه!
امروز یکی از همون دوستای گلم – که همیشه به خاطر داشتنش شکرگزار خدا هستم- میگفت: «وقتی ما توی قرآن عباراتی رو داریم که باهاش مقاصد کوچیک روزمرهمون رو میتونیم عنوان کنیم(یکی از مصادیقش مکالمه با آیاته)، یقینا مسیر زندگیمون رو هم میتونیم از قرآن بگیریم. یعنی اون وقتی که توی شرایطی قرار میگیریم که دیگه نمیتونیم تشخیص بدیم درست کدومه و نادرست کدومه، یا هیچ راهی برای گریز از مشکلمون به ذهنمون نمیرسه، میتونیم از قرآن مدد بگیریم…» و استناد کرد به این آیه:
.::لقد انزلنا الیکم کتابا فیه ذکرکم::.
کتابی رو براتون نازل کردیم که وسیلهی تذکر و بیداری شما در اون هست (انبیاء/۱۰)
***
امشب که داشتم دفتر خاطرات روزانهام رو ورق میزدم، دیدم خط آخر یکی از روزا نوشتم:
سعی میکنم من یتق الله باشم، تا خدا هم مخرجا رو برام قرار بده!
.::و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب::.
هر کی تقوا پیشه کنه، خداوند راه نجات و خلاصی از گرفتاری رو براش فراهم میکنه و او رو از جایی که احتمالش رو نمیده روزی میده (طلاق/۲و۳)
انگار اولین بار بود که این آیه رو میشنیدم، تازهی تازه بود… چقدر چسبید!
مقدمه نداره! یه راست میرم سر اصل مطلب. تو این نوشته دنبال نظم مطالب نباشید!![]()
چرا همش منتظریم تا بقیه بیان مشکلات ما رو حل کنن؟
چرا فکر میکنیم که آموزش و پرورش، فقط به عهدهی سازمان آموزش و پرورشه؟
چرا ما یادمون رفته که خونهی خود آدم اولین و دائمیترین مدرسهی آدمه؟
چرا اغلب پدر و مادرا خیال میکنن بچههاشون هنوز بچهاند! بابا! به خدا خیلی چیزهای بزرگ رو میشه با یه زبون ساده به بچههای کوچیک هم یاد داد! بچهها تا وقتی که پدر و مادر بخوان، بچه میمونن…
چرا همش منتظریم یکی از غیب سر برسه و وضع نابسامان ما رو سامان بده؟
چرا بستن کمربند ایمنی اینقدر برامون سخته؟
چرا یادداشت نوشتن رو میز و نیمکت و در و دیوار مدرسه و بعضا ادارات کار لذتبخشیه؟!
چرا یادآور نمیشیم که خسارت زدن به مدرسه و اداره و پارک و شهرمون و … خسارت به بیت الماله؟
چرا خودمون قوانین و نظافت و مسائل ایمنی رو رعایت نمیکنیم و عوضش همش نسبت به تمیزی و قانونمندی کشورهای غربی غبطه میخوریم؟
چرا اینقدر خودمون رو دست کم گرفتیم؟
طرف رفته لباسی رو که شنیده مد روزه، به هر بدبختی که بوده و احتمالا به کمک یه پنج شش نفر دیگه(!)، رو تنش سوار کرده؛ بعد خیال میکنه حالا شده انسان با فرهنگ!
اونوقت سادهترین عملی که میتونه غیر از فرهنگ نشونهی شخصیتش باشه رو بلد نیست انجام بده! هنوز نمیدونه جای پوست پفک تو سطل زبالهاست نه وسط خیابون!
اصلا چرا ما اینقدر ساده اندیش شدیم؟
چرا یه خورده فکر نمیکنیم؟
چرا هر چی به خوردمون میدن سریع میبلعیم و بهبه و چهچه میکنیم؟
راست و دروغ بعضی از چیزا رو که با یه حساب سرانگشتی هم میشه فهمید!
چرا ما خودمون رو صاحب تفکر و فرهنگ غنی نمیدونیم؟
چرا…؟
کلید حل خیلی از مشکلاتمون دست خودمونه، یعنی حتی نیاز به دخالت دولت هم نداره… از پاکیزگی شهر که سادهترینه بگیرید تا عمدهترین مسائل اقتصادی.
لذا همون که قبلنا استادمون فرمودن:
برادر، خواهر! ما مسئولیم!
به فرمودهی پیامبر (ص):
کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته
دقت کنیم… میفرمایند: همهمون مسئولیم… همهمون!
ایام سوگواری ابی عبدالله رو تسلیت میگم و آرزو میکنم که انشاءالله عزاداریهاتون مورد قبول سیدالشهدا قرار گرفته باشه و ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکرده باشید.
…………
دوست عزیزم یاسی بنده رو به بازیای که به شب یلدا معروف شده دعوت کردن…
ظاهرا قضیه اینه که باید در مورد پنج تا چیز بنویسم که بقیه ازش بی اطلاعند… من این پنجتا رو انتخاب کردم:
۱- دبیرستان، ریاضی خوندم و با اینکه عاشق الکترونیک بودم؛ الان دارم علوم اجتماعی میخونم… البته این رشته هم رشتهی خیلی جالبیه.
۲- یه خواهر دارم که اِند مهربونیه و این روزا بیشتر از قبل ابراز احساست میکنه که احتمالا ناشی از دوریه!
… دو تا خواهر با روحیات کاملا متفاوت!
۳- دو تا برادر هم دارم که از یکیشون همیشه مشورت میگیرم و به یکیشون مشورت میدم و علقهی روحیم با کوچیکه بیشتره.
۴- این هم یه خاطره:
دوم یا سوم دبیرستان بودم که قرار شد با بچهها یه نمایشی رو برای نیمهی شعبان اجرا کنیم. بعضی از ماها نقش مرد رو باید بازی میکردیم؛ لذا نیاز به ریش مصنوعی داشتیم. راحتترین چیزی که میشد ازش استفاده کنیم، پنبه بود که با سیریش میچسبوندیمش…
اما سیریش خیلی دوام نداشت و یهو میدیدی وسط نمایش ریشت افتاد!
بچهها برای این مشکل، یه راه حل پیدا کردن و اون استفاده از چسب مایع بود!!!
چشمتون روز بد نبینه! چسب رو که به صورتمون میزدن، آتیشمون میزد.
اما چون چند دقیقه بعد دردش ساکت میشد، خیال میکردیم به همین راحتی تموم شد و دیگه مشکلی نیست. همه قبول کردن به جای سیریش از چسب استفاده کنن.
نمایش که تموم شد، باید گریمها رو پاک میکردیم و تازه اونجا بود که متوجه شدیم: مگه این پنبهها کنده میشن! ![]()
با آب گرم و الکل و هرچی دستمون اومد امتحان کردیم و نشد!
آخرش به هر درد و بدبختی بود این پنبهها رو کندیم و با صورتهای زخم و زیلی برگشتیم سر کلاس! از اون روز تا مدتی ته ریش داشتیم
۵- یکی از بزرگترین نعمتایی که خداوند بهم داده، دوستای خوب هست که همیشه شکرگزارش هستم… شاید تو همهی عمرم یه دوست داشتم که از دوستی باهاش پشیمون شدم. الحمدالله…
من هم از دوستای خوبم سبوی عشق(خواهر گلم)، خاله لیلا، چکاوک، طهورا و شیطونک برای ادامهی این بازی دعوت میکنم. ![]()
برچسب ها:

