نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۴م, اردیبهشت ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 111 نفر

برای کار پایان نامه‌ام باید به چند تا مدرسه سر می‌زدم. به نظر می‌آمد کار مشکلی باشد و به قدر کافی همکاری نشود؛ اما بسم الله را گفتم و راهی شدم. در یک روز سه مدرسه، از سه ناحیه‌ی مختلف آموزشی را سر زدم و کمی دقیق شدم در احوال دانش‌آموزانش که مقایسه کنم با دوران دانش‌آموزی خودم…

یادم آمد که بدترین بچه‌های دبیرستان ما از نظر پوشش و ظاهر، کسانی بودند که کمی… فقط کمی از موهای جلوی سرشان رابیرون می‌گذاشتند. -آن وقت‌ها مو فقط از جلوی سر معلوم بود، یادش بخیر!-
و دیدم که در مدارس این دوره، بهترین‌ها کسانی هستند که فقط کمی از موهای جلوی سرشان بیرون است و به‌شان می‌گوییم ساده؛ چون نه از پن‌کیک و رژگونه استفاده کرده‌اند و نه از رژلب و سایه‌ی سبز پشت چشم!

یادم افتاد به «بهرامی» که همیشه انگشتر دستش بود و معاون دبیرستانمان هم دائم بهش گیر می‌داد؛ و یادم افتاد به کسی که از ترس اخراج شدنش از دبیرستان، اسم همسر قانونی‌اش را وارد شناسنامه نکرده بود… و دیدم که در این دوره، انگشتر که عادی است، بعضا حلقه‌ی ازدواجشان را هم به دست دارند؛ بی‌هیچ منع قانونی!

برخورد دانش‌آموزان با اولیاء مدرسه هم جالب شده است. همه حسابی با هم رفیق شده‌اند!!!

و در زنگ ورزش دیدم که چقدر ماشاءالله همه با استعدادند و چقدر بدن‌ها همه نرم است!!! (البته این جور مواقع، معمولا معلم‌ها حواس‌شان نیست و چیزی نمی‌بینند!)

روز بعد راهی چهارمین دبیرستان شدم. احتمالا آن‌جا دیگر همه‌ی آن‌چه در سه مدرسه‌ی قبل دیده‌بودم، یک‌جا جمع بود. دلیلش:

وارد کلاس دوم ریاضی می‌شوم. زنگ دینی است -که چند سالی است اسمش هم عوض شده-. معلم سرکلاس است، فقط برای این‌که سرکلاس باشد! مثل این‌که کتاب تمام شده و دیگر کاری ندارد!
با همکاری یکی از بچه‌ها پرسش‌نامه‌هایم را پخش می‌کنم و منتظر می‌مانم تا تکمیل‌شان کنند.
توجه‌ام جلب می‌شود به دانش‌آموزی که پشت به دبیرش نشسته و با سه‌تای دیگر تشکیل یک دایره داده‌اند. یکی‌شان در مورد پرسش‌نامه سوال ساده‌ای می‌پرسد و بقیه دستش می‌اندازند.

پرسش‌نامه‌ها یکی یکی تکمیل می‌شود و بچه‌ها بعد از تحویل آن، به کاری مشغول می‌شوند.
یکی‌شان پرسش‌نامه را تحویل می‌دهد و بدون توجه به حضور دبیر، از کلاس خارج می‌شود. -احتمالا دبیرستان را با دانشگاه و دبیرش را با استاد دانشگاه اشتباه گرفته است!!!-
دو تای دیگر که ردیف اول نشسته‌اند شروع می‌کنند به ابراز احساسات نسبت به دبیر دینی و به اصطلاح پاچه‌خواری!

توجه‌ام جلب می‌شود به همان گروه چهار نفره. یکی دو نفرشان نیم نگاهی می‌اندازند و زیر لب چیزی می‌گویند و سریع خنده‌شان را جمع می‌کنند. کمی دقیق‌تر می‌شوم. همانی که پشت به کلاس نشسته به روبرویی‌اش می‌گوید: «بگیر پایین دستت رو» و برمی‌گردد به معلم نگاه می‌کند. او همچنان در حال گپ‌زدن با همان دو دانش‌آموز است.
باز چهار نفری مشغول می‌شوند و من همچنان در فکر این که به چه کاری مشغولند…
زیاد طول نمی‌کشد که کارت‌های بازی را دست‌شان می‌بینم. از همان کارت‌ها که غیر از گشنیز و خشت، شاه دارد و دل!!!

این‌جا شیراز است؛ پایتخت فرهنگی ایران!

پ.ن:
* استاد ارجمندم، حجت الاسلام عباسی همیشه می‌گفتند: کار فرهنگی را سعی کنید از مدارس ابتدایی شروع کنید. هم پذیرش‌شان بیشتر است و هم اعتقادات‌شان هنوز به‌طور کامل شکل نگرفته است.

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
  1. مهدی جزینی گفته است:

    باید اسم این پست رو میگذاشتید : بدترین چرا حالا بهترین است ؟

    ای افسوس که هرچی زمان میگذره … بدتر و بدتر میشه.

    [پاسخ]

  2. مرتضی گفته است:

    سلام
    وبلاگ جالبیه
    ودر مورد مطلب آخرتون…… دینی منظورم همون دین و زندگی که توش دین هست نه زندگی شده یک وقت پر کن و متاسفانه خیلی از معلمهای این درس مشکل دارند چه برسه به شاگردهاش … البته خوب معلمای خوب هم زیاده

    [پاسخ]

  3. گل دختر گفته است:

    استاد ارجمندتون به مناسبت روز معلم تشریف آوردن برامون سخنرانی کردن . دوره زمونه هم عوض شده آبجی . همونطور که پدر مادر ما در سن ما که بودن اصلا چت نمی کردن ! کاری به این ندارم که چت کشف شده بود یا نه ولی اگه یکی از بالا نگاه ما کنه ما هم مثه همین دبیرستانی ها هستیم .

    [پاسخ]

  4. نوشین گفته است:

    یا حق
    همینه دیگه تا یه چیزیشون می گی می گن بع اینا نمی ذارن ما آزاد باشیم و…
    اما خداییش وضعیت دبیرستان ما از این جا بهتره همیشه فکر می کردم چه طوری می تونم از دست این مدرسه و این شاگردای …ش فرار کنم اما می بینم نه این جا از همه جا بهتره و البته زنگای دین و زندگی کسی کارت بازی نمی کنه یعنی هیچ وقت کسی کارت بازی نمی کنه
    اسم دین و زندگی اومد دلم گرفت چون زنگای دین و زندگی تو مدرسه ی ما واقعا زنگ درس دین و درس زندگی بود همه به حرفای خانم مهدیغلامی گوش می دادن حتی لژنشینان کلاس حیف که آخر ساله حیف ….
    یادم افتاد به دعای آخر مراسم آغاز سال تحصیلی که من به عنوان مجری گفتم و کلی بعدش روش بحث کردن باهام اما هنوزم روش هستم
    خدایا ما رو آدم کن!!!

    [پاسخ]

  5. پشت خطی گفته است:

    سلام
    ایول حرف دل من رو زدی
    چقدر وقتی این بچه مدرسه ای ها رو میبینم دلم میخواد ازشون بپرسم :شما دارین میرین مدرسه واقعا؟؟

    خیلی افتضاحه خیلیییییی. کی میخواد جمعش کنه من نمیدونم

    [پاسخ]

  6. 043 گفته است:

    سلام. الله اکبر. در این مواقع است که کاملا احساس بیخود بودن بهم دست میده. واقعا چند درصد از توانی که میتونم وقت بذارم میذارم؟ حیف واقعا. یعنی مسئولین ما به فکر هستند؟ یعنی اینا رو میخونن؟ اصلا میدونن؟ ؟؟؟؟؟ اللهم عجل لولیک الفرج …

    [پاسخ]

  7. نسیم گفته است:

    یادش بخیر. بهرامی و مکرمی و کریمخانی و عظیمی و … همه بودیم و خشو بودیم. اون موقع باهم همه چی داشتیم ولی الان چی داریم. هر کدوم تو یه شهر و از هم جدا.
    یادته یکبار گفتم به ماه نگاه کن یاد من باش؟ گفتی مهم اینه که تو دل ادما باشیم نه ماه.
    منو کاملا بردی تو فضای مدرسمون. ممنون…….

    [پاسخ]

  8. مهدیا گفته است:

    یکی از آثار فیلم اخراجی ها این بود که ما به کار خودمان شک کنیم درست مثل حرکت مرتضی در مورد دارو دسته مجید سوزوکی …..
    اگر جامعه داره روز به روز بدتر میشه چون معلوم نیست ما کجائیم و داریم چکار میکنیم ….
    جدای از غفلت حضرات ما هم کاری نکردیم اول خود آخوندم را میگویم که ….
    ما سر پستمون نیستیم .ما رفتیم جایی که دلمون خواسته .با هم که رودر بایستی نداریم
    نرفتیم جایی که تکلیفمون بوده چون با مزاقمون خوش نیومده ….
    ببخشید خیلی از این حرفهای کلیشه ای خسته شدم …
    ما درد را دیدیم و هی بیان میکنیم در حالی که فکری به حال پیشگیری و درمان نمیکنیم …..
    ما یه جای کارو اشتباه اومدیم و اونم اینه که از مردم و عوام فاصله گرفتیم یا اگه بینشون بودیم حرف جدیدی نداشتیم و .و .و …………………
    جدای از سکه ای که حضرات شانزده سال قبل زدند …

    [پاسخ]

  9. سید مهدی گفته است:

    و اما قشر فراموش شده ما….. وقتی از هر ۳۶ دانش اموز دختر راهنمایی لا اقل ۲۵ تاشون موبایل دارن و حد اقل ۲۰ تاشون گوشیشون بالای ۴۰۰۰۰۰ تومن پولشه و اونوقت از سر شب تا نیمه شب یا دارن sms بازی میکنن یا تلفن های…. بی خیال بابا دم ظهر یه کمی تشریف ببریم توی شهر و قیافه دختر های دبیرستانی ما که لا اقل ۵ سال از سن تکلیفشون گذشته رو ببینیم و …. اصلا بی خیال شب جمعه برید گلزار شهدا و قرار های بچه مذهبی هامون که مثلا منتظرای امام زمان هستند رو ببینید یا نه همین شب های شنبه موقع مجلس توی کوچه های اطراف کانون یا نه بعد از سه روز مخ زنی وقتی دختره که روسریش روی شونش بوده چادر میپوشه وقتی بعد از کاروان مادرش که اومده استقبالش رو میبینی و اونوقت می گی همش پنبه شد و یا نه ماهواره توی خونه ها یا لقمه های حروم یا موندن لفظ دین در زندگی و… وااااااااااااااای ولم کن بابا . وکسی گفت چنین گفت فرج در پیش است ….. نمی دونم چیچی اسوده بخوابید که حج در پیش است و………………………………………………………… باز هم گاو گیجه گرفتم…..

    [پاسخ]

  10. رهرو گفته است:


    با نظر جناب گلدختر موافقم
    و از خودم متنفر
    شرمنده

    [پاسخ]

  11. میثاق گفته است:

    ممنون که سر زدید یاعلی

    [پاسخ]

  12. س-زارعی گفته است:

    بعونک یا لطیف
    سلام
    همه میخوان فرهنگ سازی بکنن من نمیدونم این فرهنگ کی ساخته میشه.
    داره ساخته میشه این فرهنگه اما با شاه و دل و گشنیزوخشت و هزار چیز دیگه.
    اللهم عجل لولیک الفرج.راستی انتظار عمل است.
    شهید همت میگه:به پا خیزید اسلام و خود را در یابید.
    یا حق.
    فعلا……..

    [پاسخ]

  13. نحل گفته است:

    سلام خوبی آبجی ؟
    اینایی که شما دیدی چیزی نیست من بد تر از ایناش رو توی مدرسمون می بینم که جای گفتن نداره

    [پاسخ]

  14. saba گفته است:

    یادش به خیر ! آنوقتی که دینی ، دین+ی بود بدون زندگی همه اش زندگی بود !امروز که دین و زندگی شده است چیزی نشده به جز = دین زدگی!!!!
    به نظرم یه جایی ایراد به ما ها بر می گرده ! این روزا بچه های متعهد و مذهبی یا تخصص ندارن یا اگه دارن اعتماد به نفس کافی رو برا ابراز کردنش ندارن !ماحصل این تبلی های ما میشه روی کار آمدن دبیران به ظاهر متخصص بی تعهد .بی تعهد به خدا و نفس خودشون !

    [پاسخ]

  15. مهناز گفته است:

    چی شد دوباره برگشتی به شکل قبلی
    به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند

    [پاسخ]

  16. مهناز گفته است:

    اون بچه هایی که ما بودیم الان وضع خیابان و دانشگاهمون اینجوره
    وای به حال اینا خدا به خیر کنه
    راستی اتفاقا در پست اخیرم به مطلبی پرداختم که خیلی به نوشته شما مربوطه یک سری بزن

    [پاسخ]

  17. مهناز گفته است:

    راستی رفاقت آبجی خانوم را عشق است
    بابا ایول رفاقت و حمایت

    [پاسخ]

  18. امید گفته است:

    سلام . مخم داره سوت میکشه …. باید چیکار کنیم . وااااای . خودسازی . زندگی . لا یکلف ….. گیشنیز … مخم داره سوت میکشه

    [پاسخ]

  19. ... گفته است:

    خرم آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت / شاه دل باشم و با کیش رخت مات شوم…

    [پاسخ]

  20. آب حیات گفته است:

    میگن سال به سال دریغ از پارسال.حالا باید بگی روز به روز دریغ از دیروز

    [پاسخ]

  21. star گفته است:

    ای بابا آبجی . کجاشو دیدی ؟ بیا ببرمت سر یه کلاسی مطمئن باش بعدش دو سه روز میری تیمارستان .

    [پاسخ]

  22. جلیلی گفته است:

    سلام
    منم یه جورایی از بعضی قوانین که وقتی ریشه یابی می کنه هیچ جا نوشته نشده یا اگر هم نوشته باشن بنای قانونی و شرعی نداره شکای میشم. اما زیاد هم موافق این نیستم که بگم دوران ما خوب بود و الان بد شده. مثل بابابزرگا
    به نظر شما راهکارهای کاربردی کار فرهنگی رو از کجا باید اموخت؟

    [پاسخ]

  23. ذوالففقاری گفته است:

    گفتم : اینجا کجاست ؟

    گفت : دنیا

    گفتم : چه کنم ؟………………..

    [پاسخ]

  24. چکاوک جون خودت! گفته است:

    سلااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    وای این نوای وبلاگت چه قشنگه.
    آدرسشو برام بفرست اگه تو نت هست.
    اینو ما اون موقع که دبیرستان هم بودیم قشنگ حس می کردیم.معلمامون هم که درد دل میکردن می گفتن.
    راستش نمیدونم چی بگم.اما خیلی جاهاش تقصیر پدر مادراشونه.خیلی.
    دلم برات تنگ شده.به همه مخصوصن سبو و مرزی و لیلا سلام برسون.

    [پاسخ]

  25. چکاوک گفته است:

    دعا رو که میدونم که میدونی وظیفه ای هست که نسبت به من داری نگفتم.ولی برا تاکید میگم که: دعا یادت نره عزیز.

    [پاسخ]

  26. کوثر گفته است:

    سلام ببخش که این چند وقته اصلا نشد که بهت سری بزنم الانم نوشته هاتو نخوندم فقط اومدم بگم سری بهم بزن خوشحال می شم

    [پاسخ]

  27. بهروز گفته است:

    چه فرقی میکنه چند تا بازدید….
    به روز شو داداش

    [پاسخ]

  28. کمیل گفته است:

    اللهم عجل لولیک الفرج
    سلام علیکم
    گاهی اوقات بعضی اتفاقا یعنی رسیدیم به نوک فواره …. گاهی اوقات به قول حضرت آقا : بنده را زان رو به تاریکی نهی تا ببیند آن رخ تابنده را… گاهی اوقات باید به یه جاهایی برسه که دوباره بیفتیم رو صراط مستقیم … مثل همون بچه ژیگولایی که شدن امثال شهدایی که تمام بندشون خالکوبی بود و آرزوشون بود کسی بعد از شهادت بدن خالکوبی شده شونو نبینه و آنقدر محبوب درگاه خدا شدن که چیزی از بدنشون و شرمساری باقی نموند … و خیلیا موندن تا بشن ریزش های انقلاب … کسایی که با اسم دین به دین ضربه زدن …
    نگران نباشید آبجی … گاهی اوقات دلا باید تو برهوت بی دینی قرار بگیرن تا با دیدن یک ذره نور انقدر جذبش بشن تا به عشقش بسوزن و روشنی بدن …
    باولایت تا شهادت
    یاعلی(علیه السلام)

    [پاسخ]

  29. ممول مهربون گفته است:

    سلام. میلاد حضرت زینب(ع) را تبریک میگم.به روز کردم.

    [پاسخ]

  30. دریا گفته است:

    سلام.از اقای عباسی خبری دارین؟دیگه تو دانشگاه جلسه ندارن؟

    [پاسخ]

  31. s a j a d گفته است:

    سلام دوست عزیز
    این کد لوگوی ماست اگر ممکنه اونو تو وبلاگتون بزاری متشکر میشم
    <embed type="application/x-shockwave-flash" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer&quot; src="http://m-s-j28.persiangig.com/other/flash/saber.swf&quot; swLiveConnect="true" width="128" height="80"><!— http://www.p-abozar.blogfa.com

    [پاسخ]

  32. صابر طباطبائی یزدی گفته است:

    موید باشی
    مورد تائید خدای یکتا باشی

    [پاسخ]

  33. 043 گفته است:

    سلام. ایول ممد نبودی …

    [پاسخ]

  34. رهرو گفته است:

    سلام
    یه باز نظر داده بودم، خواستم بگم بروز کردم " ازدواج فرهنگی"
    نظرتون چیه ؟

    [پاسخ]

  35. طهورا گفته است:


    التماس دعا

    [پاسخ]

  36. یک تدارکاتی گفته است:

    سلام شرط ما برای پذیرفتن وسائل شما همونیه که گفتیم
    " آویزون کردن از سقف"

    [پاسخ]

  37. نگاه گفته است:

    سلام
    وضع از این که هست بدتر خواهد شد اگر آنهایی که باید کاری کنند دست روی دست بگذارند .
    موفق باشی

    [پاسخ]

  38. مهناز گفته است:

    سلام خانم گله
    نکنه منو یادت رفته که دیگه بهم سر نمی زنی

    [پاسخ]

  39. ممول مهربون گفته است:

    سلام. با خاطرات مکه به روزم. خوشحال میشم سر بزنید

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ هشتم
نگارهٔ هفدهم
نگارهٔ دهم
نگارهٔ سیزدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon