نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 65 نفر
تو را که محصور بودی میان کوچههای پیچدرپیچ قلبم،
.
.
.
رها کردم…
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲
۲۲م دی, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۴ ب.ظ
چه مطمئن!
[پاسخ]
۲۳م دی, ۱۳۸۷ در ۹:۰۶ ق.ظ
پر پرواز دادی بهش …
یا علی مددی …
[پاسخ]
۲۳م دی, ۱۳۸۷ در ۱:۲۵ ب.ظ
حالا دیگه کی روی این کوچه ها یادگاری بنویسه ؟
این هم مسئلهای است!
[پاسخ]
۲۴م دی, ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۹ ق.ظ
مطمئنین؟
[پاسخ]
۲۴م دی, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۸ ق.ظ
و حتما این رها کردن خیلی سخت بوده…
[پاسخ]
۲۴م دی, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۷ ق.ظ
مطمئنی؟؟
خوش به حالت
خیلی محکمی
[پاسخ]