لبخند مادر

۰۶ تیر ۱۳۸۷

شبه داستانکی به بهانه‌ی کنکور!

از در که وارد می‌شوم، سلام کرده و نکرده، می‌روم توی اتاقم و در را می‌بندم. مانتو و مقنعه را کناری می‌اندازم و ولو می‌شوم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که خواندم، نه به سوال‌هایی که جواب ندادم، نه به نتیجه‌ی کنکور و نه به جواب‌هایی که باید به بقیه بدهم.

کسی آهسته در می‌زند. از صدایش می‌فهمم که مادر است. صدای قلبم را می‌شنوم. حتما آمده بپرسد: «چه خبر؟ چه‌‌کار کردی؟ کنکورت رو خوب دادی؟ سؤالا چطور بود؟ بقیه‌ی بچه‌ها چی‌کار کرده بودن؟ قبولی دیگه؟!». قلبم تندتر می‌زند. رو می‌کنم به دیوار و به پهلو می‌خوابم. چشم‌هایم را می‌بندم و پتو را می‌کشم روی سرم.

مادر می‌آید تو و می‌نشیند کنار تختم. دستش را آرام روی بازوام می‌گذارد. منتظر رگبار سؤالاتش می‌شوم.

با مهربانی خاص خودش می‌گوید: «خسته‌نباشی عزیزم!»

چشم‌هایم را زیر پتو باز می‌کنم. چیزی نمی گویم.

- پاشو این شربت رو بخور که یه خورده خستگیت در بره!

آرام گوشه‌ی پتو را بالا می‌زنم و سرم را بیرون می‌آورم. برمی‌گردم و به چشم‌هایش خیره می‌شوم. مثل همیشه لب‌هایش می‌خندد و صورتش مهربان است. نگاهم از روی لب‌هایش سر می‌خورد روی دستش و می‌افتد به لیوان شربت. بلند می‌شوم و می‌نشینم. لیوان را می‌گیرم و آرام آرام شربت را می‌نوشم و هر از چند لحظه‌ای نگاهش می‌کنم. او هم بی‌هیچ صحبتی، نگاهش را دوخته است به من.

شربت که تمام می‌شود، احساس می‌کنم دوست دارم جواب تک‌تک سؤالات نپرسیده‌اش را بدهم.

- مامان!… نمی‌دونم چرا وقتی نشستم سر جلسه، این‌قدر استرس داشتم. تو کنکورای آزمایشی هیچ‌وقت این‌جوری نمی‌شدم. سوالای عمومیش خیلی سخت بود. یه دختره هم کنارم بود که وسطای جلسه شروع کرد گریه کردن. اعصاب همه‌مون رو ریخته بود به هم. تمرکزم رو کلا به هم زد. فکر کنم سؤالای زبان رو گند زدم!

مادر لیوان را از دستم می‌گیرد و می‌گذارد روی زمین. چیزی نمی‌گوید. انگار هنوز منتظر ادامه‌ی حرف‌های من است.

سرم را پایین می‌اندازم و با صدایی آرام، مثل بچه‌ای که قبل از تنبیه شدن، ابراز پشیمانی می‌کند و خودش را چنان مظلوم می‌گیرد که دل سنگ هم برایش آب می‌شود، می‌گویم:

- مامان! … اگر قبول نشم چی؟!

و بغض می‌پیچد توی گلویم و آن‌قدر فشار می‌دهد که رگ‌های خونی چشمم ملتهب می‌شوند و اشکم را درمی‌آورد!

مادر این‌بار به حرف می‌آید. بازوهایم را در دستانش می‌گیرد و می‌گوید:

- اولا که تو درسِت خوبه. خوب هم خونده بودی، انشاءالله قبول می‌شی. بعدش هم، به‌قدر کافی

تلاش کردی، بقیه رو بسپار دست خدا! هر چی خدا بخواهد، همون می‌شه!

بغض گلویم را رها می‌کند. سرم را بالا می‌آورم و به مادر نگاه می‌کنم. پیشانی‌ام را می‌بوسد. لیوان شربت را برمی‌دارد، از اتاق بیرون می‌رود و در را آهسته می‌بندد.

چند لحظه چشمم به در می‌ماند…

دراز می‌کشم. دیگر صدای قلبم را نمی‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و باز لبخند مادر را می‌بینم.

آدرس دنبالک این مطلب:
http://kosaraneh.com/1387/04/labkhand-madar/trackback/

۱۲ نظر برای "لبخند مادر"

خدایا توی این دنیای هیچ کی به هیچ کی تو رو جون هر کی دوست داری این موهبت رو دیگه از ما نگیر . خیلی قشنگ بود پستتون .

[پاسخ]

زنده باشن ان شاالله.
بر شما هم مبارک باد این ایام.
ان شاالله روزی فرزندانت روز مادر را به تو تبریک بگویند.


ممنون. البته فکر می کنم نیاز به توضیح نداشته باشه که این یه حکایت واقعی نیست! و من هیچ‌وقت چنین احساس نگرانی‌ای بعد از کنکورم نداشتم!

[پاسخ]

دوباره که نظرم را خواندم دیدم از بس رسمی است شاید باورت نشود که خودم هستم!
من خودمم!


واقعا داشتم تردید می‌کردم!

[پاسخ]

در ضمن شبه داستانک رو هم بعداَ اضاف کردید فکر نکنید مردم نمیفهمن


آخه حکایتش واقعی نیست!
اینو برای یه جایی نوشته بودم، استفاده نکردن، من هم گذاشتمش تو وبلاگ!

[پاسخ]

سلام. بار ها اینجا اومدم ولی دستم به سمت کامنتدونی نمی رفت ولی این دفعه نشد که نره! الان شبه که نوشتین یعنی خودتون نبودید؟ مامانتون نبوده! تا کجاشو شبه بگیریم؟ به هر حال اگه خودتون کنکور دادین شما خسته نباشی. اگرم شخصیت داستان کنکور داده اوشون(!) خسته نباشن . راستی یه بدی که صفحه ی نظرات بلاگفا داره اینکه که ویرگول یا همون کاما نداره! و برا کسی مث من واقعا درد آوره!
یا علی


سلام عزیز.
نه، هیچ‌کدومش به من ربطی نداشت
ویرگول هم داره. شیفت + ۷

[پاسخ]

سلام.
مادرها در هیچ چارچوبی نمی گنجند (برگرفته از داستان سیستان-رضا امیرخانی)!!!!

فعلا همین … التماس دعا

[پاسخ]

سلااااااااااممممممممممم…
خیلی قشنگ بود..
مادرا همه مهربونند..
همین که دعای مادر همراهت بوده بدون بهترین کنکور دنیا رو دادی
موفق باشی همیشه
خدانگهدار

[پاسخ]

سلام.
خوبی؟
مبارکت باشه ننه!

چیزه… در مهربانی مادر که شکی نیست.

ولی این قصه هه چرا اینقدر لوووووس بود؟
چنگی به دل نمیزد.
مثه این تیکه فیلم لوسای صداوسیما بود!

تو که بابا قرآن داری.یکم از اون برامون میگفتی.

التماس دعا.
یا علی.

[پاسخ]

من و از این جرات ها!!!
.
.
از اون سالی که کنکور دادم،احساس همدردی عجیبی با کنکوری های هر سال دارم.واقعا که وحشتناکه.

[پاسخ]

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، آخ جون! بالاخره راحت شدم. دست شما درد نکنه

[پاسخ]

سلام.
تو وب لاگ رند گفته بودید که در زمان غیبت قرار نیست کسی امام زمان رو ببینه؟! میشه توضیح بدید؟؟؟؟!!


اون جمله که مخصوصا با رنگ قرمز متمایز شده بود، نقل قول از متن خود جناب رند بود که بنده نسبت بهش اعتراض کردم!

شما همیشه همین‌جوری وبلاگ‌ها رو می‌خونید؟!!!!

[پاسخ]

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [cool] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [batting-eyelashes] [straight-face] [worried] [crying] [love-struck] [blushing] [smug] [sigh] [watching-sad] [thinking] [broken-heart] [devil] [sick] [nerd] [silly] [rose] [day-dreaming] [applause] [drooling] [whistling] [wall] [nail-biting] [I-dont-know] [angel]
*اگر پیغامتانخصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمه‌ی خصوصی را درج کنید.




© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس