نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, مرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 58 نفر
میلاد تو است،
و همه از تو مینویسند؛
و من،
فقط خوانندهام…
میلاد تو است،
و همه از تو مینویسند؛
و من،
فقط خوانندهام…
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲
۲۷م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۶ ق.ظ
و من نیز!
[پاسخ]
۲۷م مرداد, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۷ ب.ظ
مهم نوشتن یا خواندن ما نیست … مهم بودن اوست!
[پاسخ]
۲۸م مرداد, ۱۳۸۷ در ۷:۰۴ ب.ظ
و حتی نوشتن کامنتی ساده برای آن نوشتهها… چهقدر برایم. مشکل شده است. گاهی فکر میکنم دیگر دوست ندارد صدایم را بشنود.
[پاسخ]
۲۸م مرداد, ۱۳۸۷ در ۷:۰۶ ب.ظ
آن نقطهی اضافی را نفهمیدم کِی گذاشتم!
[پاسخ]