نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, فروردین ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 37 نفر

برادرم تا آخرش آن‌جا بود؛
گوشت‌های آویخته به در و دیوار و
پای قطع شده را به چشم خود دیده بود؛
قبلا هم البته جنازه‌های بَمی را از زیر آوار بیرون کشیده بود؛

امشب تا صبح نخوابید؛
خبر شهادت یکی از دوستانش را هم شنیده بود.
می‌گفت امشب دیدمش؛
تازه عقد کرده بود؛

برادرم همه‌اش دارد نماز می‌خواند…

انفجار بمب در شیراز

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬من و تو و زندگی
برچسب ها: ,
  1. لیلا گفته است:

    [پاسخ]

  2. زیباترین شکیب گفته است:

    یا لطیف

    خوندن این پست فقط حاصلش بغض بود!

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ هجدهم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ چهل و نهم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon