نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, فروردین ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 37 نفر
برادرم تا آخرش آنجا بود؛
گوشتهای آویخته به در و دیوار و
پای قطع شده را به چشم خود دیده بود؛
قبلا هم البته جنازههای بَمی را از زیر آوار بیرون کشیده بود؛
امشب تا صبح نخوابید؛
خبر شهادت یکی از دوستانش را هم شنیده بود.
میگفت امشب دیدمش؛
تازه عقد کرده بود؛
برادرم همهاش دارد نماز میخواند…




















۱۸م اردیبهشت, ۱۳۹۰ در ۵:۱۸ ق.ظ
[پاسخ]
۱۸م اردیبهشت, ۱۳۹۰ در ۵:۱۸ ق.ظ
یا لطیف
خوندن این پست فقط حاصلش بغض بود!
[پاسخ]