نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۶م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 179 نفر

حتما دیگر تا حالا قضیه‌ی آن لنگه‌کفش‌هایی را که خبرنگار عراقی نثار بوش کرد، شنیده‌اید.

دیشب وقتی خبرش را شنیدم، خدایی‌اش اولش خیلی کیف کردم! بعد به عواقبی که در انتظار الزیدی، خبرنگار عراقی، است فکر کردم. امروز شجاعتش و نتیجه‌ی این شجاعت مشغولم کرده بود، مخصوصا وقتی این را خواندم.

الزیدی ظاهرا هیچ سلاحی نداشت؛ ولی با نثار یک لنگه کفش به مقام اول مملکتی چون ایالت متحده، پیام‌های زیادی را به مردم دنیا مخابره کرد. پیام‌هایی که با زبان فعل بود و نیاز به ترجمه نداشت و احتمال تحریف درش نبود. یک واکنش ناخودآگاه از کسی که مورد ظلم واقع شده، نسبت به ظالم.

شاید الان خیلی بیشتر از قبل معتقدم که هر کدام از ما، می‌توانیم کاری برای مردم غزه انجام دهیم. الزیدی یک نفر بود و از یک ملت دفاع کرد. ما اما یک ملّتیم…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: بازیِ بزرگان٬گوشه و کنار دنیا
برچسب ها: , , ,
  1. تارنما گفته است:

    آری ما یک ملّتیم. ولی کاش به یک روایت نبوی عمل می کردیم:
    کلّکم راع و کلّکم مسؤول عن رعیّته
    کاش همه منتظر الزیدی بودیم.
    همین!

    [پاسخ]

  2. آبجی گفته است:

    یا الله
    ولی چه کیف تر می داد اگه لنگه کفشا می خورد تو صورت ِ بوش >:)

    [پاسخ]

  3. نیایش گفته است:

    سلام عیدتون مبارک .خوشحال میشم تشریف بیارید.

    [پاسخ]

  4. فانوس گفته است:

    به نام خدا
    سلام
    منم دیشب همش به شجاعتش فکر می کردم و به این که اگه من خودم بودم همچین شجاعتی رو داشتم ؟!!!!!!!

    [پاسخ]

  5. میم نقطه گفته است:

    سلام.خوشحالم که مطلب مختصرم تونسته یه اثر+ حتی کوچیک در این رابطه داشته باشه.
    مطلب شما هم پرمعنا بود
    موفق باشید

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ هجدهم
نگارهٔ پنجم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ بیست و پنجم
نگارهٔ سی و سوم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon