چشمام رو باز کردم. صبح شده بود. آفتاب کاملا بالا اومده بود؛ اما ساعت ۵:۳۰ رو نشون میداد. سعی کردم یه کم دیگه بخوابم.
چشمام رو بستم… خوابم نمیبرد. دوباره به ساعت نگاه کردم. هنوز ۵:۳۰ بود. متوجه ثانیه شمارش شدم. سر جاش وایستاده بود و هر یک ثانیه یکبار تکون خفیفی میخورد. داشت برای حرکتی به اندازهی یک ثانیه، تقلا میکرد؛ ولی توان لازم رو نداشت… باطریش خالی کرده بود.
ساعت رو برداشتم، یه نگاه به ثانیه شمارش که انگار داشت جون میداد کردم. باطری رو با گوشهی ناخنم بیرون آوردم و گفتم: «بیا! بیا که دیگه کاری ازت نمیاد! دیگه تموم شدی!»
ناخواسته یادم افتاد به وقتی که بیرونم میکشن و میگن : بیا! بیا که دیگه وقتت تمومه…
فقط امیدوارم که توی اون لحظه برای یک ثانیه موندن تقلا نکنم. ![]()




















۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام
کاش زودتر بکشنم بیرون…
التماس دعا
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
نه بابا!!
خیلی عارف شدی !!!
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی


خیلی جالب بود . و خیلی هم تکان دهنده !!! چه بد موقعیه اون موقع !
کاش من یه باطری شارژ کن داشتم
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام. بسی جالب بود. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا. خیلی خوب میشد اگه همیشه از اطرافمون درس میگرفتیم …
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام خسته نباشید بابت ویژه نامه و حفظ قرآن ( همین ها میمونه …. ) …. برای یک ثانیه موندن تقلا نکنیم !! خیلی مونده تا برسم ….
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
مسجدهای ما شده پر از کسانی که تازه همین ثانیه آخر هستش که یاد خدا افتادن !!!!
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
من کیستم؟
بزرگترین و سخت ترین سوال زندگی …برا چی تقلا ؟؟؟
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام
درس گرفتن از اطرافیان روش متفکرین و عقلاست…
مگه شهیدی که در خون خودش دست و پا میزنه چیز دیگه ای هم می خواد ؟؟ ( اینجوری میگم خدا تو رو درواسی قرار بگیره )
السلام علیک یا عزرائیل
به نظرتون چه می کنه این ۳۱ خرداد ؟؟
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام ……..ای ول این همونه که من تو وبم نوشتم این که ادم از هرچیزی عبرت بگیره ……نکته جالبی بود خوشحال میشیم اونورا هم ببینیمتون

[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام خانمی عزیز!
یه پیشنهاد چطوره یه خبرنامه رو وبلاگتون بزارین تا با خبر شیم از اپدیتها!!!اخه تو این مدته که نمیدم ۳بار اپ شده! ممنون میشیم
در مورد پست سبزیجات نمیدونم یعنی من مثل کودوممشون هستم؟؟؟ باید فکر کرد نه؟ تازه باید بدونی کودومشون چطورین و تو چطری هستی تا بتونی بفهمی مثل کودومی!؟
پست فعلیتون: دلم یه جوری شد ….داشت تقلا میکرد. تکون خفیفی میخورد…این جمله ها منو برد یه جایی که ….چقدر دلم میگییره وقتی یادش می افتم!!!!!!
جاری باشی !
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
وعد الله الذین امنوا ……………………

[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام شما هر وقت بیای خوب موقعه!!!

راستی لینکای جالبی گذاشتی…سر زدم…
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
مرگ ، پایان کبوتر نیست…
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام
ممنون
عضو شدم خبرنامه
توجه نکرده بودم
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام

[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام . پیام این نوشته روشنتر از اونه که توضیح لازم داشته باشه ولی من داشتم فکر میکردم این طرف موندن که چندان لطفی نداره ، ترس از اون طرف رفتنه که آدم رو به آرزوی موندن بیشتر در این طرف میندازه . شاید به همین خاطر گفتن تابوت رو که روی دوش میبرن هر چند قدم یک بار مدتی روی زمین بگذارن و دوباره و سه باره و چند باره … اما اگه آدم اون طرف کلی رفیق داشته باشه که سالها براشون دلتنگی کرده ، به رفتن هم اشتیاق پیدا میکنه . اینطور نیست ؟! / سربلند باشی
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام آبجی !
ما چند روز دیگه راهی هستیم ، حلالمون کنید !
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام.خوبین؟از این که با وبلاگتون آشنا شدم خیلی خوشحالم.وبلاگ خیلی خوبی دارین.اجرتون با خدا.خدا به هممون رحم کنه.موندم اون وقتی که بگن وقتتون تمومه چه باید بکنیم؟دست به دامن کی باید بشیم؟
موفق باشید و التماس دعا
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
شما می خواستی تیر خلاص بزنی ؟؟؟؟!!!!!


آره آبجی ما تنمون می خاره برای کتک کاری و دعوا ! حریف می طلبیم ، هستی؟؟!!!
اولین شرطش اینه که مخالف احمدی نژاد باشی !!!!
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
بسم الله
مطلب (بزن قدش) به عنوان چهاردهمین مطلب منتخب وبلاگم انتخاب شد.
قدم رنجه کنید و مرا از نظراتتان بی بهره نگذارید…
یا علی
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
بعونک یالطیف
سلام
بسیار جالب بود.خدا کنه ما هم برای یه ثانیه موندن تقلا نکنیم.
بر خلاف عادت زود به روز کردم وقت کردید قدم در آشیانه ی ما گذارید.
یاحق.
فعلا………….
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام
قلمتان پرتپش
جاری باشید
یاعلی
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام .جالب بود .خیلی خوبه آدم بتونه از چیزایی که دورو برش میبینه درس عبرت بگیره !کاش می تونستیم از جوی آب هم درس گذر عمر رو بگیریم و هیچوقت یادم نره !
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام.



یه عالمه
چه خبر؟ خوبی؟ جامعه شناسمون چنتا جامعه رو تکون داده؟
(جامعه شناس بودی دیگه؟ انسان ساز)
راستی موسی و فرعون رو یافتم.
هر دوتاش خودمم.
گرفتی که؟
قربونت.
مطلبت هم نگی نخوندی.خوندم.برا همین هم موسی و فرعون رو گفتم.
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
برای طلب حلالیت آپ کردم…خوشحال می شم سری بزنید نظر فراموش نشه!!!
[پاسخ]