نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, مرداد ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 142 نفر

چهارشنبه ۱۰/۵
مسافرم و توپم پر است. با یک آدم صبور صحبت می‌کنم، خالی می‌شوم و آماده‌ی سفر!
باید بروم قم برای امتحانات. می‌روم، اما نه برای امتحانات؛ اول از همه می‌روم که رفته باشم! بعد می‌روم که آب و هوایی عوض کنم؛ زیارتی داشته باشم و دیداری تازه کنم.
از دم در ترمینال عده‌ای ایستاده‌اند و التماس می‌کنن: تهران، قم، اصفهان… من از قبل بلیط دارم. درست مثل سال پیش اتوبوس‌ها خلوتند. دو صندلی برای یک نفر؛ مثل من! انگار سهمیه‌بندی تأثیری بر این قسمت از حمل و نقل نداشته است؛ نه شلوغ است و نه قیمت‌ها افزایش داشته!
در اتوبوس جاگیر می‌شوم؛ ولی این بار بی هیچ احساسی! نه احساس غرور و استقلال از سفر کردن به تنهایی و نه احساس تنهایی… نه ذوقی و نه اضطرابی… عینهو سیب زمینی! مثل این است که از دم در خانه،‌ سوار اتوبوس‌های شهری شده‌ام و دارم می‌روم به سمت دانشگاه؛ اما کمی دورتر!!!
هنوز حرکت نکرده، «اخراجی‌ها» مهمان اتوبوس می‌شوند. این بار به قصد تفریح نگاه می‌کنم؛ بیش‌تر می‌خندم و کم‌تر تأسف می‌خورم! هنوز فیلم به نیمه نرسیده که پلک‌هایم روی هم می‌افتد تا وقت شام و نماز(اصولا در اتوبوس هیچ کاری مفیدتر از خوابیدن نیست!).
ساعت ۱۰ که می‌شود نماز خوانده و شام خورده سوار اتوبوس می‌‌شویم… همه خوابند و من در اندیشه‌ی این که چرا خوابم نمی‌برد! به ناچار مشغول نوشتن می‌شوم؛ زیر نور کم رمق موبایل و روی یک تکه کاغذ که انگار خدا رسانده -خیلی کم پیش می‌آید که دفترچه‌ای دم دست نداشته باشم- مشغول نوشتن هستم که اس ام اسی می رسد و زهره‌ام می‌ترکد و احتمالا چرت یکی دو نفر را هم پاره می‌کند!…
(از معدود اتوبوس‌هایی است که به قاعده خنک است و در آن –به جای دیمبیلی دامبو- موسیقی سنتی پخش می شود و ساعت و تاریخش به روز است!)
… می‌روم که بخوابم!

پنجشنبه ۱۱/۵
از اتوبوس که پیاده می‌شوی، رانندگان قمی اجازه نمی‌دهند احساس غربت کنی! فصل امتحانات جامعةالزهرا را می‌دانند و طلابش را از بین مسافرین تشخیص می‌دهند. اولین گزینه‌ی پیشنهادی آن‌ها حرم است و بعد جامعةالزهرا! چانه می‌زنم و یکی‌شان را به هزار تومان راضی می‌کنم…
شهر، یک دست سیاه‌پوش شده است. امروز روز تشیع پیکر پاک مرحوم آیت الله مشکینی است.
نفس عمیقی می‌کشم. احساس خوبی دارم. انگار بعد از یک تنگی ِ نفس طولانی، ماسک اکسیژن زده‌ام! چقدر شیراز هوایش سنگین شده بود. این‌جا دیگر برای خودت کسی هستی؛ هر چند بی نام و نشان! اما هستی و صرف بودنت و آن چه هستی مهم است نه چیز دیگر!!!

ساعت ۵:۳۰ صبح است که می‌رسم به جامعه(جهت اطلاع از جزئیات بیشتر سفر، می‌توانید به دفترچه‌ی خاطراتم رجوع کنید! ) ساعت ۱۱ اولین امتحان را داده‌ام. با گلدختر قراری گذاشته‌ایم و بعد از مدتی طولانی دیداری تازه می‌کنیم… زیارت‌نامه‌ای می‌خوانیم و بعد از یک ساعت صحبت و تعریف، می‌رویم به سمت دفتر توسعهدفتر توسعه‌ی وبلاگ دینی.
کوچه‌ای باریک و دری سبز رنگ…. “آقای…” با دوچرخه‌اش سر می‌رسد(جهت کسب اطلاعات دقیق‌تر در مورد “…” می‌توانید تحقیق کنید!) -شاید یکی از دلایل استفاده از دوچرخه به جای ماشین، همین باریک بودن کوچه باشد!(چه حسن تعلیلی!)-
وارد دفتر که می‌شوم اطراف را برانداز می‌کنم تا نام و نشانی از دفتر توسعه پیدا کنم. تلاشم مؤثر واقع می شود. یک پلات چند در چند(!):

دینی بلاگ

بعد از کمی تأخیر (۲ ساعت!) جلسه‌ای برپا می‌شود… قرار است اردویی برگزار شود تخصصی، ویژه‌ی بانوان وبلاگ‌نویس به اسم طهورا. برای وبلاگ‌نویسان سرتاسر کشور. عناوین کلاس‌ها و نام اساتیدش آدم را وسوسه می‌کند. جلسه که تمام می‌شود من تازه کمی در جریان اردو قرار می‌گیرم!
گلدختر پیشنهاد می‌کند بعد از اتمام امتحاناتم، در قم بمانم تا هم در اردو شرکت کنم و هم کمکش باشم. قبول می‌کنم. قبول می‌کنند و می‌شوم وردست گلدختر…

چون شرح سفر طولانیه، ناچار باید بگم:
ادامه دارد…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم
برچسب ها: , , ,
  1. سید محمد انجوی نژاد گفته است:

    ………. ادامه کی ؟

    [پاسخ]

  2. یاس18ساله گفته است:

    یاحق
    سلام
    زیارت قبول
    انشالله که امتحانتونو خوب داده باشین
    …………….
    چقدر شیراز هوایش سنگین شده بود.واقعا!!!!!!!!!
    جاری باشید

    [پاسخ]

  3. گل دختر گفته است:

    سلام . خسته نباشی . زین پس به جای واژه نامطلوب وردست بفرمایید هم راه و هم کار و هم همه !

    [پاسخ]

  4. گل دختر گفته است:

    من که زبان سکوت اختیار کردم و می دانی چرا . منتظر دیده ها و نوشته هات هستم . هر چند بیشتر لحظاتش رو با هم گذراندیم .

    [پاسخ]

  5. مظاهر گفته است:

    سلام. زحمات شما در این اردو کاملا مشهود و بسیار قابل تقدیر است.

    [پاسخ]

  6. موسوی گفته است:

    به نام حضرت دوست
    سلام به خواهر گلم
    خدا رو شکر میکنم که منو با شما آشنا کرد
    دلمون براتون تنگ شده
    منتظر ادامه اش هستم
    التماس دعا

    [پاسخ]

  7. ص . رها گفته است:

    می گم یه چند وقتیه اینجا خبری نیست…
    کلاً خبری هم نیست…یا حق !

    [پاسخ]

  8. زیباترین شکیب گفته است:

    یا لطیف
    سلام
    اونی که تو اردو بود و اصفهانی بود و خیلی لهجه داشت و خیلی هم شیطونی کرد منم!
    منم جامعه الزهرایی ام! دانشجو هم هستم!
    ولی اصلا نمی دونم شما کدوم بودید!!

    [پاسخ]

  9. نوشین گفته است:

    سلام کوثر جونم !
    زیارت قبول!
    خیلی وقت بود ازت خبری نبود بالاخره بعد از ؟؟؟ سال یه پست گذاشتی اونم چی ! نصفه نیمه
    راستی حالا جریان این چی بود؟ چی شد؟ ما که نفهمیدم ادامه دارد… تا کجا ادامه دارد؟؟؟؟

    [پاسخ]

  10. مال هیچکس نیست گفته است:

    خوشحالم که میبینم جمعتون جمعه و آقا سیدم چراغ جمعتونند
    ایدکم الله

    [پاسخ]

  11. 043 گفته است:

    سلام. وای بسی جذاب بود. خیلی زود تموم شد ولی . منتظر ادامه اش هستیم …

    [پاسخ]

  12. حامد گفته است:

    سلام
    با اینکه تقریبا در جریان خاطرات شما بودم اما با این حال برام جذاب بود و شدیدا منتظر ادامه اش هستم .
    قلم زیبای شما انسان را وسوسه می کنه که مدام به وبلاگ شما سر بزنه .

    [پاسخ]

  13. علی گفته است:

    سلام خسته نباشی
    به من هم سر بزن

    [پاسخ]

  14. حنا گفته است:

    اولا سلام….
    دوماشما مگه وبلاگم دارید؟
    آخه یه طلبه ی دانشجو چی جوری می تونه وبلاگ داشته باشه؟
    اه ه ه ه شماکی دانشجو شدید؟
    راستی طلبه ی کجایید؟
    دانشجوکجایید؟
    ببخشید سرتون رو درد اوردم.
    ولی اگه زحمتی نیستبازم بهم سر بزنید.
    راستی ممنون کهبه وبلاگم سرزدید .
    بازم میام .
    یا زهرا

    [پاسخ]

  15. کوثر گفته است:

    خواهش می‌کنم :)

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ یازدهم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ اول
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon