نگارهٔ دوم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ سی و یکم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵م, اسفند ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 177 نفر

     

    کتابی را ورق می‌زنم. داستان جویبر و ذلفا را می‌خوانم. همان جویبر که مهاجری فقیر، کوتاه قد و نازیبا و سیاه‌رنگ بود و چون کسی را در مدینه نداشت، شب‌ها در مسجد می‌خوابید. و همان که پیامبر فرستادش به خواستگاری ذلفا، دختر زیبای زیاد ‌بن لبید انصاری، که از محترمین اهل مدینه و مکه بود؛ و همان ذلفا که به پدر‌ ِ متحیر از این خواستگاری گفت: «من باید راضی باشم و چون پیامبر او را فرستاده است من راضی‌ام» و به اعتبار پیامبر و بی‌هیچ تردید و درنگی، به همسری جویبر ِ فقیر و زشت‌رو درآمد.

     

    به فکر فرو می‌روم و میزان فرمان‌بُرداری خودم را می‌سنجم… آیا من نیز نسبت به امر ولی‌ام(عج) این‌چنین مطیعم؟

    و شاید کمی، میزان اهمیت عبادتِ تعبدی را درک می‌کنم…

     

    یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم

    .:: ای مؤمنین! خدا را اطاعت کنید و از رسول و اولی الامرتان نیز فرمان ببرید (نساء/۵۹) ::.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: تراوشات ذهن من٬روح زندگی
    برچسب ها: ,