ابزار نوین وب‌گردی (۲)

اگر مطلب قبل را نخوانده‌اید و یا هنوز به عضویت گوگل درنیامده‌اید، ادامه‌ی این مطلب را نخوانید که هیچ به کارتان نمی‌آید‍!

قدم اول اضافه کردن لینک وبلاگ‌ها و سایت‌هایی است که به خواندن آن‌ها علاقه‌مندید. برای این کار وارد گوگل شوید:

و سپس به قسمت Reader بروید:


این نمای کلی ریدر (Reader) شماست (البته این نمای ریدر من است! ولی مال شما هم چیزی شبیه همین است!):


برای افزودن صفحات وب مورد نظرتان، باید از RSS و یا فید(Feed) و به عبارتی خوراک آن صفحه استفاده کنید. اصلا گوگل‌خوان با همین RSS است که کار می‌کند و در واقع یک فید ریدر(Feed Reader) و یا همان فیدخوان است. اگر می‌خواهید اجمالا بدانید که فید آراس‌اس چیست، این‌جا را یک نگاهی بیندازید؛ یادگرفتنش زیاد سخت نیست!

حالا برای اضافه کردن فید صفحه‌ی مورد نظر، روی لینک Add subscription کلیک کنید:



و سپس آدرس
RSS یا فید صفحه‌ی دل‌خواه‌تان را وارد کنید:

آدرس RSS صفحه‌ی دل‌خواه را می‌توانید از یکی از طرق زیر پیدا کنید:

- می‌توانید در قسمت Add subscription، تنها آدرس صفحه‌ی مربوطه را وارد کنید. گوگل خودش فید صفحه را پیدا می‌کند و به لیست اضافه می‌کند. مثلا فقط وارد کنید: http://kosar21.blogfa.com
- اگر گوگل نتوانست فید مربوطه را پیدا کند، می‌توانید در همان صفحه‌ی وب مورد نظر، به دنبال یکی از تصاویر زیر بگردید و روی آن کلیک کنید.


بسته به نوع فیدی که در صفحه از آن استفاده شده است، یا مستقیما می‌توانید فید این صفحه را به ریدر خود اضافه کنید:


و یا باید آدرس آن را از نوار آدرس کپی کنید و به
Add subscription اضافه‌اش کنید.

- اگر هیچ‌کدام از اشکال مشابه را پیدا نکردید، با کمک مرورگرتان آن را بیابید. اگر ازIE7 استفاده می‌کنید، در گوشه‌ی سمت راست نوار ابزارتان علامت RSS را خواهید دید و اگر از فایرفاکس استفاده می‌کنید، آن را در گوشه‌ی سمت راست نوار آدرس مشاهده خواهید کرد. (البته ظاهرا فایرفاکس در فیدیابی قوی‌تر است؛ برای من که این‌طور بوده!)


IE7



FireFox

بعد از این، به صفحه‌ی RSS وارد می‌شوید. حالا از بین گزینه‌های موجود در کامبوباکس،(ComboBox) Google را انتخاب کنید و Subscribe Now را فشار دهید.


با این انتخاب به صفحه‌ی دیگری منتقل می‌شوید با دو گزینه: اضافه کردن این لینک به هوم‌پیج گوگل و یا اضافه کردن آن به گوگل ریدر؛ که طبعا انتخاب ما دومی است:


- اگر از هیچ کدام از این راه‌ها نتوانستید فید صفحه‌ی وب مورد نظرتان را پیدا کنید؛ می‌توانید به این فکر کنید که شاید آن وب‌پیج، از نعمت فید برخوردار نیست! نمونه‌اش را زیاد می‌توانید پیدا کنید؛ حتی در سایت‌های معتبر؛ که شاید یکی از عللش ناشناخته ماندن فواید RSS برای طراحان وب است. این در حالی است که بعضی از سرویس‌های وبلاگی، آن‌قدر اهمیت فید برای‌شان محرز بوده که حتی برای قسمت نظرات وبلاگ هم فید جدایی را اختصاص داده‌اند که با این امکان، غیر از مطالب یک وبلاگ، به راحتی می‌توانید قسمت نظرات آن را هم پی‌گیری کنید.
اما اگر دوست دارید سایتی را دنبال کنید که فاقد RSS است، باز هم راه‌های دیگری هست برای اطلاع از آخرین اطلاعات آن و اضافه کردنش به گوگل‌ریدر. برای این کار به این سایت بروید و آدرس سایت مورد نظرتان را وارد کنید و دکمه‌ی to RSS را بزنید. بعد از یافتن سایت، می‌توانید آن را از طریق لینک Google Reader که در سمت راست صفحه قرار دارد، به گوگل‌خوان خود اضافه کنید. به همین راحتی!
البته با استفاده از امکانات جدید گوگل‌ریدر، می‌توانید حتی مطالبی را به اشتراک بگذارید که دارای فید نیستند و یا در لیست سایت‌هایی که فیدشان را به گوگل‌ریدرتان اضافه کرده‌اید قرار ندارند. روشش را کمی پایین‌تر، در نکته‌ی ۲ گفته‌ام.

و اما چگونگی استفاده از امکانات ستاره‌دار کردن و به اشتراک گذاشتن و …

ذیل هر مطلب در گوگل‌ریدر، این ۶ قسمت وجود دارد که به ترتیب یک توضیح مختصر راجع بهش می‌دهم.


۱- ستاره‌دار کردن: که شبیه همان Favorites در اکسپلورر است. مطالبی را که بخواهیم بعدا هم بهش دست‌رسی داشته باشیم، می‌توانیم ستاره‌دار کنیم. کل مطالبی که علامت‌دار کرده‌ایم را می‌توانیم در قسمت Starred items ببینیم.

۲- همان دکمه‌ی جادویی است که مطلب مورد نظرمان را با دوستانی که در گوگل داریم، به اشتراک می‌گذارد. (باید قبلا آیدی
دوستان را در قسمت جی‌میل به لیست دوستان، اضافه کرده باشیم تا بتوانند از مطالب به اشتراک گذاشته شده استفاده کنند). مطالبی را که به اشتراک گذاشته‌ایم می‌توانیم در قسمت
Shared item ببینیم.

۳- این هم همان امکان جدیدی است که اخیرا گوگل جان تهیه دیده. شبیه همان بالایی است، با این تفاوت که می‌توانیم توضیحاتی هم راجع به مطلب به اشتراک گذاشته شده بنویسیم. خیلی به درد بخور است. از ما گفتن!

۴- این هم که مشخص است.

۵- این هم مشخص است. تیکش را که بزنی مطلب آن‌رید (Unread)، یعنی خوانده‌نشده باقی می‌ماند. مطالب خوانده‌نشده، به طور پیش‌فرض در گوگل‌ریدر، بولد (Bold) هستند.

۶- این هم برچسب است، برای دسته‌بندی.

با استفاده از لینک Manage Subscriptions، می‌توانیم روی فیدهای اضافه شده، مدیریت کنیم. از جمله ویرایش، حذف و ایجاد پوشه‌ی جدید. یعنی برای جلوگیری از شلوغی گوگل‌ریدر، می‌توانیم فیدهای موجود را در پوشه‌های جدا قرار دهیم و یا برای آن‌ها برچسب‌هایی تعریف کنیم.

نکته:

۱- فیدها، فقط پست‌های جدید را شناسایی می‌کنند و از تغییراتی که در پست‌ها اعمال می‌شود خبر نمی‌دهند. بنابراین دوستانی که بنا به عادت -و یا ضرورت- به جای پست جدید، مطالبی را به ابتدا و یا انتهای آخرین پست‌شان اضافه می‌کنند، حواس‌شان باشد که این تغییرات در فید وبلاگ‌شان اعلام نمی‌شود و لذا دوستان‌شان که از طریق گوگل‌خوان مطالب آن‌ها را دنبال می‌کنند از تغییرات وبلاگی‌شان مطلع نمی‌شوند!

۲- اگر خواستیم یک مطلب را به اشتراک بگذاریم که مشترک سایتش نیستیم و یا اصلا فید نداشت، از این روش می‌توانیم آن را شیر کنیم. کاربردش خیلی زیاد است؛ حتما شیوه‌ی استفاده از این روش را بخوانید و لینک « «Note in Readerرا بوک‌مارک کنید.

۳- لازم نیست برای اطلاع از آخرین تغییرات، صفحه‌ی گوگل‌ریدر را رفرش کنید. خود گوگل‌خوان، هر چند لحظه یک‌بار محتویات سایت‌ها و وبلاگ‌های معرفی شده را چک می‌کند و تغییرات را به کاربر اطلاع می‌دهد.

گفتنی‌های گوگل‌ریدر را گفتیم؛ فقط می‌ماند اضافه کردن دوستان که کار زیاد سختی نیست.

برای افزودن دوستان به فرند لیست‌مان در گوگل، از گوگل تاک و جی‌میل می‌توانیم استفاده کنیم که البته روش دوم در دست‌رس‌تر است. وارد جی‌میل‌تان شوید و روی لینک Add Contact کلیک کنید تا صفحه‌ای باز شود و در آن جی‌میل دوست‌تان را وارد کنید و منتظر بمانید تا دوست‌تان به درخواست شما پاسخ مثبت دهد.


تمام شد!

منبع:
این سه پست (+ و + و +) به طور کلی با استفاده از منابعی که در این‌جا معرفی شده‌اند، و همچنین این منبع، نوشته شده است.

***

- فکر کنم این گام‌به‌گام‌ترین روشی بود که می‌شد استفاده از گوگل‌ریدر را آموزش داد!
- حالا ابتدا فید وبلاگ بنده را به گوگل‌ریدر خود اضافه کنید (ببینید می‌توانید پیدایش کنید!) و سپس جی‌میل‌ام را اد نمایید (آن بالا در منوی اصلی می‌توانید پیدایش کنید)!
- این‌ها همه از برکات آن اردوی طهورا و تلاش اعضای دفتر توسعه و این‌هاست!


تحت دسته‌ی: کامپیوتر و اينترنت | تعداد بازدیدها: 29 نفر | ۱۶ نظر

ابزار نوین وب‌گردی (۱)

ارسال لینک ممنوع!

»» قبل‌ترها وقتی چیزی در اینترنت می‌دیدیم و خوش‌مان می‌آمد یا خبر مهمی بود که بقیه هم باید مطلع می‌شدند(مثل به روز شدن وبلاگ‌مان!)؛ لینکش را برای فرند لیست مسنجرمان ارسال می‌کردیم.
خوبی این نوع ارسال لینک این است که در دست‌رس است و کافی است یک کلیک ساده کنید تا برسید به مقصد مقصود فرستنده‌اش. اما عیبش این است که گاهی مسنجرهامان قاط می‌زند و ارسال لینکش از کار می‌افتد و هر چه سند تو آل می‌کنیم به جایی نمی‌رسد. یک عیب دیگرش هم این است که اگر آرشیو مسنجرت باز نباشد، لینکی که به دستت می‌رسد یک‌بار مصرف است و برایت ماندگاری ندارد؛ مگر این‌که خودت جایی آدرس را ذخیره کرده باشی. عیب سومش این است که حتی اگر آرشیو مسنجرت باز باشد، فقط از همان سیستم قابل دست‌رسی است؛ یعنی اگر روی سیستم شخصی‌ات لینکی دریافت کرده بودی و حالا در محل کارت به آن لینک احتیاج پیدا کرده باشی؛ دسترسی به آرشیو سیستم شخصی‌ات نداری. (مگر این‌که سیستم شخصی‌ات لپ‌تاپی باشد که همیشه همراهت هست.)
بگذریم از این که گاهی واقعا آفلاین‌های شامل لینک، آن‌قدر زیاد می‌شود که حال آدم را اساسی می‌گیرد و مجبورمان می‌کند که کلا از خیر آف خواندن بگذریم.
البته هنوز هم این شیوه‌ی شِیر (
Share) لینک مرسوم است؛ اما با این عیوبی که چندتایی‌اش را برشمردم در مقابل راه‌های دیگر به اشتراک گذاشتن لینک؛ کار مقرون‌به‌صرفه و چندان سودمندی نیست.
برای شِیر کردن اطلاعات، راه ساده‌تری هم وجود دارد و آن استفاده از
Google Reader است که حسابی محبوب شده است و ما هم کم‌تر از یک‌سال است که مشتری‌اش شده‌ایم! علی‌رغم این‌که تعداد زیادی از کاربران اینترنتی از آن استفاده می‌کنند، اما هنوز هستند کسانی که با این روش نوین بیگانه‌اند.

وب‌گردی ممنوع!

»» آن زمان‌ها یکی‌یکی به وبلاگ دوستان سر می‌زدیم تا از به روز شدن‌شان مطلع شویم یا گاهی منتظر کامنت به‌روزرسانی‌شان می‌نشستیم و یا از طریق مسنجر خبرمان می‌کردند. اما حالا بدون نیاز به انجام هیچ کاری(!) از به روز شدن وبلاگ‌ها در سریع‌ترین زمان ممکن خبردار می‌شویم و بدون ورود به وبلاگ‌ها و صفحات اینترنتی، می‌توانیم مطالب را بخوانیم و دیگر نیازی نیست که با این اینترنت ذغالی، زمان زیادی را صرف لود شدن قالب‌های حجیم و سنگین بکنیم. چطوری؟! با همین گوگل‌خوان خودمان!


اگر بخواهم به‌طور خلاصه بگویم، با استفاده از این روش:

- شما با فاصله‌ی کوتاهی، از به روز شدن وبلاگ‌ها و سایت‌های مورد علاقه‌تان مطلع می‌شوید.
- لازم نیست برای خواندن مطالب، تک‌تک وبلاگ‌ها و سایت‌های مورد علاقه‌تان را باز کنید.(صرفه‌جویی زیاد در وقت)
- تنها با یک کلیک می‌توانید مطالب زیبا و جذاب و یا مهم را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید.
- علاوه بر این‌که می‌توانید لینک‌ها را شیر کنید، می‌توانید به راحتی از مطالبی که دوستان‌تان به اشتراک می‌گذارند هم استفاده
کنید.
- می‌توانید مطالب مفید را علامت‌دار کنید و هر موقع مایل بودید به آن دست‌رسی مجدد داشته باشید.
- در هنگام شیر مطلب، می‌توانید توضیحاتی هم به آن اضافه کنید.
- به ساده‌ترین وجه، می‌توانید حرف‌های‌تان را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید. (دو مورد آخر امکانی است که اخیرا به گوگل‌خوان
اضافه شده)


ضمن این که این روش، به خاطر امکان شِیری که دارد، به شما اجازه می‌دهد در کوتاه‌ترین زمان، به کمک دوستان‌تان، به گستره‌ی بیش‌تری از اطلاعات دنیای نت دست‌رسی پیدا بکنید، بدون آن‌که لازم باشد عملا وب‌گردی کنید. با استفاده از این روش می‌توانید حتی از علایق دوستان‌تان در نت مطلع شوید!
باز هم بگویم؟ یعنی هنوز مشتاق نشده‌اید؟!


» برای استفاده از گوگل‌خوان، لازم است که در سایت گوگل عضو شوید، به عبارتی صاحب یک Gmail باشید.
» از این‌جا می‌توانید به عضویت گوگل دربیایید.

فعلا قدم اول را بردارید تا برسیم به توضیحات مربوط به استفاده از “گوگل‌خوان”


تحت دسته‌ی: کامپیوتر و اينترنت | تعداد بازدیدها: 9 نفر | ۹ نظر

اقدس نیوز!

قضیه‌ی انفجار در کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز که رخ داد و عکس‌العمل‌های مختلف سایت‌های تحلیلی و خبری را دیدم؛ تازه فهمیدم که چقدر [بعضی] سایت‌های خبری کشکی کار می‌کنند و خاله‌زنکی اخبار را منتشر می‌کنند!
هنوز ساعتی از انفجار نگذشته که اظهار نظرها و تحلیل‌ها شروع می‌شود؛ آن هم از طرف کسانی که کیلومترها تا محل حادثه فاصله دارند. از عامل انفجار و وزن و اندازه‌ی آن گرفته تا نحوه و زمان و مکان جاسازی! جالب این‌جاست که روی همه چیز هم نظر کارشناسی داده می‌شود: عامل انفجار، موضوع سخنرانی جلسات هفتگی، تعداد مستمعین، نمایش‌گاه ادوات نظامی و انبار مهمات و مین و نفربر و تانک و توپ!!!

و گاهی خبرها با اختلاف چند دقیقه تغییر می‌کنند. انگار که کار یک خبرگزاری این است که برای خالی نبودن عریضه و عقب نماندن از قافله‌ی سایر خبرگزاری‌ها، هِی خبر بریزد روی سایتش. راست یا دروغش هم زیاد مهم نیست؛ حقایق خودش بعدا مشخص می‌شود! و از کارشناس و غیرکارشناس، از مسئول و مردم، از شاهد عینی و غیرعینی و خلاصه از هر شخصیت ملی(!) نقل خبر کنند، تا خدایی نکرده به حوزه‌ی دموکراسی ملت، تجاوز نکرده باشند و حق رأی و نظر همه محفوظ مانده باشد. هر کجا هم که خودشان حرف‌شان می‌آید، مطلب را
از قول یک مقام آگاه نقل می‌کنند و عمدا مجهولش می‌گذارند تا آدم بیش‌تر باورش شود که آن پُشت‌ها یک خبرهایی است. از آن دست خبرهایی که نباید هیچ‌گاه فاش شوند اما یکی که مقام آگاه است و خواسته نامش فاش نشود، آن را فاش می‌کند!

فقط کافی است که این میان شانس به یکی از این خبرگزاری‌ها رو کند و یکی از خوانندگان خبرش، نظری طولانی و جذاب بگذارد و خودش را از شاهدین واقعه بنامد و اسم و فامیلی هم ذیل مطلبش درج کند؛ آن‌وقت است که آن خبرگزاری به خاطر آن نظر، عروسی بگیرد و خوشحال باشد که تیتر خبر بعدی و بلکه اصل خبر را مفت و مجانی به‌دست آورده و دارد یک خبر داغ را با منبعی موثق از واقعه منتشر می‌کند. منبع هم موثق است دیگر؛ خودش گفته شاهد انفجار بوده، و اصل احترام به خواننده ایجاب می‌کند که به این ادعا شک نکنند، وگرنه اگر بخواهند نسبت به هر ادعایی مشکوک باشند کلا باید در خبرگزاری را تخته کنند! جامعه‌ی بدون خبرگزاری هم که مثل مزرعه‌ی بدون ملخ… ببخشید، بدون کود است!

سایت‌های تحلیلی خبری هم که ماشاءالله ترکانده‌اند با این همه تحلیلی که از خبر می‌کنند. یک آدم نابلد غیرکارشناس -که احتمالا کله‌اش هم کمی داغ است- به فکر می‌افتد با چند تا عکس و چهار خط مطلب، بعضی از ادعاهای مضحک برخی مسئولین و اشخاص حقیقی و حقوقی را رد کند و کمی آن مقامات آگاه آن‌ور مرزهای شهر را توجیه کند تا بدانند این نمایش‌گاه نظامی که می‌گویند چه نمایش‌گاه عظیمی است و عجب تجهیزات سنگینی در آن به نمایش‌ گذاشته شده است!(+) سایت‌های خبری و تحلیلی هم -که بعضا حتی نمی‌دانند که بمب‌گذاری را با “ذ” می‌نویسند، نه با “ز”- درنگ نمی‌کنند و مطلب را می‌چاپانند(!) در سایت‌شان، عینا و بدون هیچ نقد و تحلیلی!

اصلش آدم می‌ماند توی کار این‌ها! این از این خبرگزاری‌های ازهرچمن‌گلی و آن هم از صداوسیمای محافظه‌کار و سانسورگر که حتی پیغام تسلیت مقام معظم رهبری را هم فیلتر می‌کند.

دو تا آدم باهوش و کنج‌کاو هم ندارند این خبرگزاری‌ها، که اهل تحقیق و جست‌جوی حقیقت و پوآرو بازی باشد و با اکتشافاتش مسئولین را مجبور به گفتن حقایق کند و با دلایل و مدارکش بی‌اساسی ادعاهای مصلحت‌اندیشانه‌‌شان را رو کند؛ که اگر داشتند حالا خبرگزاری‌های ما خودشان خبرساز بودند نه کپی کننده‌ی هر حرف بی‌اساسی و اگر داشتند آگاهی ملت‌مان بسی بیش‌تر از این‌ها بود و سانسورهای مصلحتی مسئولان‌مان هم کم‌تر می‌شد. خبرگزاری‌ها به‌جای این‌که از زیر زبان کارشناس و وزیر و رئیس‌جمهور و همه، واقعیت را بیرون بکشند، شده‌اند بلندگوی طوطی‌صفت آن‌ها. کاری که از عهده‌ی یک بچه‌ی دو ساله‌ی تازه به حرف آمده هم برمی‌آید!

البته خبرگزاری‌های‌مان در گرفتن سوتی این و آن و منتشر کردنش و سوء برداشت از حرف‌ها و بعد هم به جان هم انداختن چند نفر و درنهایت انتشار نامه‌ی اعتراضی این یکی بر علیه آن یکی و درج پاسخ نامه‌ی اعتراضی دومی به اولی بسیار زحمت می‌کشند و حسابی خبره‌اند!


از شما چه پنهان اخیرا به فکر ایجاد یک سایت خبری افتاده‌ام؛ آن هم از نوع تحیلی‌اش! اصولا ما خانم‌ها در اداره‌ی این نوع سایت‌های خاله‌زنکی به خاطر خصوصیات خاله‌زنکانه‌ای که دارد، موفق‌تریم تا آقایان. خرجش هم فقط یک هاست و دومین مستقل است و یک اسم با مخلفات “نیوز” مثل اقدس‌نیوز! کافی است شروع کنیم؛ خبرها خودش می‌رسد.
خدا داده سایت خبری و امکانات مدرنی چون “کپی-پیست”. دو تا نظر توپ و باحال هم گیرمان بیاید دیگر همه چیز تکمیل است. تازه، خبرنگار افتخاری هم می‌پذیریم!

***

کلا در جریان این واقعه، چند چیز دست‌گیرمان شد:

- به قول بابابزرگ وبلاگستان، در این جریان، میزان قدرت رسانه و تأثیرگذاری یک وبلاگ شخصی را فهمیدم…

- و دیدم آدم‌های مدبری را که وقتی با احساسات درگیر این قضیه شدند با همه‌ی درایت و زیرکی که ازشان سراغ داشتم، بعضی حرف‌ها و کارهای‌شان عجولانه بود و قدرت تصمیم‌گیری و دقت قبلی‌شان دچار ضعف شد.

- و دیدم جو زدگی بعضی از دوستان را که خیال می‌کردند دیگر کانون خیلی مهم شده و در دیدار دانش‌جویی با آقا، منتظر اشاره‌ی رهبر معظم به این حادثه و بلکه قرائت سخنرانی در این زمینه بودند! و بعد هم شاکی شدند از سکوت آقا در این رابطه…

- و بعضی تناقض‌گویی‌ها… که به‌تر است بگذریم!

خدا را شکر که دارد کم‌کم حقایق روشن می‌شود! امیدوارم انگیزه‌ی عاملین از این جنایت هم مشخص بشود و چگونگی این واقعه و پاسخ سایر سوالات هم روشن گردد.


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟٬ تراوشات ذهن من٬ کامپیوتر و اينترنت٬ کمی نقادی | تعداد بازدیدها: 1 نفر | ۲۵ نظر

یک روز به یاد ماندنی

جمعه ساعت ۱۱ شب، بعد از پرس‌و جو و پی‌گیری، کارتی برایم جور می‌شود برای حضور در دانش‌گاه و دیدار با رهبری. این‌بار زودتر بیرون می‌زنم تا بتوانم آن جلوترها جاگیر شوم و آقا را از نزدیک‌تر ببینم.

حدود ساعت ۷ به دانش‌گاه می‌رسم. بعضی دوستان که امروز مسئولیت انتظامات را برعهده دارند، از ساعت ۵ صبح در محل مستقر شده‌اند. به‌نظرم آمد وظیفه‌ی نظم‌دهی به این مراسمات هم یک جور جهاد است برای خودش.
صف طولانی‌ای در قسمت ورود دختران و پسران شکل گرفته. قبل از ورود به محوطه‌ی دانش‌گاه شیراز، کارت ملاقات‌ها را در سه مرحله چک می‌کنند. عده‌ای در کنار درب ورودی، بند و بساط بچه‌های کتاب‌شان پهن است؛ با بنرهایی از کتبی که هوش‌مندانه در ارتباط با رهبری انتخاب شده‌اند. هر کسی یک‌جور جهاد می‌کند، یکی در راه برقراری نظم، یکی هم در ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی!

صف طولانی ادامه پیدا کرده تا نزدیکی‌های ساختمان استخر دانش‌گاه. کم‌کم به قسمت بازرسی می‌رسیم. از بازرسی نفر اول

می‌گذریم و نفر دوم. کمی جلوتر با شربت و شیرینی پذیرایی می‌شویم و می‌رسیم به بازرسی سوم! در دیداری که آقا، روز چهار‌شنبه، با طلاب داشتند فقط دو مرحله بازرسی داشتیم؛ اما امروز بازرسی به چهار مرحله می‌رسد! آن‌هم چه بازرسی دقیقی.
در بدو ورود، بسته‌های پذیرایی توزیع می‌شود، به اضافه‌ی آفتاب‌گیرهایی که طراحی زیبا و ساده‌اش آدم را به یاد سال نوآوری و شکوفایی می‌اندازد! نصیب ما آفتاب‌گیرهایی با رنگ‌ سفید می‌شود. بعد می‌فهمیم قبلا آفتاب‌گیرهای سبزرنگ توزیع شده است و ما (صاحبان آفتاب‌گیرهای سفید) باید بنشینیم پشت سر آن‌هایی که آفتاب‌گیرشان سبز است. و بالطبع بعد از این‌ها، آفتاب‌گیرهای قرمز‌رنگ توزیع می‌شوند تا ترکیبی شوند از پرچم سه رنگ‌مان.
با ورود به محوطه‌ی دیدار، قبل از هر چیز فاصله‌ام را می‌سنجم با جای‌گاه. با این که زیاد دیر نیامده‌ایم اما فاصله‌مان تا جای‌گاه باز هم زیاد است. شاید همان فاصله‌ای که در جمع طلاب داشتم این‌جا هم دارم. غبطه می‌خورم به برادرم که کارت خبرنگاری دارد و در فاصله‌ی ۱۰ متری آقا، روی سکوی عکاسان، مشغول تهیه‌ی عکس و گزارش تصویری می‌شود؛ تازه مثل من دیگر دغدغه‌ی جور
کردن کارت ورود به جلسات دیدار را هم ندارد و تازه‌تر این‌که تقریبا در همه‌ی ملاقات‌ها حضور دارد.

حدود ساعت ۸:۳۰، از میان درخت‌هایی که در پشت جای‌گاه قرار دارد، آدم‌هایی را می‌بینیم و رفت و آمدهایی. همه خیال می‌کنند آقا آمده‌اند و با هیجان از جا بلند می‌شوند. من که سابقه‌ی این سر ِ کار رفتن‌ها را در دیدار عمومی و دیدار با طلاب داشته‌ام از جایم تکان نمی‌خورم. آخر هنوز خبرنگاران و عکاسان نیامده‌اند؛ درحالی‌که سکوی عکاسان همیشه قبل از ورود آقا پُر می‌شود و مشغول تهیه‌ی گزارش تصویری می‌شوند. حدسم درست است و این رفت و آمد مربوط به عکاسان و خبرنگاران است که تازه آمده‌اند به محل دیدار.

ساعت ۸:۵۵ است که باز همان همهمه‌ی دقایق قبل تکرار می‌شود و همه از جا بلند می‌شوند. می‌خواهم باز هم با خون‌سردی بنشینم که می‌شنوم می‌گویند آقا آمد و شروع می‌کنند به دست تکان دادن و شعار سردادن. بله، آقا آمده‌اند. این‌بار خیلی زودتر از آن‌چه خیال می‌کردیم تشریف آوردند. در دیدار با طلاب اقلا نیم ساعت قبل از ورود آقا شعار می‌دادیم؛ اما امروز دومین یا سومین شعار را داشتیم می‌دادیم که آقا وارد شدند.

دیدار دانش‌جویان و اساتید دانش‌گاه با مقام معظم رهبری

برخلاف انتظارمان سخنرانی‌های مسئولین، قبل از فرمایشات آقا به چند دقیقه محدود نمی‌شود و از ساعت ۹ تا ۱۰:۱۵ انتظارمان
برای شنیدن سخنان آقا کِش می‌آید! این میان سخنرانی مسئولین که بعضی گزارش‌کار است و بعضی شبیه مقاله، یکی پس از دیگری، حال‌مان را می‌گیرد و حوصله‌مان را سر می‌برد. اما نوبت به دانش‌جویان که می‌رسد کمی سر حال می‌آییم. خصوصا آن‌هایی که بیان مشکلات می‌کنند و حرف دل را می‌زنند. از این میان، من یکی، بیش‌تر از همه با صحبت‌های خانم هاشمیان سر کِیف می‌آیم که دانش‌جوی برگزیده‌ی پیام‌نوری است و از نکته‌ی اول تا آخرش، حرف دلمان را می‌زند و اساسی می‌زند توی خال مشکلات پیام‌نور. با هر نکته‌ای که می‌گوید صدای تکبیرمان ناخواسته بالا می‌رود و بعضی‌ها هم کف می‌زنند.

بالاخره صحبت‌های آقا شروع می‌شود. با آن گرمی و محبتی که دارند وقتی می‌گویند: «در جمع جوانان، احساس جوانی می‌کنم و از شنیدن صحبت‌های شما خسته نمی‌شوم و هم‌چنین از صحبت‌ کردن برای شما»، از همان ابتدا صمیمیت را در مجلس حکم‌فرما می‌کنند. و پاسخ آقا و اشاره‌ی ایشان به صحبت‌هایی که دانش‌جویان کرده بودند شنیدنی است… وقتی درنهایت صداقت حرف‌های یکی از دانش‌جویان را در خصوص عدالت و بازداشت ۱۰ دانش‌جو در فلان قضیه به‌گونه‌ای تایید می‌کنند، تمام وجودم پر می‌شود از احساسی عجیب که شاید بشود به‌ش گفت احساس آرامش و امنیت! آقا را کاملا در کنار خودمان، کنار همین مردم، احساس می‌کنم؛ برخلاف خیلی از مسئولین که به نظر می‌رسد روبه‌روی ما، در پشت سنگرشان که گاهی نام مصلحت به آن می‌دهند، حرف‌های‌مان را نصفه و نیمه می‌شنوند و از پشت همان سنگر توجیه‌اش می‌کنند؛ حتی اگر در دل تاییدمان کنند! آقا از خودمان است و این احساس قشنگی است.

مشروح صحبت‌های امروز آقا را باید شنید. امروز میان کلام‌شان نکات زیادی بود. اصلا همه‌اش نکته بود. در دیدار ایشان با طلاب، آن‌قدری که در جلسه‌ی امروز، حرف‌های آقا مجذوبم کرد، هیجان‌زده نشدم. اصلا صحبت‌های امروز ایشان با همه‌ی جلسات فرق داشت.

حدود ساعت ۱۱، گرمای هوا و حرکت بعضی از دوستان از عقب مجلس به سمت جلو برای به‌تر دیدن آقا، کمی اطراف‌مان را شلوغ می‌کند و از نظم و سکوت اولیه می‌کاهد. اما آن‌جا که بحث آقا می‌رسد به تدین و دین‌داری و معنویت دانش‌جو و بیان مطلبی از فلان محقق کاشف سلول‌های بنیادی؛ چنان سکوت و آرامش در جمع حکم‌فرما می‌شود که گویی همه درس مهمی را فرامی‌گیرند.

اولین بار وقتی چند سال پیش، یکی دو روز بعد از تحویل سال، در صحن جامع رضوی قسمتم شد که سخنرانی ایشان را حضورا بشنوم، یقین کردم که ایشان از خطیب‌ترین سخنرانان‌اند. چنان با کلام گرم و نافذشان مجذوبت می‌کنند و سر ذوقت می‌آورند که آن روز احساس می‌کردم اگر ایشان بگویند همین الان بروید و قدس را آزاد کنید؛ همه‌ی مستمعین با دل و جان می‌ریزند توی فلسطین و یک شبه آزادش می‌کنند؛ بس که پر از شور و هیجان و خودباوری‌مان کرده بودند. سخنرانی امروز هم یکی دیگر از مصادیقش بود.

ساعت ۱۱:۳۰ سخنرانی آقا تمام می‌شود. کم‌کم جمعیت متفرق می‌شوند. زمین پر شده از تکه‌های کاغذ که اغلبش بقایای همان آفتاب‌گیرها است و مواد خوراکی داخل بسته‌های پذیرایی. ما می‌رویم و عده‌ای بعد از رفتن ما تازه کارشان شروع می‌شود: نظافت محل و محوطه‌ی اطراف. هر کسی یک جور جهاد می‌کند…

* انتظاری که سر آمد…


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟ | تعداد بازدیدها: 12 نفر | ۲۰ نظر

انتظاری که سرآمد

چهارشنبه: ۱۱/۲/۸۷

گفته بود هیچ چیز با خودت نیاور. اجازه نمی‌دهند چیزی ببری داخل. گوشی همراهت را هم بگذار توی خانه…
حدود ساعت ۸ می‌رسم نزدیکی‌های میدان قائم(اطلسی). از این‌جا به بعد را بسته‌اند و اجازه‌ی عبور اتومبیل نمی‌دهند. جمعیت پیاده در حال رفتن است.

کمی شبیه صحنه‌ی راه‌پیمایی‌ها شده؛ با این تفاوت که کسی شعار “مرگ بر آمریکا” نمی‌دهد. زنی با شور و هیجان، با قدم‌های بلند حرکت می‌کند و با خودش حرف می‌زند: خدایا! یعنی می‌شه از نزدیک ببینم‌شون؟! چه‌قدر این مادربزرگ‌‌های چادر به کمر بسته خوش‌مزه‌اند. به زور قدم برمی‌دارند به سمت مسیر استقبال. غیر از ایست‌گاه‌های صلواتی بین راه، گوشه به گوشه
پوستر، بطری‌های آب‌معدنی و آب‌میوه و تی‌تاپ و غیره توزیع می‌کنند. امروز از آن یوم‌الله‌هایی است که همه با هم مهربان‌اند.

استقبال مردم از مقام معظم رهبری

درمیان پوسترهایی که از مقام معظم رهبری توزیع می‌شود، پوسترهایی از تصویر شهدای انفجار کانون را می‌بینم که البته عکس کوچکی از آقا هم در بالا دارد. کوچک‌تر بودن عکس رهبری نسبت به عکس شهید، با وجود اهمیت غیرقابل مقایسه‌ی ورود آقا به استان -بعد از ۲۰ سال- و موضوع انفجار حسینیه‌ی سیدالشهدا، این را در ذهن تداعی می‌کند که احتمالا درج عکس آقا هم به‌خاطر ربط پیدا کردن توزیع آن پوستر در آن روز، با ورود آقا است وگرنه قضیه‌ی انفجار و ورود آقا دو مقوله‌ی متفاوت‌اند. مثل این که یک مرکز فرهنگی، تبلیغات محصول فرهنگی‌اش را همراه عکسی از آقا، در آن روز توزیع کند!

پارچه‌نویسی‌های زیادی در مسیر استقبال نصب شده. یکی‌شان بیش‌تر از همه به دلم می‌نشیند: امروز شیراز قدم‌گاه توست و فردا وعده‌گاه رؤیت خورشید.

زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم می‌رسم به ورزش‌گاه حافظیه. هنوز یکی از درهای ورود خواهران باز است. بعد از دو مرحله بازرسی دقیق بدنی وارد استادیوم می‌شوم. ساعت ۸:۳۵ است و تمام نیمکت‌های ورزش‌گاه و قسمت عمده‌ی زمین چمن را جمعیت نشسته است. گروهی از خانم‌های حاضر، استادیوم را احیانا با یک مراسم عروسی سنتی اشتباه گرفته‌اند که صدای کِل و همهمه‌شان بالا است!
جایی نزدیک به نقطه‌ی وسط زمین فوتبال، دوستانم را می‌بینم. همان‌جا لنگر می‌اندازم. گفته بودند ساعت ۹:۳۰ آقا به ورزش‌گاه می‌آیند. برنامه‌ها را از ساعت ۹:۰۰ با قرائت قرآن آغاز می‌کنند.
یک خانم که که کارتی به سینه ندارد –و احتمالا از کادر انتظامات است- سعی دارد به جمع خواهران نظم بدهد. در حین قرائت قرآن، با صدای بلند و لحنی نامناسب به تعدادی خانم که احتمالا هم‌سن‌ مادرش هستند تذکر می‌دهد و تا شعاع ده‌متری همه نگاه‌شان می‌کنند.
بعد از اتمام قرائت قرآن، عده‌ای از برادران حاضر، که حال و هوای‌شان در ورزش‌گاه، حال و هوای مسابقات فوتبال است، به‌جای صلوات سوت می‌زنند و کف. مجری میکروفون را به دست می‌گیرد و در ابتدای کلامش از حاضرین می‌خواهد که همه به مدت ۵ ثانیه نفس‌ها را در سینه حبس  کنند؛ بدون هیچ توضیحی!!! بی‌اختیار یاد سکوت یک دقیقه‌ای غربی‌ها در مراسم‌های عزای‌شان می‌افتم!

هنوز مراسم شروع نشده، کار نیروهای امداد با بیرون بردن مردی روی برانکار شروع می‌شود.
صوت ورزش‌گاه در قسمت وسط (زمین فوتبال)، به‌طرز عجیبی ضعیف است. هیچ باند و بلندگویی در سطح زمین فوتبال، با آن وسعتش، وجود ندارد. صدای مجری را بسیار ضعیف و مبهم می‌شنویم. اکوی ناشی از بلندگوهای ورزش‌گاه، ابهامش را بیش‌تر می‌کند. مجری از همان ابتدا شروع می‌کند به شعار دادن. قسمت اول را خودش، بلند و با هیجان می‌گوید و قسمت دوم شعار را از ما می‌خواهد: عشق فقط عشق علی… صوت ضعیف قسمت میانی زمین، سوتی بزرگی از حاضرین می‌گیرد وقتی در جوابش عده‌ای یک‌دست و یک‌صدا می‌گویند: مرگ بر اسرائیل!!!

نیمکت‌های مجاور جای‌گاه، به خاطر عدم اشراف به جای‌گاه، آخرین جاهایی‌اند که پر می‌شوند.

آن خانم بی‌نشان انتظامات، هنوز دارد با ابروهای گره خورده به خانم‌ها در نشستن تذکر می‌دهد. این که مثل بقیه‌ی نیروهای انتظامات حاضر در ورزش‌گاه، نشانی از انتظامات بر سینه‌اش نیست و در عین حال به کار انتظامات مشغول است برایم قابل درک نیست. آخرش طاقت نمی‌آورم و ازش می‌پرسم: شما انتظامات‌اید؟
- بله
- کارت‌تان را نمی‌بینم!
کمی جا می‌خورد و حق‌به‌جانب می‌گوید:
- کارت دارم؛ خیالت راحت باشد!
- نمی‌گویم نداری؛ می‌گویم کجاست؟ من نمی‌بینمش.
چادرش را کنار می‌زند، گوشه‌ی مقنعه‌اش را بالا می‌دهد و کارتی را که روی سینه‌ی مانتو‌اش، زیر مقنعه، نصب شده نشانم می‌دهد!
می‌پرسم: کارت را باید آن‌جا نصب کنید یا روی چادر که همه ببینند؟! جوابی نمی‌دهد و رو برمی‌گرداند و مشغول ادامه‌ی تذکرش می‌شود.

ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه هست و هنوز از آقا خبری نیست؛ اما چند نفری که از صبح روی جای‌گاه بودند، شروع می‌کنند به جابه‌جا شدن. مجری هم با همان شور و هیجان اولیه شعار می‌دهد: صل علی محمد، رهبر ما خوش آمد.
همه به خیال تشریف‌فرمایی آقا بلند می‌شویم. شور و هیجان می‌پیچد توی جمعیت. زیاد طول نمی‌کشد که اعضای گروه سرود یکی یکی روی سن قرار می‌گیرند و تازه می‌فهمیم که آن شعار و آن جابه‌جایی آقایان حاضر در جای‌گاه تصادفا هم‌زمان شده‌اند و هیچ ربطی میان‌شان نیست!

نیروهای امداد خواهران و برادران، هر چند دقیقه یک‌بار، یکی را روی برانکار بیرون می‌برند.

حدود ساعت یازده آقای مجری مشغول دادن شعار است که یک نفر می‌آید سراغش و چیزی بهش می‌گوید و با عجله چفیه‌ی دور گردنش را باز می‌کند و از جای‌گاه خارج می‌شود. (آخرش هم نفهمیدیم قضیه‌ی باز کردن چفیه چی بود) مجری از پشت میکروفون کنار می‌رود. از رفت‌وآمدهای روی جای‌گاه می‌فهمیم که لحظه‌ی دیدار نزدیک است. تعدادی فیلم‌بردار، قبل از آقا می‌آیند روی جای‌گاه و کمی بعد… بالاخره بعد از ساعت‌ها انتظار، آقا می‌آیند. شور و هیجان وصف ناپذیری ورزش‌گاه را دربرمی‌گیرد. همه بلند شده‌اند و بی‌اختیار دست تکان می‌دهند و از شور و هیجان زیاد شعارهای نصفه و نیمه سر می‌دهند. زن میان‌سال پشت‌سری‌ام با ذوق وصف‌ناپذیری، به‌طور ناخودآگاه چیزهایی می‌گوید که مبهم‌اند، نیمی شعار و نیمی قربان صدقه؛ اما اشتیاقش را به‌خوبی نشان می‌دهند. به سختی می‌شود آقا را از میان آن همه دست به آسمان بلند شده دید.
با ورود آقا موج جمعیت به سمت جای‌گاه حرکت می‌کند و تراکم شدیدی را در قسمت جلو موجب می‌شود، طوری که فضای جلو برای نشستن این جمعیت سرپا بسیار محدود می‌شود و مجبور می‌شوند تا آخر سخنرانی همان‌طور بایستند.

حضور مردم، بسیار زیبا و غرورآفرین است؛ اما کمی بعد از حضور آقا و شروع سخنان‌شان، حاضرین در ورزش‌گاه که برخی از شب گذشته و بعضی دیگر از صبح زود آمده بودند، کم‌کم ورزش‌گاه را ترک می‌کنند، طوری‌که در اواخر سخنرانی آقا، نیمکت‌ها تقریبا خالی می‌شوند و زمین ورزش‌گاه هم تُنُک می‌شود. شاید یکی از علت‌هایش این بود که زمان حضور آقا را در ورزش‌گاه، حدودا دو ساعت زودتر از آن‌چه بود اعلام کرده بودند و همین، خستگی زیاد جمعیت را به‌خاطر چند ساعت انتظار در زیر آفتاب (که البته آن روز از صبح زود، گرد و غبار از شدت تابشش کم کرده بود) موجب شده بود و البته ضعیف بودن صوت در قسمت میانی هم بی‌تأثیر نبود.

هر چه نشستم و سعی کردم با این صوت ضعیف، کلمه‌ای از سخنان آقا را بفهمم توفیری نکرد. آخرش با تعویض جا و نشستن روی نیمکت‌هایی که حالا خالی از جمعیت شده بودند، توانستم قسمت‌های مهم فرمایشات آقا را بشنوم.

با اتمام سخنان رهبر، سیل جمعیت به طرف درب‌های خروجی روانه شد. نمی‌دانم شیرهای آب آشامیدنی ورزش‌گاه از کی قطع شده بودند؛ اما هر چه بود همه تشنه بودند. خانه‌های مجاور ورزش‌گاه این را خوب درک کرده بودند و با باز گذاشتن درب حیاط منزل به روی زائرین رهبر، از شدت تشنگی آن‌ها کم می‌کردند. امروز از آن یوم‌الله‌هایی بود که همه با هم مهربان‌اند…

* یک روز به یاد ماندنی


تحت دسته‌ی: تازه چه خبر؟ | تعداد بازدیدها: 1 نفر | ۲۶ نظر