نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 70 نفر
دلم،
برای اتاقم تنگ شده است.
اتاق ِ خود خودم!
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲
۲۷م دی, ۱۳۸۷ در ۴:۵۱ ب.ظ
چه ادعاهای بزرگ بزرگی!!!!!!
شاید هم خدای ناکرده دچار افسردگی شدید!
من که خانه نخواستم که ادعایم بزرگ باشد
فعلا فقط دچار کمبود جا شدهام. قبلا یک اتاق ۱۲ متری دربست مال خودم بود؛ حالا یک اتاق ۱۲ متری ۴-۵ تا صاحب دارد. من فقط نیاز به آرامش دارم.
افسردگی هم البته چیز معمولی است بین غربا؛ اما به لطف خدا باهاش مبارزه میکنیم.
[پاسخ]
۲۷م دی, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۰ ب.ظ
ببخشید فکر کردم اتاق اصلی خود را می خواهید که برای همیشه برای شما خواهد ماند! درضمن ۱۲ متری هم نیست، ۱٫۵ یا نهایتا ۲ متری خواهد بود! معمولاَ از آن فراری هستیم. به همین خاطر عرض کردم اعاهای بزرگ بزرگ.
یادتان می آید شور و شعف هجرتتان را؟ http://kosaraneh.com/1387/06/page/2
حرم بی بی و غربت؟ مگر اینکه کم حرم می روید. در این صورت خب بروید. هر روز، روزی یکی دو ساعت بنشینید و به جمعیتی زل بزنید، قرآن بخوانید …. در درمان غربت و افسردگی مجرب است!!!
از آن شور و شعف چیزی کم نشده. این جور زندگیها، مشکلات خاص خودش را دارد. خصوصا برای ما دخترها.
نمیدانستم به آنجا هم میگویند اتاق! البته توی فکرش هستم که تا بیش از این پر نشده و گرانتر از اینها نشده، یکی تهیه کنم.
[پاسخ]
۲۸م دی, ۱۳۸۷ در ۹:۲۸ ق.ظ
این رو هیچوقت نمیفهمم
چون هیچ وقت از برای خودم اتاقی نداشته ام .
یا علی مددی …
[پاسخ]
۲۹م دی, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۸ ب.ظ
این احساسو به خوبی درک می کنم
چون وقتی مهمونا بیان این اتاق منه که باید در اختیرشون باشه
حالا من کجا درس بخونم؟ کجای خونه می تونه یه جای دنج باشه برای من وقتی به یه جای خلوت احتیاج دارم؟
[پاسخ]