انتظاری که سرآمد

چهارشنبه: ۱۱/۲/۸۷

گفته بود هیچ چیز با خودت نیاور. اجازه نمی‌دهند چیزی ببری داخل. گوشی همراهت را هم بگذار توی خانه…
حدود ساعت ۸ می‌رسم نزدیکی‌های میدان قائم(اطلسی). از این‌جا به بعد را بسته‌اند و اجازه‌ی عبور اتومبیل نمی‌دهند. جمعیت پیاده در حال رفتن است.

کمی شبیه صحنه‌ی راه‌پیمایی‌ها شده؛ با این تفاوت که کسی شعار “مرگ بر آمریکا” نمی‌دهد. زنی با شور و هیجان، با قدم‌های بلند حرکت می‌کند و با خودش حرف می‌زند: خدایا! یعنی می‌شه از نزدیک ببینم‌شون؟! چه‌قدر این مادربزرگ‌‌های چادر به کمر بسته خوش‌مزه‌اند. به زور قدم برمی‌دارند به سمت مسیر استقبال. غیر از ایست‌گاه‌های صلواتی بین راه، گوشه به گوشه پوستر، بطری‌های آب‌معدنی و آب‌میوه و تی‌تاپ و غیره توزیع می‌کنند. امروز از آن یوم‌الله‌هایی است که همه با هم مهربان‌اند.

استقبال مردم از مقام معظم رهبری

درمیان پوسترهایی که از مقام معظم رهبری توزیع می‌شود، پوسترهایی از تصویر شهدای انفجار کانون را می‌بینم که البته عکس کوچکی از آقا هم در بالا دارد. کوچک‌تر بودن عکس رهبری نسبت به عکس شهید، با وجود اهمیت غیرقابل مقایسه‌ی ورود آقا به استان -بعد از ۲۰ سال- و موضوع انفجار حسینیه‌ی سیدالشهدا، این را در ذهن تداعی می‌کند که احتمالا درج عکس آقا هم به‌خاطر ربط پیدا کردن توزیع آن پوستر در آن روز، با ورود آقا است وگرنه قضیه‌ی انفجار و ورود آقا دو مقوله‌ی متفاوت‌اند. مثل این که یک مرکز فرهنگی، تبلیغات محصول فرهنگی‌اش را همراه عکسی از آقا، در آن روز توزیع کند!

پارچه‌نویسی‌های زیادی در مسیر استقبال نصب شده. یکی‌شان بیش‌تر از همه به دلم می‌نشیند: امروز شیراز قدم‌گاه توست و فردا وعده‌گاه رؤیت خورشید.

زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم می‌رسم به ورزش‌گاه حافظیه. هنوز یکی از درهای ورود خواهران باز است. بعد از دو مرحله بازرسی دقیق بدنی وارد استادیوم می‌شوم. ساعت ۸:۳۵ است و تمام نیمکت‌های ورزش‌گاه و قسمت عمده‌ی زمین چمن را جمعیت نشسته است. گروهی از خانم‌های حاضر، استادیوم را احیانا با یک مراسم عروسی سنتی اشتباه گرفته‌اند که صدای کِل و همهمه‌شان بالا است!
جایی نزدیک به نقطه‌ی وسط زمین فوتبال، دوستانم را می‌بینم. همان‌جا لنگر می‌اندازم. گفته بودند ساعت ۹:۳۰ آقا به ورزش‌گاه می‌آیند. برنامه‌ها را از ساعت ۹:۰۰ با قرائت قرآن آغاز می‌کنند.
یک خانم که که کارتی به سینه ندارد –و احتمالا از کادر انتظامات است- سعی دارد به جمع خواهران نظم بدهد. در حین قرائت قرآن، با صدای بلند و لحنی نامناسب به تعدادی خانم که احتمالا هم‌سن‌ مادرش هستند تذکر می‌دهد و تا شعاع ده‌متری همه نگاه‌شان می‌کنند.
بعد از اتمام قرائت قرآن، عده‌ای از برادران حاضر، که حال و هوای‌شان در ورزش‌گاه، حال و هوای مسابقات فوتبال است، به‌جای صلوات سوت می‌زنند و کف. مجری میکروفون را به دست می‌گیرد و در ابتدای کلامش از حاضرین می‌خواهد که همه به مدت ۵ ثانیه نفس‌ها را در سینه حبس  کنند؛ بدون هیچ توضیحی!!! بی‌اختیار یاد سکوت یک دقیقه‌ای غربی‌ها در مراسم‌های عزای‌شان می‌افتم!

هنوز مراسم شروع نشده، کار نیروهای امداد با بیرون بردن مردی روی برانکار شروع می‌شود.
صوت ورزش‌گاه در قسمت وسط (زمین فوتبال)، به‌طرز عجیبی ضعیف است. هیچ باند و بلندگویی در سطح زمین فوتبال، با آن وسعتش، وجود ندارد. صدای مجری را بسیار ضعیف و مبهم می‌شنویم. اکوی ناشی از بلندگوهای ورزش‌گاه، ابهامش را بیش‌تر می‌کند. مجری از همان ابتدا شروع می‌کند به شعار دادن. قسمت اول را خودش، بلند و با هیجان می‌گوید و قسمت دوم شعار را از ما می‌خواهد: عشق فقط عشق علی… صوت ضعیف قسمت میانی زمین، سوتی بزرگی از حاضرین می‌گیرد وقتی در جوابش عده‌ای یک‌دست و یک‌صدا می‌گویند: مرگ بر اسرائیل!!!

نیمکت‌های مجاور جای‌گاه، به خاطر عدم اشراف به جای‌گاه، آخرین جاهایی‌اند که پر می‌شوند.

آن خانم بی‌نشان انتظامات، هنوز دارد با ابروهای گره خورده به خانم‌ها در نشستن تذکر می‌دهد. این که مثل بقیه‌ی نیروهای انتظامات حاضر در ورزش‌گاه، نشانی از انتظامات بر سینه‌اش نیست و در عین حال به کار انتظامات مشغول است برایم قابل درک نیست. آخرش طاقت نمی‌آورم و ازش می‌پرسم: شما انتظامات‌اید؟
– بله
– کارت‌تان را نمی‌بینم!
کمی جا می‌خورد و حق‌به‌جانب می‌گوید:
– کارت دارم؛ خیالت راحت باشد!
– نمی‌گویم نداری؛ می‌گویم کجاست؟ من نمی‌بینمش.
چادرش را کنار می‌زند، گوشه‌ی مقنعه‌اش را بالا می‌دهد و کارتی را که روی سینه‌ی مانتو‌اش، زیر مقنعه، نصب شده نشانم می‌دهد!
می‌پرسم: کارت را باید آن‌جا نصب کنید یا روی چادر که همه ببینند؟! جوابی نمی‌دهد و رو برمی‌گرداند و مشغول ادامه‌ی تذکرش می‌شود.

ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه هست و هنوز از آقا خبری نیست؛ اما چند نفری که از صبح روی جای‌گاه بودند، شروع می‌کنند به جابه‌جا شدن. مجری هم با همان شور و هیجان اولیه شعار می‌دهد: صل علی محمد، رهبر ما خوش آمد.
همه به خیال تشریف‌فرمایی آقا بلند می‌شویم. شور و هیجان می‌پیچد توی جمعیت. زیاد طول نمی‌کشد که اعضای گروه سرود یکی یکی روی سن قرار می‌گیرند و تازه می‌فهمیم که آن شعار و آن جابه‌جایی آقایان حاضر در جای‌گاه تصادفا هم‌زمان شده‌اند و هیچ ربطی میان‌شان نیست!

نیروهای امداد خواهران و برادران، هر چند دقیقه یک‌بار، یکی را روی برانکار بیرون می‌برند.

حدود ساعت یازده آقای مجری مشغول دادن شعار است که یک نفر می‌آید سراغش و چیزی بهش می‌گوید و با عجله چفیه‌ی دور گردنش را باز می‌کند و از جای‌گاه خارج می‌شود. (آخرش هم نفهمیدیم قضیه‌ی باز کردن چفیه چی بود) مجری از پشت میکروفون کنار می‌رود. از رفت‌وآمدهای روی جای‌گاه می‌فهمیم که لحظه‌ی دیدار نزدیک است. تعدادی فیلم‌بردار، قبل از آقا می‌آیند روی جای‌گاه و کمی بعد… بالاخره بعد از ساعت‌ها انتظار، آقا می‌آیند. شور و هیجان وصف ناپذیری ورزش‌گاه را دربرمی‌گیرد. همه بلند شده‌اند و بی‌اختیار دست تکان می‌دهند و از شور و هیجان زیاد شعارهای نصفه و نیمه سر می‌دهند. زن میان‌سال پشت‌سری‌ام با ذوق وصف‌ناپذیری، به‌طور ناخودآگاه چیزهایی می‌گوید که مبهم‌اند، نیمی شعار و نیمی قربان صدقه؛ اما اشتیاقش را به‌خوبی نشان می‌دهند. به سختی می‌شود آقا را از میان آن همه دست به آسمان بلند شده دید.
با ورود آقا موج جمعیت به سمت جای‌گاه حرکت می‌کند و تراکم شدیدی را در قسمت جلو موجب می‌شود، طوری که فضای جلو برای نشستن این جمعیت سرپا بسیار محدود می‌شود و مجبور می‌شوند تا آخر سخنرانی همان‌طور بایستند.

حضور مردم، بسیار زیبا و غرورآفرین است؛ اما کمی بعد از حضور آقا و شروع سخنان‌شان، حاضرین در ورزش‌گاه که برخی از شب گذشته و بعضی دیگر از صبح زود آمده بودند، کم‌کم ورزش‌گاه را ترک می‌کنند، طوری‌که در اواخر سخنرانی آقا، نیمکت‌ها تقریبا خالی می‌شوند و زمین ورزش‌گاه هم تُنُک می‌شود. شاید یکی از علت‌هایش این بود که زمان حضور آقا را در ورزش‌گاه، حدودا دو ساعت زودتر از آن‌چه بود اعلام کرده بودند و همین، خستگی زیاد جمعیت را به‌خاطر چند ساعت انتظار در زیر آفتاب (که البته آن روز از صبح زود، گرد و غبار از شدت تابشش کم کرده بود) موجب شده بود و البته ضعیف بودن صوت در قسمت میانی هم بی‌تأثیر نبود.

هر چه نشستم و سعی کردم با این صوت ضعیف، کلمه‌ای از سخنان آقا را بفهمم توفیری نکرد. آخرش با تعویض جا و نشستن روی نیمکت‌هایی که حالا خالی از جمعیت شده بودند، توانستم قسمت‌های مهم فرمایشات آقا را بشنوم.

با اتمام سخنان رهبر، سیل جمعیت به طرف درب‌های خروجی روانه شد. نمی‌دانم شیرهای آب آشامیدنی ورزش‌گاه از کی قطع شده بودند؛ اما هر چه بود همه تشنه بودند. خانه‌های مجاور ورزش‌گاه این را خوب درک کرده بودند و با باز گذاشتن درب حیاط منزل به روی زائرین رهبر، از شدت تشنگی آن‌ها کم می‌کردند. امروز از آن یوم‌الله‌هایی بود که همه با هم مهربان‌اند…

* یک روز به یاد ماندنی

موارد مشابه

۲۶ دیدگاه

  1. خدا زودتر تو و امثال تو را بردارد تا ملتی از ظلم و بدبختی نجات پیدا کنند
    واقعاکوری و بدبختی مردم را نمیبینی که در کثافت خودشان غوطه ور شده اند و تو اقا اقا میکنی ؟؟؟

    همین زحمتی که کشیدی و. به انجا رفتی را بکش و به بازارچه فیل و گودعربان و دروازه سعدی برو ببین چه فلاکتی است

    نه ان اقای تو مقصر است و نه ان رئیس جمهور و نه باقی دزدان …… مقصر تو و امثال تو هستند که با طرفداری و پرچمداری حامی ظلم هستی
    وای به حال تو و امثال تو در روز قیامت


    از نظرتون ممنون.

  2. سلااااااااااااااام
    واااااااااااااای آبجی از دیروز صبح زود منم دل تو دلم نیست فقط با یه حسرت عمیق که شیراز نیستم
    از ساعت ۸٫۵ صبح فقط کانال به کانال می کردم یه خبری از شیراز بگیرم شکر خدا تلوزیون که … بجز چند دقیقه که جایگاهو نشون داد… دیروزم امکان اتصال به نت نداشتم… خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییی خوش به حالتون

    ما که هیچ وقت برنامه دیدار این مدلی نداریم..
    اربعین که بچه ها رفته بودن بیت آقا حاج سعید حدادیان آخر مراسم رو به آقا گفت دانشجوای تهرانی هربار می بینن شما تشریف می برید شهرستانا با دانشجوا خودمونی صحبت می کنید آرزو به دلشون مونده … اگه میشه دعای آخر مراسمو شما بفرمایید یکم این بچه ها آروم شن… میکروفن بی سیمم آوردم….
    وقتی آقا دعا می کردن نمی دونی بچه ها چه حالی داشتن آبجیییییییییی……… خوش به حالتون که این روزا شیرازید…… به حسرت شنبه شبا یه حسرت دیگه ام اضافی شد

  3. راستی آبجی… یه موقعایی وقتی به تاپیکا سر می زنم دلم از اظهار نظر بعضی بچه ها می گیره…
    انتقاد از اینکه چرا آقا صحبتی درباره حادثه شهادت بچه ها نکردن… یاد یه فیلمی میفتم که تو بحبوحه انقلاب یه نفر درباره روحانی مبارز روستاشون گفت چرا آقا فلان… یه نفر در جوابش گفت : آقا چرا نداره!

    یعنی ما تا وقتی مطیع ولایتیم که باب میلمون بود؟ پس چه جوری باید تو حوادث بزرگ تری مثل صلح امام حسن به شیعیان اون دوره انتقاد کنیم که چرا به امامشون می گفت مذل المومنین؟ …….

    نکنه یه عده پرکشیدن و عند ربهم یرزقون شدن بعد ما به جای پال و پر گرفتن با اونا سقوط کنیم…..

  4. سلام آبجی شیرازی من
    خدا وکیلی ایول الله داره .دمتون گرم با این استقبال و مهمون نوازیتون،
    ما تو تهران شوکه شدیم!
    خوشا شیراز و وصف مردمانش….
    علی مدد

  5. با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی؟
    چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است!
    سکوت، درى از درهاى حکمت و دانایى و صواب اندیشى است.
    ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
    می دانم که باید زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند.
    دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.
    می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
    این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

  6. با همه لحن خوش آوایی ام
    در به در کوچه تنهایی ام
    ای دو سه تا کوچه زما دورتر
    نغمه تو از همه پرشورتر
    کاش این فاصله را کم کنی
    محنت این قافله را کم کنی
    کاش که همسایه ما می شدی
    مایه آسایه ما می شدی
    هر که به دیدار تو نائل شود
    یک شبه حلال مسائل شود
    دوش مرا حال خوشی دست داد
    سینه مرا عطشی دست داد
    نام تو بردم لبم آتش گرفت
    شعله به دامان سیاوش گرفت
    نام تو آرامه جان من است
    نامه تو خط عوان من است
    ای نگه ات خواستگاه آفتاب
    بر من ظلمت زده یک شب بتاب
    پرده برانداز زچشم ترم
    تا بتوانم به رخت بنگرم
    ای نفست یار و مددکار ما
    کی و کجا وعده دیدار ما
    با همه لحن خوش آوایی ام
    در به در کوچه تنهایی ام
    خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
    خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار
    خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
    خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

  7. سلام
    بی مهری نکنید دیگه
    برید کامنتای متنای قبلیتونو دوباره بخونید…
    شاید مشکل اینه که چند بار چند بار پیغام میگذارم ..
    ضمنا متنای اینروزهای ما وشما مشترکه …مگه نه؟

  8. سلام.ماشالله به این گزارش دقیق.آنقدر دقیق که من هم همراه با تو رفتم توی ورزشگاه و هی خودمو باد زدم بلکه خنک بشم که نمی شد…چقدر هم زور زدم تا حرفهای اقا رو بشنوم که نشد…یادمه روزی که آقا آمد اصفهان : وسط راه برگشتم خانه تا لااقل از پخش زنده صدا و سیما اصفهان بتونم بهتر آقا و حرفهاشون رو بفهمم .چقدر از فکر خوب خودم در اون روز لذت بردم…جات هم خالی بود …سربلند باشی خواهر جون…

  9. سلام
    خواهش میکنم دوست عزیز. بخدا درد شما درد ماس. فرقی نمیکنه. ایشالا که دیگه شاهد این پایمال شدن حق و خون شهید نباشیم.
    با اینکه اصلا حالم مساعد نیس اما دوچیز :
    ۱-میخوام تشکر کنم که اونقدر دقیق اطلاع رسونی کردی
    ۲- خیلی دلم میخواد تبادل لینکمو قبول کنی
    دوست عزیز
    تورو به امام زمان دعام کن:
    تو این پست وبلاگم همه چیو گفته م. ببخش منو.
    و حلال کن

  10. سلام
    خیلی اتفاقی به وبلاگ شما رسیدم،موضوع ملاقات شما در حافظیه با جناب آقای خامنه ای رو خوندم ، به نظر نمیاد آدم کم اطلاعی باشین ، منم مدعی اطلاعات زیاد نیستم ، ولی من اسلام رو نه از دریچه مقامی به نام ولایت می بینم نه از اینگونه نمایش های به سان سفرهای شاهنشاهی ، دوست عزیزم بهتر است نگاهی به تاریخ این مرز و بوم بیندازی و کمی هم تاریخ جهان را مطالعه کنی باید ما و کشور ما در این گونه افکار سپری کند تا حوسسمان به تاراج فرهنگی و خزاین دفن شده در خاک کشورمان نباشیم ، سادگیست اگر فکر کنیم اینان اسلامند فکر کن روزی این مرد (جناب آقای خامنه ای ) دار فانی را ترک کند و به دیار باقی بشتابد ، نفر بعد از ایشان را هم اینگونه می پذیرید ، همانطور که امام رفت و ایشان آمد ، اصلا این بحث ولایت از کجا امده؟تو رو به جان علی دست بردارید از این شخص پرستی ، کاش خبر داشتی که همین آقا چگونه با دخالت در انتخاب مجلس هفتم و دخالت در انتخاب ریاست جمهوری (آقای مجتبی پسر فخیمه ایشان ) شخصی به نام احمدی نژآد رییس جمهور میشود و بیشترین عقبه و پشتیبانی را ازایشان صورت میدهد و تقاطه این دو امر کشور را از مسیر رشد اقتصادی خارج میکند و هزینه گذشته کشور را به باد مید هد تمام این حرفها مستند است میدانم شاید شک کنی به این جملات ولی فقط یکبار یکبار فرض کن اشتباه کنی ،به قول علی ع یک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است ، حیف نیست مقام علی را تا حد این آقا پایین بیاوریم و ایشان را تا حد علی بالا ببریم این ظلم است به علی ع آخرین حرف را با سخن دکتر شریعتی تمام میکنم به قول او حکومتی که به نام دین حکومت کند آخرش استبداد است .


    سلام. نه اتفاقا؛ هرگز به گفته‌های شما شک نکردم؛ بلکه "یقین" دارم هیچ‌کدومش مستدل نیست! حتی جای شک کردن هم ندارد.
    بهتره قبل از ادامه‌ی بحث، بروید مطالعه کنید تا بفهمید بحث ولایت فقیه از کجا آمده است.

  11. ای آنکه تو طالب خدایی بخودآ – اول به خود آ – چون به خود آیی – بخدا
    نباید اینقده زود قضاوت کنی و تحمل انتقاد رو نداشته باشی – ببین من به اصل کاری ندارم .ولی یه خورده به فرعیات این سفر نگاه کردی – من نمی دونم به حیف و میل این سفر و هزینه تبلیغاتی این سفر هیچوقت نشستی فکر کنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *