.
- حدود ۲۰ روز از کوچم به شهر مذهبی قم میگذرد؛ بیست روز پر فراز و نشیب و پرکار.
همیشه مترصد فرصتی بودم برای تجربهی یک زندگی مستقل در یک شهر دیگر! شاید عجیب باشد؛ اما دوست داشتم مایسلفم را چلنج کنم! (Challenge my self)
و حالا این اتفاق افتاده است و در حال چلنجام. اعتراف میکنم که حل کردن مشکلات به تنهایی کار سختی است؛ هرچند غیرممکن نیست.
- خیلی زودتر از آنچه که فکر میکردم، توانستم با شرایط جدید خودم را وفق بدهم، یا بهتر است بگویم لطف خدا شرایط را آسان کرد. سروکله زدن و به عبارتی زندگی با ۱۲-۱۳ همخانه از شهرهای مختلف و با فرهنگهای گوناگون، هرگز به آن سختی که فکر میکردم نبود؛ البته بخشیاش به این برمیگردد که ما همه همرشتهایم و عقاید مذهبی بسیار نزدیکی داریم.
یکی از بزرگترین دغدغههایم مسئلهی نظم و نظافت خوابگاه بود و هماتاقیها، که شکر خدا با آمدن دو سه تا دانشجوی مرتب و تمیز و حاکمیت دستهی نظیفها(!) بر خوابگاه، این مشکل هم تا حدود زیادی رفع شد.
- توی خوابگاه اصلا بعید نیست با این که دوروبرت شلوغ است، احساس تنهایی کنی. احساس تنهایی همیشه ترسناکترین چیز ممکن در زندگیام بوده؛ ولی وجود دوستان زیاد، تاکنون مانع از بروز این ترسناکترین احساس شده است.
یکی از سختترین مراحل کوچ و جابهجایی، از دست دادن دوستان قبلی و ناآشنایی با محیط است. مدتی زمان لازم است تا آدم با محیط جدید اخت شود و دوستانی جدید برای خودش دستوپا کند. اما این مدت برای من، بهخاطر وجود دوستانِ ساکن قم و دوستانی در دنیای مجازی، در کوتاهترین حد ممکن خود بود. با اینکه محیط زندگیام عوض شده بود؛ اما هنوز با کسانی در ارتباط بودم که از قبل میشناختمشان و با آنها ارتباط داشتم.
برایم قابل باور نبود که دوستان اینترنتی و بعضی محیطهای جمعی مجازی، تا این حد در احساس خوشحالیام مؤثر باشند. همیشه دوستان اینترنتی را موقت و دوستانی غیرجدی میدیدم؛ ولی حالا برایم مهم شدهاند. دوستان مجازی، آن وقتی که به حرفهای کوچک و بیارزش تکجملهایام، حساسیتی هرچند زودگذر و سطحی نشان میدهند، بیآنکه بدانند، دافع تنهایی من هستند.
- با وجود اینکه از وقتی آمدهام قم، خیلی کارهایم زیاد شده و همهاش دچار کمبود وقتم، اما در کل خوشحالم و از این همه کار و خستگی راضیام.
- داریم سعی میکنیم توی کلاسها مثبتبازی درآوریم که نمرههای خوبخوب نزد این اساتید است و بس! از جهاتی(!) داریم تبدیل میشویم به همان موجود مبروک پیشانیسفید!
- هنوز سه هفته نشده که آمدهام، مهمانیها شروع شده. دیروز به مادر داشتم میگفتم: «دیشب مهمون نسرین بودم، جمعه هم معصومه قراره از تهران بیاد و خلاصه داریم حسابی خالهبازی میکنیم!
» مادر خوشحال شد و گفت: «خوب کاری میکنید. نذار بهت سخت بگذره». حالا مهمانی جمعهام کنسل شده است، کسی نمیخواهد دعوتم کند؟! :-*
- پستهای مشابه:
- غربت
- ارتباط گویش و لهجه با تُن صدا




















۲م آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۱۷ ب.ظ
صبر کنین زمستون شروع بشه بعد معلوم می شه که تونستین خودتونو با قم وفق بدین یا نه!
[پاسخ]
:-S امیدواری بدید فعلا.
[پاسخ]
۲م آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۲۰ ب.ظ
خیر است به امید خدا/ موفق باشی
[پاسخ]
۲م آبان, ۱۳۸۷ در ۲:۰۰ ب.ظ
به نظر من هرچیزی ارزش تجربه کردنش رو دارد. مخصوصا این مدلی که شما در آن قرار گرفته ای.امیدوارم سرشار از تجربه باشد این دوران دانشجویی ات. شبهای قم باید گفتنی و دیدنی باشد…
[پاسخ]
۲م آبان, ۱۳۸۷ در ۳:۲۱ ب.ظ
دمای هوا چند درجه سانتیگراد.اقامت خوشی را در شهر قم برای شما آرزومندم.
[پاسخ]
۲م آبان, ۱۳۸۷ در ۶:۲۳ ب.ظ
به نام خدا
سلام
خدا رو شکر که راحت هستین . ;;)
راستی دوستای جدید پیدا می کنین ما رو فراموش نکنین یه وقت !
[پاسخ]
آدم که دوستاشو فراموش نمیکنه
[پاسخ]
۳م آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۰۶ ق.ظ
یا حق

سلام
حالا دیگه هم درد شدیم اما باز خوش به حال تو من که اینجا دارم از غصه می ترکم با این هم اتاقی های (د.ر.س.) خون کی می تونی مهمون دعوت کنه تازه مهمونی هم که نمیشه رفت چون مامان خانم پا بیرون گذاشتن از مسیر خوابگاه دانشگاه رو قدغن کردن
خوب من چی کار کنم
یکی کمک کنه !
تاحق …
[پاسخ]
صبور باش خواهرم. صبور
[پاسخ]
۳م آبان, ۱۳۸۷ در ۱:۳۳ ق.ظ
سلام…تبریک می گم قبولیتون رو…(تازه قبول شدید دیگه؟)ایشالله موفق باشید…توی قبرستون قم ما فک و فامیل زیاد داریم..اگه گزارتو به اونجا افتاد فاتحه ای نثارشون کنید…
[پاسخ]
۳م آبان, ۱۳۸۷ در ۳:۳۴ ق.ظ
بدترین جایی که میتونه تو دنیا وجود داشته باشه خوابگاهه!!!
[پاسخ]
۳م آبان, ۱۳۸۷ در ۲:۵۸ ب.ظ
سلام
:-<
خدا رو شکر
سفرت به تهران چی شد؟ منتظر بودم خانم قرار بود خبر بدیا؟!
[پاسخ]
میام انشاالله. دیر که نمیشه
[پاسخ]
۴م آبان, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۲ ق.ظ
همیشه تصور میکنم که اگه یه روز – انشالله – جور بشه و زندگیم رو بیارم قم، با وجود حرم حضرت معصومه س عملا هیچ گونه مشکلی وجود نداره. محشره
[پاسخ]