دفترهای سیمی خوب دفترهایی هستند.
وقتی برگهای را از آن جدا میکنی،
دفتر ناقص نمیشود،
و اثری از کنده شدن نمیماند،
و مطلبهای خوب دفتر لطمهای نمیخورند.
تصور کن یک زندگی سیمی…
فکر می کنم؛
وقتی برق میرود.
از اتاقهایمان میخزیم بیرون،
وقتی که برق میرود.
وقتی که برق میرود،
مادر خوشحال میشود.
چند روز پیش عمویم برای کاری چند لحظهای از ماشینش پیاده میشود و وقتی برمیگردد در کمال تعجب میبیند خانمی توی ماشینش نشسته که او را نمیشناسد. سوار میشود و میپرسد: «شما؟!»
زن میگوید: «پدرم در بیمارستان است و برای عمل جراحیاش احتیاج به پول دارد و …» بقیهاش را همهمان از حفظیم!
عمو جان میگوید: «کدام بیمارستان؟ من خودم در بیمارستان کار میکنم و با مسئولین بیمارستانهای دیگر هم آشنا هستم. بگو در کدام بیمارستان است تا صحبت کنم و برایش تخفیف بگیریم.»
زن میگوید: «پدرم بیمه است، ولی مشکل اینجاست که آقای دکترش گفته تا قبل از عمل ۳۰۰ هزار تومان بهم ندهید عملش نمیکنم!»
و بعد میگوید: «حالا هم یا شما این پول را به من بده یا من داد و فریاد راه میاندازم که این آقا میخواهد مرا با زور با خودش ببرد و …» (این هم حربهای شده است برای خودش!)
عموجان ما هم بلوف میزند و در کمال خونسردی میگوید: «بد جایی آمدی خانم! من خودم اطلاعاتیام، حالا هم تشریف داشته باشید تا ببرمتان دم ادارهی اطلاعات و تحویلتان بدهم» و بعد ماشینش را روشن میکند که یعنی حالا میخواهم حرکت کنم!
زن هم که احساس میکند حسابی به کاهدان زده و الان است که کتبسته تحویلش بدهند، همزمان که چندین فحش آبدار تحویل عمویمان میدهد، در را باز میکند و پیاده میشود، و ضمنا از «گدا بودن» عمو شکوه میکند!
نتیجهی اخلاقی اینکه همیشه درهای ماشینتان را قفل کنید!
عاشق نوشتههای مبهمی هستم که جز خودت هیچکس دیگری ازشان سر در نیاورد؛
مگر کسی که بهت خیلی نزدیک است…

