نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, اردیبهشت ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 18 نفر
داشتم فکر میکردم عجب نعمتی است حب ولایت فقیه
که بذرش را پدر و مادر در دلهامان افکندند
و آبیاریش کردند…
داشتم فکر میکردم عجب نعمتی است حب ولایت فقیه
که بذرش را پدر و مادر در دلهامان افکندند
و آبیاریش کردند…
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲