ع ش ق

سوختن،
التهاب،
عاشقی،

درک نمی‌کنم دیگر.

موارد مشابه

۶ دیدگاه

  1. یه قسمتی از حرفای استاد شریعتی را برات می گم:
    با شدتی وحشیانه و جنون آمیز٬ آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد٬ آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح٬ بی درنگ٬آسمان از روی زمین برم دارد٬ یا لااقل همچون قارون٬زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
    اما…نه٬
    من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را. من یک *متوسط*بی چاره بودم و ناچار٬ محکوم که پس از آن نیز*باشم و زندگی کنم*
    نه٬باشم و زنده بمانم.
    و در این وادی حیرت پر هول و بیهودگی سرشار٬گم باشم. و همچون دانه ایی که شور و شوق های روییدن در درونش٬ خاموش می میرد و آرزوهای سبز درونش می پژمرد٬ در برزخ شوم این *پیدای زشت* و آن *ناپیدای زیبا*خرد گردم.
    که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
    و در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که … *زندگی* نام دارد!

  2. As days go by, my feelings get stronger,
    To be in ur arms, I can’t wait any longer.
    Look into my eyes & u’ll see that it’s true,
    Day & Night my thoughts r of U..
    عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری

  3. یه صفحه برات مطب نوشته بودم! یه صفحه درد دل!
    اما چون به تو ربطی نداشت، همش پاک شد!!!
    فقط: این وبلاگ شاید زیبا ترین وبلاگی باشه که تا حالا دیدم!
    ) بدون اجازه لینکت کردم. یا می کنم…(

  4. … گاهی باید کمی از زندگی فاصله گرفت … گاهی باید چند روزی یا حداقل چند ساعتی از چرخه زندگی مرخصی گرفت و به گوشه ای نشست و نظاره گر بود … من که می گم می شه … امتحان کن … لذت خواهی برد …
    .
    .
    .
    وبلاگت هم باحاله … لذت بردم … داور برحق یاورت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *