ساعت یازده و نیم شبه. کمی خستهام. پیش خودم فکر میکنم شاید امشب از اون شبایی باشه که تا سر به بالشت میذارم خوابم میبره…
حدسم اشتباهه!
چراغ مطالعه رو روشن میکنم. کتابی رو دست میگیرم و سعی میکنم بخونم. (آخه کتاب حکم خوابآور رو داره برام، مخصوصا اگر درسی باشه!)
سایهی یه جسم کوچک متحرک تمرکزم رو به هم میزنه. یه حشرهی کوچیک، که از سوراخهای ریز توری پنجره رد شده و دور چراغ میچرخه… به خوندنم ادامه میدم.
چشمم به کتابه و ذهنم در حال تحلیل وقایع روز!
صدای خفیفی تحلیل رو متوقف میکنه! نیمخیز میشم و به اطراف یه نیم نگاهی میاندازم. چیزی نمیبینم. هنوز سرم رو کامل روی بالشت نذاشتم که باز همون صدا… اینبار بیشتر دقیق میشم.
یه چیزی داره میخوره به شیشهی نورگیر اتاقم. یه حشره است… نمیدونم اسمش چیه و بهش چی میگن؛ ولی بیشتر به سوسک شبیه! طوری خودش رو به شیشه میزنه که انگار داره بهت التماس میکنه در اتاقت رو باز کنی و به داخل راهش بدی!
متوجهی چراغ مطالعهای که روشنه میشم… و اون چند تا حشرهی کوچیکی که دارن دورش میچرخن… و یادم میافته به تجمع حشرات اطراف منبع نور… اون سال اردیبهشت تو هویزه… که چراغا سیاه شده بود از تجمع کلکسیون حشرات!
و دوباره نگاهم میره به سمت نورگیر اتاق… و اون چیزی که داره تقلا میکنه برای رسیدن به چراغ… به نور…
کتاب رو میبندم و بی تفاوت، چراغ رو خاموش میکنم. تو خودم میرم و آرزو میکنم که ای کاش به قدر یک پشه طالب نور بودم!




















۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
خوب عزیزم همینقدر که با امثال من میچتی خودش عشق به نوره.

منتها نورش فیلتر شده سرخابیه
انشاالله به پشه هم میرسیم
التماس دعا.یا علی
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
یا حق
داره تقلا میکنه برا رسیدن به چراغ!!!!!!!
یادم افتاد به قضیه ساعتی که تو وبلاگتون نوشتین…
هر دوشون داشتن تقلا میکردن…..
اینجا دنیاست
………….کاش ما نیز کمی طالب نور بودیم
شکر خدا رو بابت اینکه حداقلش گرچه تقلا نمیکنیم اما دلمون میخواد که تقلا کنیم
نمیدونم شما تا حالا این حس رو درک کردی؟؟؟قسمت سوم پست این بار وبلاگم بی ارتباط نیست به این قضیه !!! نمیشد و نمیتوسنتم که تقلایی کنم و چقدر اون لحظه سختی بود ….شاید فقط خدا میخواست یه کم درکشو بهم بده
…
ضیافت عشق
دعاگو همه باشیم
انشالله
و باز هم الحمدالله
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام. ممنون از لطفت.
عالی بود. واقعا لذت بردم. دعا یادت نره.
به روزم
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
و چنین گفت :
العلم نور یقضفه الله علی قلب من یشاء…
( فکر کنم املاش رو اشتباه نوشته باشم )
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام بهتر بود مینوشتین کاشکی اندازه ی یه پشه جیگر سوختن رو داشتیم ….
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
خیلی قشنگ بود . خوش به حال اونهایی که از پشه هم درس میگیرن و ما ….
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام. خیلی عالی بود . هم خوب نوشتید هم خوب نوشتید
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
اگر هنوز برای اعتکاف چیزی تدارک ندیده اید … تشریف بیاورید خانه ما…"من او"
بد نمی بینید!
یا علی مدد(ی)…
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام
ان شاالله هممون طالب نور بشیم …
درسته که معصوم نیستیم ولی چقدر سعی کردیم به ائمه نزدیک بشییم ؟
شاید این ایام فرصت مناسبی برای آدم تکونی باشه . خواندن بعضی چیزها آدم رو تکون می ده
….
منتظرم…
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
تو رو خدا لینک تخریبچی رو بردارین جاش وب نگاشت رو بذارین !
قسم خوردم ها!!!!!
التماس دعا
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام عزیز…

از مداحی و وبلاگت خیلی خوشم اومد…
به وبلاگ ما هم سر بزن..riazi-1.weblog.com
شاید لحنش تند باشه ولی سازندس
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام کوثر خانوم…
من آپم خوشحال می شم سر بزنید…شرمنده که وقت نکردم مطلبتو بخونم…عجله دارم…بعدا حتما می خونم و نظر می دم…
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام…امیدوارم تو این مهمونی که تازه تموم شده به خود خورشید که منبع همه ی نوراس رسیده باشین
دعا یادتون نره
یا علی
راستی طرفای ما هم بیاین
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور…سبحانک یا نورتر از نورتر از نور…
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام قبول باشه.
خیلی قشنگ می نویسی
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام کوثر عزیزم


فکر می کنم با ای تاخیر زیادی که داشتم تقریبا به جمع فراموش شدگان پیوسته باشم
اما عیبی نداره هک شدن پرشین بلاگ هم خودش نعمتی بود که من هم سر از بلاگفا در بیارم
خب یک سری به من بزنی بد نیست
یا علی
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام به وب من یه سری بزن خوشحال میشم. میشناسی باید بیای تا بفهمی. نوشتمش بیا بخونش
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام.دیدین تموم شد.چه زود گذشت
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام
خیلی زیبا بود و دلنشین
دستتون درد نکنه. آرزوتون همون آرزوی منه اما بین خودمون( همه اونایی که می خوان نور تو زندگی شون نقش داشته باشه) بمونه. خیلی وقت ها کم میارم
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
آخر سرم راهش ندادی ؟؟!! بی وجدان ؟؟؟






واقعا به تو هم می شه گفت انسان ؟؟!!
.
.
شبه سوسک ِ بیچاره تا صبح پشت پنجره یخ بسته لابد !!!
.
.
یه موقع به ما سر نزنی ؟؟!! بنزین گرون می شه !! هان؟؟ چه ربطی داشت ؟
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام . خیلی عالی بود …
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام ابجی.خیلی قشنگ بود
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
دلم برای اعتکاف امسال تنگ شد….
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
بازم سلام.
دلم خیلی برات تنگ شده. کی برمی گردی
مبعث هم مبارک.بای.
[پاسخ]
۱۵م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام .جمله آخرت بد جوری به دلم نشست




راستی ما هم به روز کردیم
این کوثر هم که نیستش ما رو بزنه تو تازه های سایت
تا پیداش بشه مجبورم همین جوری دستی خبرتون کنم
[پاسخ]