¤ هفتهی دفاع مقدس گرامیباد ¤
سال ۶۷، ۶۸ بود. دزفول بودیم. با این که جنگ بود و منطقهی جنگی، ولی از جنگ، بیشتر از هر چیزی صدای آژیر و وضعیت قرمزش رو میشناختم. تا وضعیت قرمز میشد، مادرم دستمون رو میگرفت و میرفتیم توی سنگر خونهی ریحانه اینا. بابای ریحانه، تو باغچهی پشت خونهشون، یه سنگر کَنده بود. -باغچهی پشت خونهی ما سنگر نداشت؛ سبزی خوردن داشت و چند تا بوتهی گوجه فرنگی!- سنگر ریحانه اینا پناهگاه ما بود و یکی دو تا همسایهی دیگه. یه سنگر نمور که انگار هیچوقت قرار نبود گچهای دیوارش خشک بشه. با این که نموری سنگر، مشامم رو میزد و تنفس رو سخت میکرد؛ اما از بوش خوشم میاومد.
اون روز وقتی وضعیت قرمز شد، من و ریحانه خونه نبودیم که بتونیم توی سنگر پناه بگیریم…
ریحانه اومد دنبالم بریم نونوایی. روسریام رو سرم کردم. پول خُرد رو از مادرم گرفتم، زنبیل قرمز رو برداشتم و راهی شدیم. از پیچ کوچه که میگذشتیم، باید پُل گلابدره و یه سربالایی نسبتاً تند رو که از کنار یه جنگل پُردرخت میگذشت، پشت سر میذاشتیم. نونوایی، کنار مدرسهمون بود. گلاب دره یه مرداب پیر بود که بر خلاف اسمش بوی تند لجن میداد و پر از پشه بود و انواع حشرات.
وقتی وضعیت قرمز شد از گلابدره گذشته بودیم. به صدای آژیر خطر، عادت داشتیم. نگاهی به هم انداختیم و بیهیچ حرفی به راهمون ادامه دادیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یکی داد زد: بخوابید رو زمین و دستاتون رو بذارید روی سرتون…
به طرف صدا برگشتیم. یه مرد میانسال بود. این رو که گفت، سراسیمه به همراه چند نفر دیگهای که اون اطراف بودن، روی زمین درازکش شد. صدای آشنای هواپیمای جنگی میاومد. زنبیلا رو کنار پا رها کردیم و خوابیدیم روی زمین. دستامون رو روی سرمون گذاشتیم و توی آسمون دنبال منشأ صدا گشتیم. پیداشون شد. از روبرو میاومدن… در عرض چند ثانیه از بالای سرمون گذشتن…
وییییییییییییییییییییییژژژژژژژ
ریحانه گفت: واااااای! دیدیشون!؟
گفتم: آره. سه تا هواپیما با هم! چقدر پایین بودن.
- «رفتن سمت دزفول»
همون مرد میانسال بود. وقتی اینو گفت تازه فهمیدیم عراقی بودن. از زمین بلند شد. همینطور که سرش پایین بود و خاک لباسش رو میتکوند گفت: «بمباشون رو اونجا خالی میکنن» و با خودش زمزمه کرد: «مثل همیشه… کارشونه…».
راست میگفت. بعدا خبرش رو شنیدیم. دزفول، باز هم بمبارون شده بود…
«این نوشته اولبار در این وبلاگ منتشر شده است»
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ![]()
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک شم ![]()
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد! ![]()
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی ![]()
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟ ![]()
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ![]()
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ ![]()
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ ![]()
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم!
… توبه میکنم![]()
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک ![]()
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ ![]()
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا… خالق هستی… با فرشتههاش… به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! … … …
حرکت خوبی بین دوستان شروع شده به اسم بازی الفبای وبلاگنویسی که غیر از برقراری یه ارتباط خوب بین وبلاگنویسها، سبب بیان نکات جالبی در زمینهی وبلاگ نویسی هم شده. بنده هم به دعوت جناب بهرامی فراخونده شدم تا چند نکته یا تجربهی خوب وبلاگ نویسی رو از دید خودم بیان کنم؛ اما چون نکتههای خیلی خوبی رو قبلا دوستان بیان کردن، سعی میکنم تکرار مکررات نکنم.
¤ در پُست کردن مطلب عجله نکنیم! همیشه نوشتن مطلب جدید، درپی یک ایده یا جرقهی ذهن صورت میگیره. اما این ایده و جرقه اغلب یه استارته، یه نقطهای برای شروع. نباید به همین جرقه اکتفا کنیم و به محض اینکه چیزی به ذهنمون اومد مستقیما انتقالش بدیم به وبلاگ! روش فکر کنیم. پردازشش کنیم. ویرایشش کنیم. پرورشش بدیم و روی شیوهی نگارشش فکر کنیم تا به بهترین شکل ممکن، مطلب رو به خواننده القاء کنه. شاید این کار کمی وقت بگیره؛ شاید به جای امروز مجبور شیم فردا مطلب رو ارسال کنیم؛ اما ارزشش رو داره. باور کنیم که: مطلبمون میتونه خیلی بهتر از اینی که الان توی ذهنمون هست باشه. وسواس داشته باشیم. توی این مورد وسواسی عمل کردن خوبه.
حالا اگه این کار رو هم نمیخوایم بکنیم حداقل بعد از نوشتن مطلب، یکی دو بار از روش بخونیم و جملهبندیش رو چک کنیم و غلطگیری کنیم. بعضی از دوستان حتی این کار رو هم انجام نمیدن!
¤ برای آپدیت کردن وبلاگمون یک دورهی زمانی مشخص کنیم. آپدیت کردن روزانهی یه وبلاگ ساده، نه نشونهی ماهر بودن بلاگر هست، نه نشونهی ذهن تواناست، نه توانایی قلم رو میرسونه و نه…! برای خودمون یه برنامهی مشخص داشته باشیم؛ مثلا هر دو هفته یکبار مطلب جدید بنویسیم. البته روی تاریخ دقیق آپدیت و ساعت و دقیقه و ثانیهاش حساس نشیم، لازم نیست مثل یک ماشین الکتریکی، درست سر وقت بهروزرسانی کنیم! توی این مورد وسواسی عمل کردن خوب نیست و البته همیشه استثنائاتی هم وجود داره. گاهی شرایط ایجاب میکنه که ما دقیقا طبق برنامه پیش نریم و زودتر از همیشه مطلب بعدی رو ارسال کنیم.
اما در کل باید منظم باشیم. به چند دلیل:
اولا: آدم باید توی همهی امور منظم باشه؛ از جمله در امر مقدس وبلاگنویسی!
ثانیا: اگر ماهی یکبار آپدیت کنیم، اما مطلبمون رو پرورش بدیم و آدم رو به فکر بندازیم؛ خیلی بیشتر هنر کردیم تا وقتی که هفتهای سه چهار بار آپدیت کنیم، ولی سه تا در میون هم مطالبمون قابل استفاده نباشه.
ثالثا: این فرصت رو به همه بدیم که مطالبمون رو بخونن. شاید یه نفر به خوندن اون مطلب نیاز داشته باشه!
¤ با نوشتههای مأیوس کننده و غمبار، احساسات منفیمون رو به بقیه انتقال ندیم! وبلاگ محل تخلیهی ناراحتیهای ما نیست؛ ضمن اینکه ملت هم خودشون به قدر کافی گرفتاری و ناراحتی دارن.
سعی کنیم حس خوبی رو القاء کنیم. توی این مورد وسواسی عمل کردن خیلی خوبه. البته همهی حسهای منفی هم بد نیستند؛ بعضی از این جور القائات، میتونه یه تلنگر باشه و شروع یه تفکر. میتونه خواننده رو به تأسفی واداره که مقدمهی یه حرکت باشه (که خود این، یکی از اصولیترین اهداف یه وبلاگنویس متعهده).
¤ برای بالا بردن تعداد نظرات وبلاگمون به هر کاری رو نیاریم! بعضی از راههای بالابردن تعداد نظرات، مثل گذاشتن لینک آهنگهای درخواستی و عکسهای دلخواه و … دیگه قدیمی شدن. اما هنوز راههای غیرقانونی(!) دیگهای برای افزایش تعداد نظرات خوانندگان وجود داره؛ از جمله:
۱- نوشتن مطلب جدید در ابتدای آخرین پُست؛ به جای یک پست جدید!
۲- ماه به ماه آپدیت نکردن (حداقلش اینه که دوستان نگران حالمون میشن و هی میان احوالپرسی میکنن).

۳- استفاده از ترفندها و اداهای مختلف! راحتترینش اینه که یه مطلب کوتاه بزنید با این عنوان: تعطیــــل است و در توضیح اون بگید که به دلایلی (دلایل مشخص یا مبهم، فرقی نداره) دیگه نمیخواید(یا نمیتونید!) ادامه بدید و وبلاگنویسی تعطیل! طولی نمیکشه که موجی از نظرات حاکی از ابراز تأسف و خرسندی و موعظهگرانه و آه و ناله و فریاد و فغان از فقدان شما و … به وبلاگتون سرازیر میشه. پس از نیل به مقصود، میتونید با جملاتی مثل به خاطر ابراز لطف و محبت دوستان دوباره مینویسم یا من تازه متوجه رسالت سنگینم شدم یا فکر نمیکردم نوشتههام اینقدر برای بقیه مهم باشه یا مشکلم یهو رفع شد! یا چون من خراب رفیقم… و … ، وبلاگ نویسی رو از سر بگیرید.
البته هیچکدوم از این راهها برای شما وبلاگنویسان متعهد توصیه نمیشه.
پس در مورد تعداد نظرات وبلاگمون زیاد وسواسی عمل نکنیم.
¤ حاج آقا! شما هم غلط املایی؟! کاش این مشکل دیگه یقهی قشر روشنفکر جامعه، اعم از دکتر و مهندس و معلم و دانشجو و منبری و طلبه و … رو نمیگرفت!
اگه واقعا املای درست کلمهای رو نمیدونیم کمی جستجو کنیم و املای درستش رو پیدا کنیم. البته بعضی تنبلترها به این شیوه مشکلشون رو حل میکنن:
عَظْم (اظم؟! عزم؟! ازم؟! اذم؟! عذم؟! اوممممم
آهان! اضم) !!! یا به این شیوه: عَظْم (درست نوشتم؟!) !!!
کلمه حتی اگر به صورت عامیانه نوشته میشه، باید حروفش همون حروف شکل اصلی کلمه باشه. بذار درسته نه بزار! بعضیها هم البته در اصل کلمه اشتباه میکنند، نه در املاش: به نحو احسنت غلطه دلبندم! به نحو احسن درسته! توی این مورد وسواسی عمل کردن واجبه!
فرهنگستان زبان کاش یه تینکی به حال این دیکتیشن ما بلاگرهای پرشنلنگوج میکرد! ![]()
پیشنهادم اینه که از این به بعد دوستان خجالت رو کنار بذارن و غلطهای املاییای که از وبلاگنویسان محترم میبینن رو خیلی دوستانه و بیغرض تذکر بدن تا انشاءالله ادبیات نسلهای آتی از این گزند مصون بمونه!
¤ درسته که داشتن وبلاگ هیچ خرجی نداره، اما این یک سرمایه است؛ هدرش ندیم! یادمون باشه که وبلاگ یک صفحهی خصوصی به معنای محلی محصور و پنهان از دیدهها نیست؛ یک تریبون جهانیه. مواظب نوشتهها و مطالبمون باشیم… و یادمون باشه کسی که وبلاگمون رو میخونه برای این کار داره وقت میذاره، ثانیهها یا دقایقی رو صرف وبلاگ ما میکنه که میتونن خیلی ارزشمند باشن و ما مسئول اون چند ثانیه و چند دقیقه هستیم. ![]()
***
¤ همیشه مثل من کوتاه بنویسید!
¤¤ شماره نزدم تا معلوم نشه به جای ۵ تا مطلب ۶ تا نوشتم!
¤¤¤ بخونید: نکات خوبی درمورد محتوای وبلاگ¤¤¤ نکات فنی جالب وبلاگنویسی¤¤¤ ادبیات وبلاگنویسی¤¤¤ آموزش گامبهگام نحوهی قرار دادن عکس در وبلاگ!¤¤¤ ایضا راهنمای قرار دادن عکس در وبلاگ¤¤¤ چند تجربهی وبلاگی یک گیس سپید برای ما جوونترها!¤¤¤ وبلاگ باید سیبزمینی نباشد¤¤¤ الفبای وبلاگنویسی دایی امید¤¤¤ چند تا نکتهی دیگه… باز هم بود، ولی این مطلبا رو بیشتر دوست داشتم!
¤¤¤¤ از دوستان خوبم، صاحبان وبلاگهای عاشقانه، بارقههای امید، پیاده تا عرش، گاهنوشتهای یک رهرو، عطر سیب و ماه ناتمام دعوت میکنم تا در صورت تمایل پنج تجربهی وبلاگنویسی رو بیان کنند.
نسرین: شنیدی؟
کوثر: چیو؟ ![]()
- یکی از استادامون میگفت توی دانشگاه …، یه آقای دکتری که دکترای جامعهشناسی داره، داره تدریس میکنه که جلسهی اول درسش، بزرگ روی تخته مینویسه لائیک و توی کلاساش هم، خدا و پیغمبر رو انکار میکنه.
- ![]()
- میگفت یه بار هم یکی از دانشجوهاش بلند شده گفته: «استاد! اینا اعتقادات ما هستن و برامون محترمند، شما نمیتونید اونها رو زیر سؤال ببرید.» استاده بهش گفته: «شما یا برو این درس رو حذف کن، یا نمرهی پایان ترم نمیگیری!»
-
به همین راحتی؟!
- آره. تازه وقتی رفتن به رئیس دانشگاه گفتن، گفته خودمون این رو می دونیم؛ اما چیکار کنیم استاد نداریم جایگزینش کنیم!
-
مگه میشه؟!
- استادمون میگفت: بر شما واجبه که درستون رو ادامه بدید و مدارج تحصیلی رو طی کنید تا بتونید جای این افراد بشینید و دانشگاهها رو از لوث وجود این آدما پاک کنید.
- راست گفته. ![]()
- وقتی استادمون اینو گفت، من یادم به تو افتاد و گفتم کوثر حتما باید درسش رو بخونه و دکترای جامعهشناسیاش رو بگیره تا جای همچین استادی رو بگیره. تو باید استاد دانشگاه بشی!
- حتما حتما
. من هم بر شما واجب میدونم که درسِت رو ادامه بدی تا بعد از گرفتن دکترا، جای همچین اساتیدی رو بگیری. ![]()
***
۱- جالبه که توی دانشگاههای یک مملکت اسلامی کسی اجازه داره ضد دین فعالیت کنه و مسئولین دانشگاه هم نتونن (نخواهند) کاری بکنن و جالبتر از اون این ادعا است که کسی نیست جایگزینش کنن!
۲- موندم که با این اوضاع و احوال، بین رفتن به حوزهی علمیه و تحصیلات کلاسیک، واقعا کدوم یکی مهمتره! آیا بچههای مستعد مذهبی، باید با همون سطح ایمانی که دارند، برن و مستقیم جای همچین آدمایی رو بگیرن یا میشه یه طلبه، یه روحانی تأثیرگذار شد و به رشد معنوی کسایی که قراره در آینده چنین جایگاهی داشته باشن، کمک کرد؟!![]()



(3 رأی، میانگین: 4.67 امتیاز از 5)