ــ دانشنامهی امام رضا علیه السلام، یک نرمافزار است… با دو سیدی. کاملترین نرمافزار با موضوع امام رضا(ع) در کشور…
ــ این نرمافزار از محصولات مؤسسهی «وصال یاس» است. مؤسسهای متشکل از بانوان…
ــ طراحی زیبای نرمافزار حال آدم را جا میآورد!
ــ قبل از پخش و توزیع در کشور، در جشنواره شرکتش میدهیم…
ــ سه، چهار نفری عازم تهران میشویم…
ــ پنجمین جشنوارهی رضوی است و دومین جشنوارهی آثار مکتوب با موضوع امام رضا(ع).
ــ نرمافزار را ارائه میکنیم و پس از تایید معاونت فرهنگی ارشاد تهران به محل جشنواره میرویم.
ــ غرفه را آماده میکنیم و سیدی را به مدت یک هفته در معرض دید بازدیدکنندگان قرار میدهیم.
ــ نرمافزار بسیار مورد توجه مدیر ادارهی کل ارشاد تهران قرار میگیرد، و مورد توجه سایر مسئولین نیز…
ــ آقای یزدانی دبیر جشنوارهی آثار مکتوب است. از چهرهاش میتوان حدس زد از خطهی شمال است. از همان مدیران مردمی است… خاکی و خوشبرخورد و ساعی…
ــ روز ۲۷ آبان، اختتامیه است. برگزیده میشویم و مورد تقدیر قرار میگیریم.
ــ و دست پُر برمیگردیم!
گفتنیها:
ــ مسیر رفت: آن بالا، چقدر زاویهی دید گسترده میشود؛ آدم میتواند تمام دور دستها را ببیند…
ــ مسیر برگشت: شهری باران زده را رد میکنیم… دلتنگ باران میشوم…
آقای دکتر، شهرتش به سختگیری بود. آن زمان رئیس بخش جامعهشناسی دانشگاه شیراز بود و استاد راهنمایمان بود در پایاننامه. میگفتند دکترای جامعهشناسیاش را از آنور آب گرفته است و همسرش خارجی است و دخترش هم در فرانسه تحصیل میکند. شنیده بودم اگر خود را دانشجوی شایق و لایق نشان دهی، این استاد سختگیر، حسابی تحویلت میگیرد و در حین کار، کمکت میکند. این شد که شدم علاقمند به تحقیق، و یک دانشجوی مثبت!
آقای دکتر ِ خارج تحصیلکرده، بسیار آنتایم بود و بارها بیش از وقت کلاسش را برای ما صرف میکرد. استاد بسیار دقیق بود و روی بعضی مطالب خیلی حساس؛ مثلا شیوهی نگارش پایاننامه، و این که غلط املایی نداشته باشد و از علائم نگارشی – مخصوصا کاما(،)- به درستی استفاده شده باشد و شیوهی صحیح منبعنویسی رعایت شده باشد… دقیق میخواند و با خودکار قرمز محل قرارگرفتن کاما، نقطه و نقطهویرگول را مشخص میکرد. با این حساسیتی که استاد داشت، ترجیح دادم پایاننامه را خودم تایپ کنم. از همان فصول اول شروع کردم به تایپکردن؛ و وقتی برای اولین بار مطالب تایپشده را جهت تایید، نزد استاد بردم، نظرش جلب شد…
پایاننامه وقت زیادی میگرفت. غیر از کتابخانه که پاتوق اصلیمان بود، اینترنت را زیر رو کردم و تمام ۱۵ روز تعطیلی عید آن سال را به ترجمهی ۲۰۰ صفحه مقالهی انگلیسی گذراندم. فیشبرداری میکردم و بعد دستهبندی و نهایتا تایپ… اشکالات ریز و درشت را از استاد میپرسیدم و او با حوصله و اشتیاق پاسخ میداد.
کمکم تحقیق رو به پایان بود. مدل نظری تحقیق را که برای تایید خدمت استاد بردم، نگاهی انداخت و گفت: «غلط است؛ برو درستش کن!» بدون هیچ توضیح اضافی!!! منتظر ماندم تا کلاس خلوت شد و از استاد راهنمایی خواستم. گفت: «متغیرها و شاخصهایت را خیلی ریز کردهای. مگر رسالهی دکتراست؟! برو مدل را در حد لیسانس تنظیم کن!»
مانده بودم از این صحبت خوشحال باشم یا از این استدلال تعجب کنم! ![]()
بالاخره پایان نامه به اتمام رسید. با ۲۸ منبع فارسی و ۱۳ منبع انگلیسی و ۸۳ صفحه مطلب.
چند روز پیش، رفته بودم خدمت استاد تا نمرهی پایاننامه را بگیرم. مثل همیشه سلام گرمی کرد و دربارهی یکی دو موضوعی که قبلا مشورت کرده بودم – و خوب به خاطرش مانده بود- سؤال کرد و در آخر پرسید: «اسم کوچکت چه بود؟»… نمره را روی برگهای نوشت. قبل از این که داخل پاکت بگذارد تا تحویل کارشناس رشته بدهم؛ دقیق شدم… نوزده تمام! خودش میگفت کمتر کسی از دست من این نمره را میگیرد… تا بیایم تشکر کنم، بدون مقدمه گفت: «مقالهات را فرستادهام چاپ کنند!» پرسیدم: «مقالهی من؟» گفت: «بله. همین پایاننامهات را به عنوان مقالهی علمی فرستادم برای چاپ.» این بار که بین دو انتخاب ِ خوشحالی و تعجب، مردد ماندم؛ ترجیح دادم کمی مبهوت شوم! استاد ادامه داد: «بهندرت پیش میآید مقالهی کارشناسی چاپ شود. چاپ مقاله مال ارشد به بالاست؛ اما کار خوب ارزش چاپ شدن دارد.» تشکر کردم و با خوشحالی پرسیدم: «حالا کجا قرار است چاپ شود؟» گفت: «دیگر کار نداشته باش، یک جای علمی – تحقیقی..» باز پرسید: «گفتی اسم کوچکت چه بود؟» جواب که دادم، گفت: «بهشت را یادم باشد… چاپ که شد خبرت میدهم. به ما سر بزن!»…
***
¤ استاد در عین جدی بودنش متواضع بود. فراموش نمیکنم روزی را که به دفترش مراجعه کردم و آقای دکتر پس از اتمام کار، تا نزدیک پلهها بدرقهام کرد و من از شرم و خجالت داشتم عرق میریختم!
¤ هر چه در دانشگاه یاد گرفتم از همین تحقیق بود. در جریان پایاننامه بود که نظریههای مختلف را که قبلا فقط شب امتحان خوانده بودمشان، یادگرفتم و از رشتهی تحصیلیام لذت بردم و روش تحقیق را آموختم.
¤ خوشحالیام را تقسیم کردم!!!
۳- از کنار کافه که رد شدیم، گفت: من دلم بستنی کشیده؛ بیا بریم بستنی بخوریم. داخل که شدیم، یه نگاه به منوی کافه کرد و عین برقگرفتهها گفت: آخ جون آیسپک!
چند دقیقه بعد، آیسپکها روی میزمون بود. لیوانهای بزرگی که پر بود از بستنی و کمی مخلفات. با دری بسته! و یک نی کلفت که بیشتر به شلنگ میموند! میگفت باید با تمام قدرت بمکی تا بستنی راه دراز نی رو طی کنه و بره تو حلقت… انصافا کار آسونی نبود؛ انرژی زیادی میطلبید! در حیرت از این نوع ابتکار نوش جان کردیم… بستنیای که با یک قاشق، به راحتی خورده میشه رو باید با نی خورد و اسمش رو از بستنی به آیسپک تغییر داد و قیمتش رو ۴، ۵ برابر کرد؟!
تغییر شیوهی مصرف بستنی قدیم، اون رو تبدیل می کنه به آیسپک جدید! خنده داره! به اسم نوآوری، چقدر خودمون رو به تکلف میندازیم…
۲- شیطون چه اسم مقدسی پیدا کرده: الیاس!
۱- خوندن بعضی کتابها آدم رو به وجد میاره، بس که قشنگاند. خدا خانه دارد، باران خلاف نیست، خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ) (که بالاخره بعد از چند ماه طلسمش شکست و تونستم بخونمش!) …
۴- این هم تغییر دکوراسیون به جهت تنوع!


