نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۰م, اردیبهشت ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 29 نفر
میگفت: آرزوی من، خوشبختی توست؛
و رفت…
و در دل بر آرزویش میگریست…!
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲
۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۷ در ۹:۳۸ ق.ظ
به تو که می اندیشم سردرگم می شم نمیدونم فکر می کنم که خوب شناختمت یا نه فکر می کنم
[پاسخ]