نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۰م, مهر ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 151 نفر

بالاخره اتوبوس رسید. پر از دانش‌جوی دختر است. حتی قسمت مردانه هم دختر‌ها نشسته‌اند… دستم را به میله‌ای محکم می‌کنم.

یک روزی شاید من هم مثل این‌ها شوق دانشگاه داشتم؛ اما الان، حتی فارغ التحصیلی‌ام هم خوشحالم نمی‌کند…

نمی‌دانم چرا هر چه کتاب خوب می‌خواهی، در این شهر فرهنگی -شیراز- پیدا نمی‌شود؟

اصلا بگذار ببینم دخترها در این اتوبوس چند نفرند؟ پسرها که ۵ نفرند. باید بشمارم… اوه! کی حوصله دارد؟! تو خیال کن ۱۰۰ نفرند… ۱۰۰ نفر که در یک اتوبوس جا نمی‌شوند؛ هر چه‌قدر هم دراز باشد! به گمانم ۴۰، ۵۰ نفری باشند.

یعنی دانشگاه‌ِ … ،‌ در این رشته، مقطع دکترا هم دارد؟ کاش می‌شد بروم دانشگاهش را از نزدیک ببینم…

گیریم که این‌ها همه متخصص و کارشناس از دانشگاه بیرون آمدند؛ بعدش چه؟! لابد به‌جای این همه پسر که جای‌شان در دانشگاه خالی است، می‌خواهند سر کار هم بروند و لابد مردها باید بنشینند در خانه و بچه بزرگ کنند… خدایی بود که فقط زن‌ها می‌توانند بچه بزایند؛ وگرنه دیگر زن‌ها مرد می‌شدند و مرد‌ها زن…

امروز سر نماز، وقتی آفتاب از لای پنجره تو آمده بود، چه‌قدر سایه‌ی پروانه که هی می‌رفت و می‌آمد زیبا بود… و چه مبهم… حیف شد! حتی کنج‌کاو نشدم ببینم پروانه چه رنگی است؛ به دیدن سایه‌ای در کف اتاق، اکتفا کردم…

چرا شیشه‌های این اتوبوس یکی در میان دودی است؟! ساخت ایران هم هست…

چرا بعضی مطالب را نمی‌شود در وبلاگ نوشت؟! شاید چون حرف‌های مهم‌تری هست… شاید هم چون جای بعضی مطالب در سینه است…

می‌گویم… چرا پسر‌های دانش‌جو این‌قدر کم شده‌اند؟ اصلا پسر‌هایی که دانشگاه نمی‌روند کجا می‌روند؟ خوش‌گذرانی؟ سر کار؟ آهان! شاید می‌روند حوزه درس بخوانند!

چه‌قدر کتاب البیان روان است و ساده… اما چرا بعضی از استدلالات آیت‌الله خویی(ره) در رد شبهات قرآنی‌اش، به دلم نمی‌نشیند و قانعم نمی‌کند؟! من که شبهه در ذهن ندارم راضی نمی‌شوم؛ حتما آن که شبهه دارد خیلی بیش‌تر از من ناراضی است…

چه‌قدر کِرختم امروز… پس چرا نمی‌رسیم؟ چرا این‌قدر یواش می‌رود؟ جاده که خلوت است…

سایه‌ی پروانه چه‌قدر قشنگ‌تر شده بود وقتی شده بودند دوتا. چه‌قدر خوشحال و سرمست دنبال هم می‌دویدند! باید هم سرمست باشند؛ آزاد و رها… رها… چه‌قدر دل‌تنگم…

این دختر چه زیبا می‌خندد. چه چشمان مهربانی دارد… برعکس آن یکی! ابروهای به‌هم پیوسته‌اش چه‌قدر اخموتَرش کرده‌اند…

یاد آن شبِ جنوب به‌خیر! تاریک بود و خاموش. یادش هم حتی آرامش‌بخش است. نمی‌دانم چرا گاه و بی‌گاه، خاطره‌ی آن شب‌ها در ذهنم زنده می‌شود. دلم هوای یک صحرا خاک کرده است…

بالاخره رسیدیم! بس که ایستادم، راه رفتن یادم رفته انگار… اوفیش! هوای تازه و فکر رها…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
  1. 043 گفته است:

    سلام. شیوه ی نگارش این یکی خیلی عالی بود . و اما در مورد تعداد دختران و پسران بعله. به نظر من هم باید سهمیه پسران رو کلن زیادتر بکنند. البته اگه خیلی کاملتر بخوام بگم باید بگم که هیچ نظری ندارم. چون اصلا از هیچ آماری اطلاعای ندارم

    [پاسخ]

  2. شمیم یاس گفته است:

    سلام نمازو روزه هات قبول خواهری.. البیان که خیلی قشنگه ؟؟؟؟…. کاش قسمتهای قشنگ و الهی هرچیز رو میدیدیم تا چراهامون کم میشد و شکرمون زیاد..…اللهم عجل لولیک الفرج یامهدی

    [پاسخ]

  3. یاسین گفته است:

    سلام.
    ای بابا.
    این درد دل ما پسراست.

    [پاسخ]

  4. ستاریان گفته است:

    سلام
    این طیران فکر اختصاص به مرد یا زن نداره ومختص جنس بشره و تنها نقطه مشترک آدمهای عاقل فارغ از جنسیت آنها همین رفت وآمد عقل درموضوعات ومشکلاتی است که گرفتارحل آن است و فقط وقتی می توان به آن غور درمشغله ای عقلی گفت که از دیدن پروانه در حال پرواز عاجز نباشه که اگر عاجز بود دچار مالیخولیایی است که جز با مراجعه به روانپزشک نمی توان اورا از هپروت به دنیای واقعی کشاند همه ما در مرز هپروت و واقعیت عقلی سیالیم وهر یک به نوبه خود در پی حل غامضی از مسائل جامعه
    از اینکه در چنین موقعیت هایی قادر به دیدن پروانه ها هستی داشتن عقل سلیم را باید به شما تبریک گفت

    [پاسخ]

  5. پویا پرتو گفته است:

    سلام قشنگ بود. مثل ایستادن های من در اتوبوس! فقط یک چیز کم داشت: خواندن تابلوهای کنار جاده. از سر در مغازه ها گرفته تا نوشته های روی دیوارها!

    [پاسخ]

  6. رهرو گفته است:

    سلام
    به جای مشکی ها به خاکستری ها بیشتر علاقمند شدم.
    یه دور مشکی ها رو پشت سر هم خوندم بدون خاکستری ها و یه دور هم برعکس…
    جالبتر شد مطلب.
    و رها و رها و رها
    و عشق و عشق و عشق
    و مشق عشق و مشق عشق و مشق عشق
    و دیکته ننوشته غلط ندارد و ندارد و ندارد
    چی میگم من
    بی خیال
    کلا رها شدن خیلی حال میده ها نه ؟؟
    و تسیر ارواحنا معلقه ….

    [پاسخ]

  7. قطع و وصل گفته است:

    دل من هم هوای یه صحرا خاک کرده ولی یه مدل خاصش و با یه هدف خاص!
    آخه هر مدلیش رو دوست ندارم….دانشگاه خودم وسط یکی از مدل هاشه….یه بار که تو جاده تهران قم بودی به سمت راست نرسیده به عوارضی یه نیگاه بنداز…. می بینیش…به طرف دانشگاه شاهد! وسط دل بیایون و به عبارتی وسط دل یه صحرا خاک! ولی نه ازونهاییش که دل آدم رو وا کنه! از مدل جنوبیش هم که … این قدر نمی طلبم که کم کم دارم ازش قطع امید میکنم!
    یه مدل خاص واسم جاییه که بنی بشری نباشه با هدف خاص فریادی به وسعت آسمونها برای نجات و رهایی…………………..

    [پاسخ]

  8. ملانقطی گفته است:

    سلام. پسرها رفته اند کلاس آشپزی و خانه داری. خیلی کم با اتوبوس می روم دانشگاه آخرش این است که یه دربست میگیرم. آخه حوصله اتوبوس دانشگاه را ندارم. دخترها می ایند تا جلوی دهنت می شینند. بدون اینکه بپرسند و یا احتمالا فکر کنند که پسرها حقشان این قسمت هست یا نه؟ یا اینکه مثلا پسرها برای چی باید سر پا بیستن.

    [پاسخ]

  9. هانیه گفته است:

    خُب ، بذار ببینم چی داریم؟!!!
    … اوووم …!
    ۱- یه اتوبوس
    ۲- هیچ جایی برای نشستن
    ۳- یه عالمه دختر
    ۴- یه آدم بی کار که ذهنش از دستش در رفته

    × ای شیطووووون
    باید فکرتو به میله می بستی که انقدر فکر نکنه که بفهمه کارش فکر کردنه و باید همش فکر کنه ، اونم موقه هایی که باید یه فکر خوب استراحت کنه ، نه اینکه همش فکر کنه!!!
    خب ، حالا چی داریم؟؟

    [پاسخ]

  10. شیدا گفته است:

    رهایی….احساس خوبیه.
    ممنون که سر میزنی کوثر جان.

    [پاسخ]

  11. پژواک دل گفته است:

    سلام …وقت بخیر …به روز شدم …به وبلاگم میای به سوالاتم جواب بدی ؟؟؟منتظرتمااااااا

    [پاسخ]

  12. امید گفته است:

    سلام . من نظرم اینه که به جای اینکه بگردین دلیل نیامدن پسرها به دانشگاه رو پیدا کنید ، دلیل ارضا نشدن پسر ها در دانشگاه رو پیدا کنیم . یعنی اینکه اون همه پسری رو که اومدن داشنگاه و ۴-۵ سال وقتشون رو گذاشتند سر کار بگذارند و درست استفاده بکنند ، بقیش رو من میارم دانشگاه . . خب خیلی جای بحث داره . اینکه چرا پسرا به اندازه ی دخترا درس نمیخونن و چرا دخترا به اندازه ی پسر ها توانایی های فیزیکی رو ندارند ؟

    [پاسخ]

  13. عطر نماز گفته است:

    ه ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی دل غافل که خبر نداره.
    قشنگ بود

    [پاسخ]

  14. مجتبی گفته است:

    رمان جالبی بود…
    مثل اینکه روزم ما آقایون قرار شاهد باشیم که خانم ها محترمه در بیرون از منزل کار کنند و آقایون مشغول به بچه دار …
    به روزم لطفا س بزنید…

    [پاسخ]

  15. ستاریان گفته است:

    سنگر کندی!

    [پاسخ]

  16. آشنای دور گفته است:

    ملاک انتخاب چیست؟

    [پاسخ]

  17. محسن افراز گفته است:

    موفق باشی به ماهم یه سری بزن

    [پاسخ]

  18. حسن اجرایی گفته است:

    ما که نمی دونیم اصلا این زیاد یا کم بودن تعداد دخترا یا پسرا خوبه یا بده؛ که بشینیم سرش بحث کنیم که چرا زیاد شده یا کم شده.
    صرف نظر از مباحث تئوریک و جامعه شناسانه، توصیفات مست کننده ای توی یادداشت تون بود.
    خدا خیرتون بده…

    [پاسخ]

  19. بابک رشیدی گفته است:

    سلام
    لحظاتی را غرق در تفکر بودم . ولی نه غرق در تفکر خودم بلکه غرق در تفکر شما !!!!
    لحظات شیرینی بود .
    التماس دعا
    یا علی

    [پاسخ]

  20. حامد گفته است:

    سـلام

    بارالها! از گناه من در گذر که لایق حضور در پیشگاهت نبوده ام. آماده ام که عظمتت را تعظیم کنم و بزرگی ات را به سجده آیم. خاک درگاهت را سرمه چشم کنم و خود را تسلیم محض تو کنم.

    مطلب جدید: «فرض سوم: بنده ای گنهکار و پادشاهی رئوف»
    وبلاگ شوق رضوان

    [پاسخ]

  21. یه قطره اشک گفته است:

    سلام خواهر گلم.مطلبت خیلی روان و قشنگ بود.تمام اینها جای تامل داره.البته خیلیاشون وقتی ازدواج می کنند دیگه چندان شوقی برای رفتن به سر کار ندارند

    [پاسخ]

  22. ملانقطی گفته است:

    سلام. از کامنت قبلیم حال کردم … آفرین (خود تحویل گیری مضمن).
    دانشگاه دارد میگذرد و من و شمایی که آخر کارشناسی هستیم می دانیم که برنمیگردد. چند ماه دیگر تمام میشود و میزنیم بیرون . معلوم نیست ارشد کجا باشیم.
    تا هستید لذت ببرید. برای خودتان خاطرات خوب جمع کنید.

    [پاسخ]

  23. امیر گفته است:

    سلام
    از این به بعد با یکی از دوستان تو این بلاگ مینویسم.
    یک سر بزن.

    [پاسخ]

  24. سرگیجه گفته است:

    سلام
    خانوما ماشاللا نه خدمت میخواند برند نه شکم کسی رو باید سیر کنند فلذا روی هر درختی نگاه کنی چهار تا دختر نشسته
    خلاصه هر روز زیاد میشند من ناراحتم از این قضیه

    [پاسخ]

  25. بارقه گفته است:

    سلام
    پس اطلاعات یانگومی کوش. ناقلا نکنه بازار سایه راه انداختی و به رفیق فابریک ها می گی هان؟؟

    عزیزم بد به دلت راه نده پسر های این مملکت همه شدند اهل کار چشم هیچ کدومشون هم به جیب بابا نیست. هیچ کدوم هم که سر از دانشگاه در نمیارند اهل خوشگذارانی و وقت تلف کردن نیستند. به قول شما همه با هم رفتند حوزه یکهو یک عالمه عالم داشته باشیم.
    نمی دونم شاید بهتره که یک مراسم تقدیر از والدین برای تربیت چنین نسل مسئولیت پذیری ترتیب داد و مدال افتخار توزیع کرد.

    یا علی

    [پاسخ]

  26. ملانقطی گفته است:

    سلام. خواهر ملانقطی … مضمن … ضمن می اید که برای تاکید آفرده می شود. مثل ضمانت که تاکید است بر صحت معامله. این مزمن … زمن … از زمان است و به معنای فراگیر بودن در زمان … البته چون این دو لفظ بر وزن مفعل هستن مفعل هم از افعال تاکیده در هر ریشه تاکید را میشود ازش برداشت کرد. تاکید در معامله یا تاکید در زمان یا تاکید در ملانقطی بود.
    خوشحالم.

    [پاسخ]

  27. حامد گفته است:

    سلام
    من هم از نیم فاصله ی وبلاگ شما خیلی لذت می برم. البته با کامنت های شما درباره ی شعر آقای فضل باهاتون آشنا شدم و از اطلاعات خوبتون در مورد شعر و این جور چیزها خوشم اومد؛ به خصوص که توی وبلاگتون مشخص نبود.
    جاری باشید…

    [پاسخ]

  28. حامد گفته است:

    سلام
    حالا که فکرش رو می کنم می بینم کامنت قبلی اشتباهی برای شما اومد.
    در هر صورت جاری باشید…

    [پاسخ]

  29. نردبان2 گفته است:

    از نظرتون ممنون به روزم

    [پاسخ]

  30. جوان پارسی گفته است:

    سلام. نه بابا مال من که نیست فقط مطلب اخری رو من نوشتم. در ضمن همیشه باید زن سالاری باشه همه جا …

    [پاسخ]

  31. رضا گفته است:

    سلام

    مراجع و مجتهدین ما پیوندی ضعیف با تحولات جامعه و جهان دارن مخصوصا در ارتباط با تحولات ایران بسیار محافظه کار عمل میکنند
    قصد ندرام وارد مصادیق بشم تنها به یک مورد اکتفا میکنم وضعیت نه چندان مطلوب حقوق زنان در جامعه ایران ناظر بر این معناست

    در مورد چرایی تعداد اندک دانشجویان پسر فارغ از بی انگیزگی پسران باید به حس رقابت دختران و ارتقا جایگاه خودشون در جامعه اشاره کرد که در این چند سال اخیر شدت گرفته گرچه در مورد دختران یک مورد مثبت ارزیابی میشه لکن در مورد بی انگیزگی پسران موردی منفی تلقی میشه

    موفق باشین قلم روانی دارین

    [پاسخ]

  32. آرمان گفته است:

    چقدر راه راه بود این پستتون…
    راه راه و دلنشین…یاد طراحی هایی که دوران راهنمایی میکردم افتادم…چند تا تصویر رو برش میدادم و یکی در میون میذاشتم کنار هم و چه زیبا می شد
    ما هم قرار بود بیایم شیراز که نشد…هتل هدیش
    شاید تو اوتوبوسای اونجا بشه راه راه فکر کرد …
    تو تهران که باید راه راه خندید و گریه کرد…یکی درمیون خنده و گریه…اینم قشنگه ها…تابحال بهش فکر نکرده بودم…

    [پاسخ]

  33. برادر کوچکتان گفته است:

    احوال ما را دگر گون کردید خیلی وقته نمی رسم مطلبای وبلاگهای دوستان رو بخونم البته معتقدم توفیق ندارم اما امشب یه جورایی دلم گرفته بود گفتم یه سری به دوستان بزنم این شد که این شد بسیار ماهرانه بود البته از دید من
    ……
    پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت::شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت
    -
    بسیار بود رود در آن برزخ کبود::اما دریغ زهره دریا شدن نداشت
    -
    در آن کویر سوخته آن خاک بی‌بهار::حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت
    -
    دلها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ::آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
    -
    چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق::این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت
    -
    گفتم بیان کنم نظری گفت
    -
    شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان::
    ورنه پروانه ندارد به سخن پروای
    -
    حرف برادر کوچکتان
    -
    منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن::منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن-
    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم::که در طریقت ما کافریست رنجیدن

    [پاسخ]

  34. برادر کوچکتان گفته است:

    نبسته‌ام به کس دل

    نبسته کس به من دل

    چو تخته پاره بر موج

    رها رها رها من

    زمن هر آنکه او دور

    چو دل به سینه نزدیک

    به من هر آنکه نزدیک

    از او جدا جدا من

    ستاره ها نهفتم

    در آسمان ابری

    دلم گرفته ای دوست

    هوای گریه با من

    هوای گریه بامن

    [پاسخ]

  35. برادر کوچکتان بخدا راست می گفته است:

    راستی به یاد مرحوم قیصر امین ژور اما بی ربط به متن شما و … نیست
    به یاد قیصر امین‌پور…

    حرفهای ما هنوز ناتمام …
    تا نگاه می‌کنی:
    وقت رفتن است.
    باز هم همان حکایت همیشگی!
    پیش از آن که با خبر شوی!
    لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود.
    آی…
    ای دریغ و حسرت همیشگی!
    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می‌شود!

    – - – - – - -
    ای روز آفتابی!
    ای مثل چشمهای خدا آبی!
    ای روز آمدن!
    ای مثل روز آمدنت روشن!
    این روزها که می‌گذرد هر روز،
    در انتظار آمدنت هستم!
    با من بگو که آیا من نیز،
    در روزگار آمدنت هستم؟

    - – - – - – -
    و قاف
    حرف آخر عشق است.
    آنجا که نام کوچک من،
    آغاز می‌شود!

    اشعار از زنده یاد "قیصر امین‌پور

    [پاسخ]

  36. چهارم شخص گفته است:

    سلام!
    جالب بود!
    و چه لذتی داشت اون جا که از اکتفا کردن به دیدن سایه ی پروانه گفتی…

    [پاسخ]

  37. باد صبا گفته است:

    سلام
    ما این چند روز با موضوعاتی در مورد حضرت معصومه و امام رضا اپیم اگه خواستید به ما هم یه سربزنیدو نظر هم بدید واگه موافق بودید خبرم کنید که باهم تبادل لینک کنیم

    [پاسخ]

  38. خارپشت گفته است:

    سلام
    اگه گفتنش بهت ضرری نمیزنه ما چاکر نوشته هاتیم

    [پاسخ]

  39. تدارکاتی133 گفته است:

    سلام
    خیلی مسرورمکه سر زدن به شما به من محول شده
    از شیوه نگارش شما خیلی خوشم میاد و مطالبتون هم تا حالا
    به نظرم خیلی مفید اومده
    و البته استفاده بردمخلاصه خیلی خوشبختم

    [پاسخ]

  40. آشنای دور گفته است:

    هم دلی از هم زبونی بهتره
    یا حق

    [پاسخ]

  41. یاسین گفته است:

    سلام به روزم

    [پاسخ]

  42. مهدیا گفته است:

    نمیدانم چرا بغض گلویم را میفشارد………………
    دلم …………….

    [پاسخ]

  43. مهدیا گفته است:

    حرفهای ما هنوز ناتمام …
    تا نگاه می‌کنی:
    وقت رفتن است.
    باز هم همان حکایت همیشگی!
    پیش از آن که با خبر شوی!
    لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود.
    آی…
    ای دریغ و حسرت همیشگی!
    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می‌شود!

    [پاسخ]

  44. سید مهدی گفته است:

    قبلش بگم ببخشید…..
    گاهی وقتها میمونم توی کار شما….. حیف که نمیشه پرسید….
    گفته بودم که ببخشید….

    [پاسخ]

  45. مسافر گفته است:

    سلام
    هر کس از نونشته ی شما یه چیز رو می گیره و ازش تمجید می کنه!منم این مطلب ذهنمو مشغول خودش کرد که واقعا فردا مردا باید بشینن خونه دری کنن زنا برن کارخونه ها..عجب انقلاب صنعتی بزرگی پیش رو داریم!خدا رحم کنه…
    دلم برات خیلی تنگ شده به امید دیدار

    [پاسخ]

  46. جلیلی گفته است:

    سلام
    خیلی قشنگ بود
    و پر احساس
    اما خداییش اولین خانمی هستید که من می بینم از کم شدن پسرها در دانشگاه غمین است. اما مطمئنا اینها حوزه نیامده اند چون ورودی های ما هم کم کم کم می شود.
    نمی دانم رهایی خوب است یا در بند بودن.
    رهایی یا در بند یار بودن
    شایدم در بند یار بودن آخر رهایی باشد
    شاید

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ دوم
نگارهٔ بیست و ششم
نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ هجدهم
نگارهٔ بیست و یکم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon