نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, شهریور ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 230 نفر

¤ هفته‌ی دفاع مقدس گرامی‌باد ¤

سال ۶۷، ۶۸ بود. دزفول بودیم. با این که جنگ بود و منطقه‌ی جنگی، ولی از جنگ، بیش‌تر از هر چیزی صدای آژیر و وضعیت قرمزش رو می‌شناختم. تا وضعیت قرمز می‌شد، مادرم دست‌مون رو می‌گرفت و می‌رفتیم توی سنگر خونه‌ی ریحانه اینا. بابای ریحانه، تو باغچه‌ی پشت خونه‌شون، یه سنگر کَنده بود. -باغچه‌ی پشت خونه‌ی ما سنگر نداشت؛ سبزی خوردن داشت و چند تا بوته‌ی گوجه فرنگی!- سنگر ریحانه ‌اینا پناهگاه ما بود و یکی دو تا همسایه‌ی دیگه. یه سنگر نمور که انگار هیچ‌وقت قرار نبود گچ‌های دیوارش خشک بشه. با این که نموری سنگر، مشامم رو می‌زد و تنفس رو سخت می‌کرد؛ اما از بوش خوشم می‌اومد.

اون روز وقتی وضعیت قرمز شد، من و ریحانه خونه نبودیم که بتونیم توی سنگر پناه بگیریم…

ریحانه اومد دنبالم بریم نونوایی. روسری‌ام رو سرم کردم. پول خُرد رو از مادرم گرفتم، زنبیل قرمز رو برداشتم و راهی شدیم. از پیچ کوچه که می‌گذشتیم، باید پُل گلاب‌دره و یه سربالایی نسبتاً تند رو که از کنار یه جنگل پُردرخت می‌گذشت، پشت سر می‌ذاشتیم. نونوایی، کنار مدرسه‌مون بود. گلاب دره یه مرداب پیر بود که بر خلاف اسمش بوی تند لجن می‌داد و پر از پشه بود و انواع حشرات.

وقتی وضعیت قرمز شد از گلاب‌دره گذشته بودیم. به صدای آژیر خطر، عادت داشتیم. نگاهی به هم انداختیم و بی‌هیچ حرفی به راهمون ادامه دادیم. چند قدم بیش‌تر نرفته بودیم که یکی داد زد: بخوابید رو زمین و دستاتون رو بذارید روی سرتون…

به طرف صدا برگشتیم. یه مرد میانسال بود. این رو که گفت، سراسیمه به همراه چند نفر دیگه‌ای که اون اطراف بودن، روی زمین درازکش‌ شد. صدای آشنای هواپیمای جنگی می‌اومد. زنبیلا رو کنار پا رها کردیم و خوابیدیم روی زمین. دستامون رو روی سرمون گذاشتیم و توی آسمون دنبال منشأ صدا گشتیم. پیداشون شد. از روبرو می‌اومدن… در عرض چند ثانیه از بالای سرمون گذشتن…

وییییییییییییییییییییییژژژژژژژ

ریحانه گفت: واااااای! دیدی‌شون!؟

گفتم: آره. سه تا هواپیما با هم! چقدر پایین بودن.

- «رفتن سمت دزفول»

همون مرد میانسال بود. وقتی اینو گفت تازه فهمیدیم عراقی بودن. از زمین بلند شد. همین‌طور که سرش پایین بود و خاک لباسش رو می‌تکوند گفت: «بمباشون رو اونجا خالی می‌کنن» و با خودش زمزمه کرد: «مثل همیشه… کارشونه…».

راست می‌گفت. بعدا خبرش رو شنیدیم. دزفول، باز هم بمبارون شده بود…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
برچسب ها: , ,
  1. کوثر گفته است:

    سلام .طاعات قبول .منهم این هفته رو تبریک میگم .یاد ش به خیر .گرچه ندیدیم ولی خاطره هاش واقعا دل رو میبره .نبودن پدر واینکه ماهم یه طوری تو این چشم انتظاری ها سهیم بودیم .
    به هر حال امیدوارم هیچ وقت شرمنده شهدامون قرار نگیریم .

    [پاسخ]

  2. 043 گفته است:

    سلام. بسی خوش به حالتون کمی از جنگ رو درک کردید. ما که فقط توی فیلم ها دیدیم. همیشه فکر میکنم که چنددرصد این فیلم های جنگی واقعی هستند؟

    [پاسخ]

  3. گل پسر گفته است:

    سلام
    حال خوب و ذوق خوب خیلی شکرانه می خواد.
    اگه یه کم خلاصه تر باشه عالیه

    [پاسخ]

  4. star گفته است:


    راست می گن جناب ۴۳ . منم خیلی دوست داشتم که لااقل یه ذره درک می کردم .
    حداقل صدای مارشش رو …… !!
    دستت درد نکنه مادر !

    [پاسخ]

  5. بینوا گفته است:

    سلام ؛
    با این خاطره ، خاطره های محوی که تو ذهنم بود تقریسا زنده شد .
    انشالله موفق باشید
    اگه وقت کردین به وبلاگ ما هم سر بزنین.

    [پاسخ]

  6. ملانقطی گفته است:

    سلام. من ترجیح می دهم که اول بپرسم داستان از زبان شما روایت شد. یعنی واقعا اون شخص شما بودید(نخواستم قضاوت کنم). اگر حتی جنگ را درک کرده باشید(شاید مثل من) با شنیدن صدای ویژژژژژ تمام بدنتون میلرزه … به اطراف نگاه می کنی ببینی کدوم نزدیک عزیز بهتر از جانت افتاده روی زمین. کدوم خونه خراب شد. کدوم زندگی به پایان رسید …
    روی دیگه ی جنگ دلاوری جسارت و مردانگیه که باید باشند که ملتی الان سربلند باشند. والا خفت و خاری ملت را فرا میگیرد(مثل عراق).
    من کامنت های دوستان را جواب میدهم. مال شما را هم. بخوانید.

    [پاسخ]

  7. مظاهر گفته است:

    سلام. روزتون بخیر. طاعات و عبادات شما نزد درگاه خدای بزرگ و متعال و پشت و پناه همه قبول باشه. با مطلبی در مورد سگ ها به روزم. شاید هم یه مطلب در مورد چند تا نکنته تو زندگیم بنویسم. یه روزم از خاطر خواب دم افطار حرف بزنم. شاید هم یه خورده به خدمت جناب عزت و یک وجب خاکش ناخونک بزنم. از حضور شما در سرزمین نقدهای ملسانه تشکر را پیشاپیش ابراز داشته و از شما خانم با شخصیت بخاطر خواندن این کامنت طولانی تشکر مینماییم.
    انجمن منتقدان ملس اصل کوب. البته گفته باشم ما به هیچ جناح و گروهی وابسته نیستیم.

    [پاسخ]

  8. Avin گفته است:

    سلام
    اتفاقی وبلاگتونو دیدم
    گفت و شنود خیلی زیبا بود
    التماس دعا

    [پاسخ]

  9. امید گفته است:

    سلام . ین چیز ها و هر چیزی که در مورد جنگ و انقلابه میشنوم فقط به یه چیزی دقت میکنم که این انقلاب چقدر گرون پامون تموم شده و ما چه ارزون میفروشیمش !!!!!!

    [پاسخ]

  10. نوشین گفته است:

    سلام
    نماز روزه هات قبول باشه انشاا…
    اون موقع من هنوز نبودم و خیلی برام دوران نا آشناییه وقتی می گم خیلی یعنی …
    امروز وقتی زهره حین خوندن مقاله اش زد زیر گریه دلم هری ریخت یه حالی شدم نمی دونم چم شد اما فهمیدم که زهره لااقل بیشتر از من می فهمه و می دونه وقتی می گم بیشتر یعنی …
    می گم حالم خوب نیست یعنی همین …

    [پاسخ]

  11. ستاره قطبی گفته است:

    سالروز غرور آفرینی شیرمردمان ایران زمین رو به شما تبریک می گم ….
    ببخشید دیر به دیر سر می زنم … یه کوچولو یرم شلوغه …..
    اما شما همچنان به بازدید خودت ادامه بده … مایوس نشو جوان !!!!

    [پاسخ]

  12. کوثر گفته است:

    سلام…نماز روزتون قبول برای ما همدعا کنید وقتی که داری با عزیز آسمونی خلوت می کنی…
    راستی آپم…
    یاد اون روزا بخیر…قشنگ بود…و زیبا…یه خاطره ی دلنشین…

    [پاسخ]

  13. خادمه اهل البیت سیده گفته است:

    سلام دلنوشته های زیبایی دارید..موفق باشید

    التماس دعا

    یا علی..

    [پاسخ]

  14. مجنون ماه تنها گفته است:

    سلام ……….ممنون که میای سر میزنی و نظر میدی این نظر ها باعث انگیزه برا من میشه ………اره خب درسته اونی که شما گفتید منم تائید کردم …..بازم ممنون بابت سر زدنات

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ هفدهم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ اول
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon