نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ بیست و هفتم
نگارهٔ پنجاه و چهارم
نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ پنجاه و ششم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 20 نفر

    دفترهای سیمی خوب دفترهایی هستند.
    وقتی برگه‌ای را از آن جدا می‌کنی،
    دفتر ناقص نمی‌شود،
    و اثری از کنده شدن نمی‌ماند،
    و مطلب‌های خوب دفتر لطمه‌ای نمی‌خورند.

    تصور کن یک زندگی سیمی…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 23 نفر

    فکر می کنم؛
    وقتی برق می‌رود.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 25 نفر

    از اتاق‌های‌مان می‌خزیم بیرون،
    وقتی که برق می‌رود.

    وقتی که برق می‌رود،
    مادر خوشحال می‌شود.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 113 نفر

    چند روز پیش عمویم برای کاری چند لحظه‌ای از ماشینش پیاده می‌شود و وقتی برمی‌گردد در کمال تعجب می‌بیند خانمی توی ماشینش نشسته که او را نمی‌شناسد. سوار می‌شود و می‌پرسد: «شما؟!»

    زن می‌گوید: «پدرم در بیمارستان است و برای عمل جراحی‌اش احتیاج به پول دارد و …» بقیه‌اش را همه‌مان از حفظیم!

    عمو جان می‌گوید: «کدام بیمارستان؟ من خودم در بیمارستان کار می‌کنم و با مسئولین بیمارستان‌های دیگر هم آشنا هستم. بگو در کدام بیمارستان است تا صحبت کنم و برایش تخفیف بگیریم.»

    زن می‌گوید: «پدرم بیمه است، ولی مشکل این‌جاست که آقای دکترش گفته تا قبل از عمل ۳۰۰ هزار تومان بهم ندهید عملش نمی‌کنم!»

    و بعد می‌گوید: «حالا هم یا شما این پول را به من بده یا من داد و فریاد راه می‌اندازم که این آقا می‌خواهد مرا با زور با خودش ببرد و …» (این هم حربه‌ای شده است برای خودش!)

    عموجان ما هم بلوف می‌زند و در کمال خونسردی می‌گوید: «بد جایی آمدی خانم! من خودم اطلاعاتی‌ام، حالا هم تشریف داشته باشید تا ببرم‌تان دم اداره‌ی اطلاعات و تحویل‌تان بدهم» و بعد ماشینش را روشن می‌کند که یعنی حالا می‌خواهم حرکت کنم!

    زن هم که احساس می‌کند حسابی به کاه‌دان زده و الان است که کت‌بسته تحویلش بدهند، هم‌زمان که چندین فحش آب‌دار تحویل عموی‌مان می‌دهد، در را باز می‌کند و پیاده می‌شود، و ضمنا از «گدا بودن» عمو شکوه می‌کند!

    نتیجه‌ی اخلاقی این‌که همیشه درهای ماشین‌تان را قفل کنید!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 26 نفر

    عاشق نوشته‌های مبهمی هستم که جز خودت هیچ‌کس دیگری ازشان سر در نیاورد؛
    مگر کسی که بهت خیلی نزدیک است…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,