.
چقدر آدم میتواند تغییر کند! قبلا جان مبارکم بالا میآمد تا دربارهی بعضی از چیزهایی که نمیدانم «بپرسم». شاید فقط سرکلاسهای رسمی و غیررسمی بود که راحت و مکرر سؤال میکردم.
نمیدانم چه اتفاقی افتاده که دیگر پرسش از خیلی چیزهایی که نمیدانم را «زشت» نمیبینم. این روزها راحت از نادانستههایم دربارهی کامپیوتر -و شاید سادهترین مسائل آن- میپرسم. بدون احساس ناراحتی دربارهی پخت یک غذای جدید سؤال میکنم. بیهیچ شرمندگی اسم وسائلی را که نمیدانم میپرسم. بدون ترس از برچسب خوردن، دربارهی مجهولات اعتقادیام سؤال میکنم. بدون احساس خجالت دربارهی دستمزد و حقالزحمهام حرف میزنم. حتی دیگر از پرسیدن املای صحیح یک کلمه، یا معنی یک لغت احساس بیسوادی نمیکنم…
شاید تازه فهمیدهام این طبیعی است که همهی آدمها، همه چیز را ندانند.
فعلا، در یلدای زندگیام.
آجیل و هندوانه فراوان است،
انارش نیست.
.
از دیروز یک بحثی توی خبرگزاریها راه افتاده که آیا این آقای منتظر الزیدی، همان خبرنگار کفشانداز(!)، شیعه است یا سنی، آیا از دوستداران ایران است یا بعثی است. بعد آنهایی که به خبری مبنی بر بعثی بودن او، استناد میکنند، بقیه را به خاطر طرفداری و ارزشگذاری بر رفتار الزیدی سرزنش میکنند!
بد نیست قبل از این مباحث، این مسئله روشن میشد که چرا از کار الزیدی تمجید شد. آیا به جهت مذهب و گرایشات او، یا به سبب نفس عملش؟ بگذریم از بعضیها که فقط به خاطر «حال»ی که این کفشپراکنی به آنها داد، به الزیدی «ایول» گفتند!
واقعا چه فرقی دارد که الزیدی شیعه باشد یا سنی، ایران را دوست داشته باشد یا نداشته باشد؟ الزیدی یک آدم شجاعی بود که در حد و توان خودش، از ملتش، در برابر رئیسجمهور ابرقدرت جهان و در مقابل چشم مردم دنیا دفاع کرد. واقعا همین کافی نیست برای ارزشمند دانستن حرکت او و تمجید و تشویقش؟!
حتما دیگر تا حالا قضیهی آن لنگهکفشهایی را که خبرنگار عراقی نثار بوش کرد، شنیدهاید.
دیشب وقتی خبرش را شنیدم، خداییاش اولش خیلی کیف کردم! بعد به عواقبی که در انتظار الزیدی، خبرنگار عراقی، است فکر کردم. امروز شجاعتش و نتیجهی این شجاعت مشغولم کرده بود، مخصوصا وقتی این را خواندم.
الزیدی ظاهرا هیچ سلاحی نداشت؛ ولی با نثار یک لنگه کفش به مقام اول مملکتی چون ایالت متحده، پیامهای زیادی را به مردم دنیا مخابره کرد. پیامهایی که با زبان فعل بود و نیاز به ترجمه نداشت و احتمال تحریف درش نبود. یک واکنش ناخودآگاه از کسی که مورد ظلم واقع شده، نسبت به ظالم.
شاید الان خیلی بیشتر از قبل معتقدم که هر کدام از ما، میتوانیم کاری برای مردم غزه انجام دهیم. الزیدی یک نفر بود و از یک ملت دفاع کرد. ما اما یک ملّتیم…
.
امروز یک دفعه چشمم بهشان افتاد. به همه طرف میتوانستند بچرخند و خم شوند؛ چپ، راست، بالا، پایین. همهی سعیشان این بود که من را قائم نگه دارند تا تعادلم را حفظ کنم و نیفتم.
برای اینکه موقع راه رفتن تعادل داشته باشیم، کف پا باید مماس باشد با زمین؛ یعنی با بدن یک زاویهی ۹۰ درجه را بسازد. روی سطوح صاف، بدن زیاد مشکل ندارد، ولی روی سطح شیبدار –فرقی ندارد که شیبش به سمت بالا باشد، یا پایین و یا راست و چپ- باید این زاویه گاهی کمتر و گاهی بیشتر باشد تا هم کف پا مماس با زمین شود و هم بدن قائم بایستد. این کار را مچ پا خوب و دقیق انجام میدهد. آنقدر انعطاف دارد و کارش را خوب بلد است که آدم حتی متوجه وجودش نمیشود. من که تا حالا هیچ به این فکر نکرده بودم که «پا» چقدر با آدم راه میآید!


