نگارهٔ دوم
نگارهٔ پنجاه و چهارم
نگارهٔ بیست و ششم
نگارهٔ هفتم
نگارهٔ سی و پنجم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳م, مهر ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 122 نفر

    یادمه قبلنا تو قصه‌ها، آدم بدا شکست می‌خوردن، مردم دوستشون نداشتن و به سزای اعمالشون می‌رسیدن.
    ولی الآن، آدم بدای قصه‌ها بزرگ می‌شن، قوی می‌شن، مشهور می‌شن، پولدار می‌شن و به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن.

    قبلنا وقتی آدما دروغ می‌گفتن، دماغشون دراز می‌شد.

    الآن آدما وقتی دروغ می‌گن راهشون کوتاه می‌شه.

     

    قبلنا آدما وقتی بقیه رو آزار می‌دادن کوچیک می‌شدن، قد یه بند انگشت.
    الآن آدما وقتی ظلم می‌کنن، بقیه کوچیک می‌شن(!)، قد یه موش.


    قصه‌های حالا قصه‌ی موش و گربه است. توشون بد و خوب نِسبـیـه. گاهی موشه بدجنسی می‌کنه و گاهی گربه. امروز با هم دست می‌دن و رفیق می‌شن، فردا به هم گیر می‌دن و گلاویز می‌شن.

    قصه‌های امروز، قصه‌ی بد و خوب نیست، قصه‌ی منفعت‌طلبیه و سودجویی …


    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , , ,