بالاخره اتوبوس رسید. پر از دانشجوی دختر است. حتی قسمت مردانه هم دخترها نشستهاند… دستم را به میلهای محکم میکنم.
یک روزی شاید من هم مثل اینها شوق دانشگاه داشتم؛ اما الان، حتی فارغ التحصیلیام هم خوشحالم نمیکند…
نمیدانم چرا هر چه کتاب خوب میخواهی، در این شهر فرهنگی -شیراز- پیدا نمیشود؟
اصلا بگذار ببینم دخترها در این اتوبوس چند نفرند؟ پسرها که ۵ نفرند. باید بشمارم… اوه! کی حوصله دارد؟! تو خیال کن ۱۰۰ نفرند… ۱۰۰ نفر که در یک اتوبوس جا نمیشوند؛ هر چهقدر هم دراز باشد! به گمانم ۴۰، ۵۰ نفری باشند.
یعنی دانشگاهِ … ، در این رشته، مقطع دکترا هم دارد؟ کاش میشد بروم دانشگاهش را از نزدیک ببینم…
گیریم که اینها همه متخصص و کارشناس از دانشگاه بیرون آمدند؛ بعدش چه؟! لابد بهجای این همه پسر که جایشان در دانشگاه خالی است، میخواهند سر کار هم بروند و لابد مردها باید بنشینند در خانه و بچه بزرگ کنند… خدایی بود که فقط زنها میتوانند بچه بزایند؛ وگرنه دیگر زنها مرد میشدند و مردها زن…
امروز سر نماز، وقتی آفتاب از لای پنجره تو آمده بود، چهقدر سایهی پروانه که هی میرفت و میآمد زیبا بود… و چه مبهم… حیف شد! حتی کنجکاو نشدم ببینم پروانه چه رنگی است؛ به دیدن سایهای در کف اتاق، اکتفا کردم…
چرا شیشههای این اتوبوس یکی در میان دودی است؟! ساخت ایران هم هست…
چرا بعضی مطالب را نمیشود در وبلاگ نوشت؟! شاید چون حرفهای مهمتری هست… شاید هم چون جای بعضی مطالب در سینه است…
میگویم… چرا پسرهای دانشجو اینقدر کم شدهاند؟ اصلا پسرهایی که دانشگاه نمیروند کجا میروند؟ خوشگذرانی؟ سر کار؟ آهان! شاید میروند حوزه درس بخوانند!
چهقدر کتاب البیان روان است و ساده… اما چرا بعضی از استدلالات آیتالله خویی(ره) در رد شبهات قرآنیاش، به دلم نمینشیند و قانعم نمیکند؟! من که شبهه در ذهن ندارم راضی نمیشوم؛ حتما آن که شبهه دارد خیلی بیشتر از من ناراضی است…
چهقدر کِرختم امروز… پس چرا نمیرسیم؟ چرا اینقدر یواش میرود؟ جاده که خلوت است…
سایهی پروانه چهقدر قشنگتر شده بود وقتی شده بودند دوتا. چهقدر خوشحال و سرمست دنبال هم میدویدند! باید هم سرمست باشند؛ آزاد و رها… رها… چهقدر دلتنگم…
این دختر چه زیبا میخندد. چه چشمان مهربانی دارد… برعکس آن یکی! ابروهای بههم پیوستهاش چهقدر اخموتَرش کردهاند…
یاد آن شبِ جنوب بهخیر! تاریک بود و خاموش. یادش هم حتی آرامشبخش است. نمیدانم چرا گاه و بیگاه، خاطرهی آن شبها در ذهنم زنده میشود. دلم هوای یک صحرا خاک کرده است…
بالاخره رسیدیم! بس که ایستادم، راه رفتن یادم رفته انگار… اوفیش! هوای تازه و فکر رها…
- صدای زنگ در که به صدا دراومد، پشت سرش صدای بلندی شنیده میشد:
بازیافتی… سبدهاتون رو بیارید… بازیافتی…(۱)
صدای یه زن بود. در رو که باز کردم، دیدم کارگرای مرد بازیافت، از جمله راننده، همگی جای خودشون رو به کارگرای زن دادند با کلاههای زردرنگ. سه کارگر زن: رانندهی وانت، یه نفر که یکییکی زنگ خونهها رو میزنه و مواد بازیافتی رو تحویل میگیره و یکی که در قسمت بار وانت، اون بالا وایساده و سبدها رو خالی میکنه و برمیگردونه.
- پیشتر، مسئولین جمعآوری کرایه در خطوط سریع السیر(۲) مردها بودند؛ چند روزه که اونها در قسمت خواهران، جای خودشون رو به زنان دادند.
دیدگاه اول:
۱. ماشین بازیافت، صبحها که اغلب آقایون خارج از منزل هستند و عمدتا زنان، درها رو به روی اونها باز میکنند میان. از وقتی که کارگران مرد، جاشون رو به خانمها دادند، هم خانمهای خانهدار راحتترند و هم دیگه مشکل پوشش نامناسب (پای بدون جوراب، دستهای لخت و سر برهنه) در برخورد با کارگران از بین رفته. ضمنا خیلی خوبه که دیگه لازم نیست در اتوبوسهایی که گاهی مملو از جمعیتند، برای دریافت کرایهها، آقایون وارد قسمت خواهران بشن.
۲. اینها ثابت میکنه که زنها هیچی از آقایون کمتر ندارند!
دیدگاه دوم:
۱. ژان ژاک روسو معتقده که: «شبیه شدن زنان به مردان، باعث تسلط مردان بر آنها میگردد».(۳)
۲. زن مرواریده. گوهره… شأن زن خیلی بالاتر از اینه که در چنین مشاغلی قرار بگیره. این مشاغل شخصیت زن رو خیلی پایین آورده.
دیدگاه سوم:
- دیدگاه شما… ؟!
***
(۱) در شیراز طرح جداسازی زبالهها از مواد بازیافتی(مثل کاغذ، پلاستیک، شیشه و فلزات…) چند سال هست که در حال اجراست.
(۲) در شیراز غیر از خطوط شبانه، همهی خطوط حمل و نقل درونشهری خصوصی شدهاند؛ لذا به جای بلیط پول نقد دریافت میکنند.
(۳) روسو، ژان ژاک. امیل. ۱۹۷۹٫
از وقتی اعلام شد قرار است اخراجیها از شبکهی ۳ سیما پخش شود؛ دوباره حرف و حدیثهای موافقین و مخالفین زنده شد. با یکی دو ساعت وبگردی و خواندن نظرات مختلف، در نهایت به وبلاگ کارگردان فیلم رسیدم. جامع بود از اخبار و نظرات گوناگون… مطلبی با عنوان علمای قم و اخراجیها بیشتر نظرم را جلب کرد:
«دیشب به دعوت یکی از علمای قم جلسهای برقرار شد. نقطه نظرات این روحانی برجسته و از یاران حضرت امام نه در مورد فقط اخراجیها بلکه در مورد رویکرد حوزهی علمیه و روحانیت به سینما و نقد اخراجیها شگفتآور بود… ایشان تأثیر اجتماعی اخراجیها را شگفتانگیز خواند و رضایت بیوت علما و مراجع را از وجود نگاهی دینی و اخلاقی در این فیلم که توانسته بود برای اولین بار به این زیبایی و جذابیت چهرهای واقعی از یک روحانی ایدهآل را ترسیم کند اعلام و تشکر کرد [[!!!!!... وی گفت: روحانیت سالها بود که انتظار این اتفاق را میکشید[!!!]… البته این به مفهوم آن نیست که فیلم اشکال ندارد چون فقط قرآن است که اشکالی بر آن نیست…»
***
۱- در مورد این فیلم صحبتی ندارم. روی سخنم صحبتهای فوق است. جالب است که علمای ما از چه چیزهایی خرسند میشوند و برای چه اقداماتی تشکر میکنند… و جاهایی که باید صدای اعتراضشان را بشنویم نمیشنویم!!! کاش توجهشان فقط معطوف به زوایای ظاهری دین نبود… کاش درخصوص مسائل ملی و جهانی، بهجای یکی دو مجتهد، همهی علمای ما نظر میدادند…
۲- همیشه با شنیدن نام روحانی، در خاطرم نام امام خمینی(ره) زنده میشود و آیتالله میرزای شیرازیها و مطهریها و… و مجاهدتها و روشنگریهای علمای دین.
۳- در خاطرم روحانیت یعنی پارسای مطلع و کیّس و آگاه… نه عزلتنشین ظاهربین و سطحینگر.
۴- نمیخواهم طلبهای باشم اسیر سنتها و یک چند کتاب خاکخورده!
برچسب ها: , اخراجیها, مراجع
ساختمان جدید دانشگاه را که دوسال پیش، در یک برّ بیابان بنا کردند، سرخوش بودیم از اینکه بالاخره محل تشکیل کلاسهایمان شده است یک ساختمان مستقل در عوض سه ساختمان در سه نقطه از شهر. بعضا هم قرضی و اشتراکی!
در بنای دانشگاه نوساخته، مثل هر مکان دولتی دیگر، نمازخانهای تعبیه نشده بود. اما خدا خیرشان بدهد؛ دو اتاق را مفروش کردند و یکی را دادند دست خواهران و یکی هم دست برادران.
اصلا کفایت نمیکرد و اغلب برای ورود و اقامهی نماز باید پشتِ در، کمی در صف منتظر میماندی؛ اما جای شکرش باقی بود. این را بعدا فهمیدیم… سال بعد که همین یک اتاق را هم ازمان گرفتند و دفترش کردند!
بعد از این، مدتی در گوشهی محوطهی دانشگاه، زیر سقف آسمان نمازگزاردیم! نتیجهی پیگیری دوستان در بسیج دانشگاه، کانِکسی بود در گوشهی حیاط که بر ما منت نهاده بودند و تا ساخته شدن نمازخانه، در اختیارمان گذاشته بودند. با شنیدن نام کانکس، یادم افتاد به دانشگاه پیام نور فیروزآباد… که نمازخانهاش کانکسی بود محل همزیستی مورچهها و انواع حشرات! بعدا فهمیدیم لانهی سگی هم هست… شبها را در آنجا به صبح میرساند!
خواندن نماز، در یک کانکس، گوشهای از حیاط دانشگاه، نه در شأن ما دانشجویان مسلمان بود و نه در شأن نماز که عمود دین است. پیشنهاد تجمعی اعتراضآمیز در مقابل ساختمان مدیریت دانشگاه پیام نور منطقه
ی ۵ را که دادم، دوستان موافقت نکردند. گفتند آقای رئیس منطقه، آدم باخدایی است، خودش پیگیر است و قول ساختمانی برای نمازخانه داده است. با شرایط موجود میسازیم و کمی صبر میکنیم!
بعدا یادمان افتاد به ساختمان زیبایی که در محوطهی دانشگاه، در دست ساخت بود. شایعه شده بود که این همان ساختمان معهود است. در دل کلی قند آب کردیم که نمردیم و شاهد ساخت یک نمازخانهی زیبا و مجزا شدیم. ساختمانی که رفقا میگفتند دانشگاهمان را بسی باکلاس کرده است!
چند ماهی را در این رؤیا سرکردیم. قندهای دلمان هنوز کامل آب نشده بود که فهمیدیم آن ساختمان شیک و باکلاس، قرار است بوفهی دانشگاه باشد!
***
۱- اولویت با شِکم است و تریپ هایکلاسی!
۲- دانشگاهِ بدون بوفه، دانشگاه نمیشود که؛ البته خُــ….ـب، بدون نمازخانه میشود سر کرد!
۳- طرح ساخت یک چهاردیواری به اسم نمازخانه، کماکان در حد رؤیا است… البته رؤیایی انشاءالله دستیافتنی!
۴- اینجا شیراز است و همچنان پایتخت فرهنگی کشور!
انگار نمیتوانم خواستههایم را فراموش کنم و در دعاهایم، به خودم مشغول نشوم!
قبل از دعا، خواستهها را میگذارمشان گوشهی ذهنم؛ اما آخر سر، از دستم در میروند!
کاش در این شبها،
لیست دوستانم، آنقدر طولانی باشد
که دیگر وقتی برای درخواست خواستههایم نماند!
دعایم کنید!


