نگارهٔ سی و دوم
نگارهٔ بیست و چهارم
نگارهٔ سیزدهم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ چهل و دوم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 57 نفر

    کاش فقط آمده بودی و رفته بودی؛ بی هیچ نشانی…
    آمدی و رفتی… و ماندی.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬دل‌نوشت
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 107 نفر
    چند دقیقه‌ای کنار خیابان پارک می‌کنند برای خرید. توی ماشین می‌مانم. دستم را تکیه می‌دهم به لبه‌ی شیشه‌ای که تا آخر پایین کشیده شده است و بی‌هدف به بیرون زل می‌زنم. چشمم می‌افتد به آسمان و جذب ستاره‌ها می‌شوم. یادم می‌افتد به ده، پانزده‌سال پیش -یا بیش‌تر- که وقتی برای یکی دو هفته می‌آمدیم شیراز، یکی از دل‌خوشی‌های‌مان این بود که شب‌ها توی حیاط بخوابیم!

    عصرها حیاط خانه‌ی مادربزرگ را آب و جارو می‌کردیم که تا شب، زمین خوب خنک شده باشد. شب که می‌شد رختخواب‌ها را یکی‌یکی و به ردیف، پهن می‌کردیم روی زمین و به پشت می‌خوابیدیم و زل می‌زدیم به آسمان. ستاره‌های کوچک و بزرگ را می‌پاییدیم و در همان عالم بچگی‌مان، سعی می‌کردیم دب اکبر و اصغر و خوشه‌ی پروین و هر چیز دیگری که اسمش را شنیده‌ بودیم پیدا کنیم. یادم می‌آید که حتی کهکشان راه شیری را هم پیدا کرده بودیم!
    خیلی وقت‌ها یک شیء نورانی چشمک‌زن می‌دیدیم که حرکت می‌کند؛ بعد می‌‌فهمیدیم هواپیما است و گاهی برای سرنشینانش دستی تکان می‌دادیم و تا آن‌جا که می‌شد با چشم دنبالش می‌کردیم.

    حالا با این ساختمان‌های تو در تو و بلند -که ارتفاعشان حداقل دو سه طبقه است- کم‌تر چشم‌مان به آسمان می‌افتد؛ هرچند آسمان شب همچنان جذابیتش را حفظ کرده است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۸م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 121 نفر


    مثل جوجه‌ای می‌لرزید،

    وقتی کبوتر را در دام صیادی می‌دید که

    خصمانه می‌خندید!

    فکر می‌کنید این جمله مربوط به چیست؟

    - یک جمله از یک داستان؟

    - شعر نو؟!

    - جمله‌ای از یک محفل نقل خاطرات؟!

    - تخیلات کودکانه؟! (البته این کلمه‌ها توی ادبیات اغلب بچه‌ها نیست!)

    هیچ کدام!

    این جمله‌ای از یک روضه است!!!

    ربطش به روضه چیست؟! من هم نمی‌دانم، باید از مداحین خوش‌ذوق(!) بپرسیم! (احتمالا تصور لرزش یک جوجه‌ی بی‌پناه خیلی رقت‌انگیز است؛ دل آدم را کباب می‌کند؛ نه؟! پس روضه‌ی باحالی می‌سازد!)

    این جمله را در مورد اولاد بزرگوار حضرت علی(ع)، در مراسم شهادت حضرت زهرا(س) شنیدم و هنوز دارم با خودم کلنجار می‌روم که چقدر این تشبیه‌ها و استعاره‌ها و تلمیح‌های ذوق‌آمیز(!) صحیح است؟!

    روضه‌های‌مان همه شده همان حکایت روضه‌‌ی «آب، آب» و العطش کربلائیان که همه‌اش ذکر تشنگی هست و مظلومیتی که تنها نتیجه‌اش به رحم آوردن دل‌های مستمعین است! انصاف نیست تشنگی‌ای که مدتش چند ساعت بیش‌تر نبوده، به ابعاد دیگر زندگی سیدالشهداء طوری سایه بیفکند که جایی برای ذکر بزرگ‌مردی‌ها و شجاعت‌های‌شان نماند.

    همین‌ها می‌شود که لذتم از شنیدن روضه، محدود می‌شود به چند بیت و چند ذکر معدود که بارزترین‌شان ذکر «حسین، حسین» است (البته آن هم نه با این تریپی که چند سال اخیر مد شده!)؛ و چقدر شعر جانسوز و با معرفتی بود، همان شعری که از نزارالقطری توی دهه‌ی محرم ۸۶ پخش می‌شد. هر چند شعرش قدیمی است؛ اما دُر کمیابی است در این زمانه؛ هم معرفت می‌دهد، و هم به جان آدم آتش می‌زند.

    جای شجاعت و صلابت حضرت زهرا(س) و معصومین(ع) و خطبه‌ها و مبارزات‌شان توی روضه‌ها خیلی خالی است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬روح زندگی٬کمی نقادی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 46 نفر

    گویا مقدمه‌ی حیات شکستن است.
    شکستن فریادی در نای مادری درد آشنا، یا شکستن پوسته‌ای فرا روی جوجه‌ای خرد و بینوا!

    می‌شکنم در شکن زلف یار

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬گنجینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 39 نفر

    اللهم احفظ قائدنا خامنه‌ای!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,