نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 65 نفر

تو را که محصور بودی میان کوچه‌های پیچ‌درپیچ قلبم،
.
.
.
رها کردم…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬دل‌نوشت
برچسب ها: ,
  1. حامد گفته است:

    چه مطمئن!

    [پاسخ]

  2. من ِ او گفته است:

    پر پرواز دادی بهش …
    یا علی مددی …

    [پاسخ]

  3. امید گفته است:

    حالا دیگه کی روی این کوچه ها یادگاری بنویسه ؟


    این هم مسئله‌ای است!

    [پاسخ]

  4. مادرانه گفته است:

    مطمئنین؟

    [پاسخ]

  5. مستانه گفته است:

    و حتما این رها کردن خیلی سخت بوده…

    [پاسخ]

  6. ): گفته است:

    مطمئنی؟؟
    خوش به حالت
    خیلی محکمی

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ چهل و سوم
نگارهٔ پنجاه و پنجم
نگارهٔ سیزدهم
نگارهٔ اول
نگارهٔ بیست و یکم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon