.
به من هم اگر چپ و راست گیر میدادند که «چرا حواست به حرف زدنت نیست» و «منظورت از این حرفا چی بوده» و «تو حتما یه خائنی» و «اعدام باید گردد!» و «بگو برای کی کار میکنی» و… هی هر روز میرفتند شکایتم را به بابا و مامان و بابابزرگ و اجداد مرحومم میکردند و هی توی دهنم میزدند و میگفتند «بگو غلط کردم وگرنه از خونه میندازیمت بیرون!» و آقایان مرا به حضور نمیپذیرفتند و تحریمم میکردند و…، من هم قاطی میکردم و یادم میرفت که قبلا گفته بودم: «هزار بار میگویم ما با اسرائیل دوستیم» یا گفته بودم: «هزاربار میگویم مرگ بر اسرائیل»!
پاییز میآید
و
من میروم.
از وقتی سوار تاکسی شده، راننده یکریز دارد از وضع جامعه گله میکند و هر از گاهی هم چند فحش ضمیمهاش میکند تا بیشتر نظر تأیید مسافران را جلب کند. حرف از دزدی مسئولان میزند و بالاکشیدنهایشان، و بیتالمالی که بین «خودشان» تقسیم میکنند.
.
اسم دزدی که میآید یادش میافتد به حرفهای بابابزرگ:
«آدم باید ذاتش پاک باشه. همیشه فقر و نداری نیست که دست آدم رو کج میکنه! دزدی مال ذات خرابه. فرقی هم نداره که طرف مسکین باشه یا پولدار! تنها فرقش اینه که مسکینه ریالریال میدزده، پولداره میلیونمیلیون… هر کی هر چقدر دستش برسه».
.
- شما همینجا پیاده میشین؟
با سؤال راننده به خودش میآید.
- بله، بله. خیلی ممنون.
کرایه را میدهد و پیاده میشود. تا بیاید از شیشهی جلوی ماشین بقیهی پولش را بگیرد، راننده گازش را گرفته و رفته است…
.
- هر کی هر چقدر دستش برسه… یکی دستش نمیرسه ریالریال کِش میره، یکی دستش میرسه میلیونمیلیون…
نیمه سنتی ذهن: بگذر تا بگذرد.
نیمه مدرن ذهن: اجرای قانون سوم نیوتن!
او یک منتظر است…
منتظر است تا جمعه برسد و
«این جمعه هم گذشت و تو نیامدی» را
برای همه ارسال کند!

