گاهی وقتها که نیستی،
به خیالت،
دل خوش میکنم.
.
هر چه به این فکر میکنم که لهجهها و گویشها چه ارتباطی به تُن صداها دارند، عقلم به جایی قد نمیدهد. اما میدانم که یک ارتباطی بین اینها هست.
توی خوابگاه، از شهرهای مختلف دانشجو داریم؛ مشهد، ایلام، کرمانشاه، خرمآباد، کرمان، اصفهان و شیراز (بخوانید استان فارسی)، آذربایجان، تهران و ورامین و… . بعضی از بچهها تن صدای خیلی بالایی دارند. اوایل برای فرار از تنهای بالا، فقط به فکر چاره بودم؛ در اتاق را میبستم، تمرکز میکردم، خودخوری میکردم… . یک مدت بعد، علاوه بر همهی اینها دقت هم میکردم! برایم جالب بود که تن صداها با توجه به گویشها تغییر میکرد و آنهایی که همشهری بودند، تن صدای نزدیک به هم داشتند. جالب اینجا است که مثلا آذریها تن صدایشان، وقتی که فارسی حرف میزنند، با زمانی که ترکی صحبت میکنند فرق دارد.
از بین همهی اینها، تن صدای مشهدیها و با فاصلهی کمی کردها و خرمآبادیها بالاتر است. بعدش ورامینیها و بعد آذریها هستند. ایلام و اصفهان و کرمان تن صدای متوسطی دارند و شیرازیها بسیار آرام صحبت میکنند. (بنابراین مزاحمتشان هم برای بقیه کمتر است!) ;;)
و خدا صبر بدهد به من ِ شیرازی، وقتی که در حال خواندن یا نوشتن هستم و دوست مشهدیام شروع به صحبت میکند. آنوقت است که صدایش میشود پتکی که هی میرود بالا و میآید پایین و میخورد بر فرق سر من! و البته خدا صبر مضاعفم بدهد وقتی که سرخوش است و با ورامینیها و خرمآبادیها گرم میگیرد و بگوبخندشان به راه است!
الان لبهی پرتگاهم؛
تلنگر بزنی افتادم!
.
سایتهای خبری را که باز میکنی، هر روز اقلا یک خبر که تحت دستهی «حوادث» قرار میگیرد میبینی. حالا توی بعضی از این سایتها کمتر است و توی بعضیشان بیشتر؛ اما همهشان از این دست اخبار دارند.
شاید یکی از علتهای انتشار اینجور خبرها این باشد که مردم بخوانند و حواسشان را بیشتر جمع کنند و عبرت بگیرند. شاید هم دلیل موجه و خوبی باشد؛ اما انتشار این خبرها یک وجه دیگر هم دارد و آن بالا بردن میزان آگاهی مستعدان بزه و خلاف است؛ آگاهی از راههای مختلف و متنوع قتل و غارت و جرم و تجاوز و جنایت.
از نظر علمی هم این مسئله بررسی شده و روی این قضیه که آیا انتشار این خبرها روی جامعه تأثیر منفی دارد یا مثبت، کار شده است. نتیجهاش تأثیرپذیری قابل توجه افرادی بوده که شرایط مشابه مجرمین را داشتهاند. مثلا دیدهاند بعد از اینکه خبر خودکشی یک جوان در رسانهها منتشر شده، تعداد خودکشیها در ایام بعد از آن، افزایش معناداری داشته است.
حالا با این حجمِ خبرهایی از این دست، و اطلاعات بعضا دقیقی که این خبرها از جرم و شیوهی ارتکاب آن به خوانندگان میدهند، ظاهرا نباید افزایش و سرعت فراگیری اینطور خلافها زیاد عجیب و دور از ذهن باشد.
اما آیا راه دیگری برای آگاه کردن مردم از جرائم و بزهها و هشدار نسبت به این مسائل هست که در عین اطلاعرسانی، آموزش منفی برای بزهکاران بالفعل و بالقوه نداشته باشد؟!
.
این که در سفر کربلا تنها بودم، برای همسفریها و بعضی دوستان سؤال شده بود که چطور جرئت کردی تنها بروی عراق، یا خانوادهات چطور اجازه دادهاند که تو تنهایی سفر کنی و از این دست سؤالات.
از نظر خودم همسفرشدن با یک کاروان، به معنی تنها سفر کردن نیست. ضمنا بدون همراه زیارترفتن یکسری مزایا دارد که در سفرهای دو-سهنفری و بیشتر وجود ندارد. همین که آدم وقتش، و برنامههایش دست خودش هست و دلش، کم چیزی نیست. از اینها گذشته گاهی شرایط سفر خانوادگی مهیا نمیشود، آدم باید تا کی بنشیند تا این شرایط مهیا شود؟ آن هم آدمی که از لحظهی بعدش خبر ندارد و اصلا نمیداند آن روز موعود زنده است یا نه. اصلا اگر مقدر باشد اتفاقی بیفتد میافتد، چه تنها باشم و چه نباشم!
اما نظر مادر و پدرم این است که «وقتی قسمتت شده و طلبیده شدهای، حتما خودشان هم هوایت را دارند. سپردیمت به خودشان.»
اما انگار هیجکدام از اینها برای بعضی دوستان قابل هضم و قابل قبول نیست. هنوز توی فکر آن «اما»یی هستم که آن روز سرکلاس شنیدم. وقتی استاد بعد از سؤال از کربلا و آبوهوایش(!)، پرسید با کی رفته بودید و جواب شنید: «تنها»، تعجب کرد و گفت: «چطور؟!». برایش صحبتهای مادر را نقل کردم که سپردیم دست خودشان و دیگر نگرانی نداشتیم و از این حرفها. استاد گفت: «اینها درست؛ اما بالاخره یک کشور دیگر است و ...». «اما» را که گفت، تقریبا بقیهی صحبتهایش را نشنیدم. هنوز ماندهام که اگر «اینها درست» است؛ آن «اما»ی بعدش مال چیست؟


