نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 194 نفر

.
گاهی وقت‌ها عجیب دلم می‌خواهد به قبل برگردم. به حس و حال کودکی. به وقت‌هایی که من کودک بودم، دوستانم کودک بودند، دغدغه‌هایمان کودکانه بود. برگردم به روزهایی که همه چیزمان همان‌طور بود که وانمود می‌کردیم. آزادانه می‌خندیدیم و راحت گریه می‌کردیم. مرز میان خنده‌ها و گریه‌هایمان به اندازه‌ی یک شکلات کوچک بود؛ می‌دادند می‌خندیدیم، نمی‌دادند گریه می‌کردیم.
حرف‌هایمان را بی‌توجه به مصلحت و موقعیت و عواقبش می‌زدیم و در دل چیزی نداشتیم. هر چه به ذهنمان می‌رسید، بر لب‌هایمان جاری می‌شد.
حالا می‌فهمم که چقدر مهم بود که کلماتمان یک معنا بیشتر نداشت تا دست‌مایه‌ی «اما» و «اگر»ها شود و مقدمه‌ی توبیخ و تشویق. الان که قبل از ادای کلمات باید آن‌قدر دقت کنم تا مبادا محملی شود برای برداشت‌های سوء و تعابیر نابجا، قدر سادگی آن روزها را می‌فهمم.
این روزها دیگر کلمه‌ها یک معنا ندارند. هر کلمه‌ای که می‌گویی چند تا ایهام و ایجاز از کنارش بیرون می‌زند. حتی مفاهیم رنگ‌های ساده هم عوض شده است. شاید گل زرد هم دیگر زیبایی سابقش را از دست داده است…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
برچسب ها: , ,
  1. محب زهرا گفته است:

    سلام
    .
    .زیبا نوشتید …انشاالله که موفق باشید

    وبلاگ منم بروزه ……….التماس دعا

    [پاسخ]

  2. سلام گفته است:

    :wink: یادش بخیر….چه بلاها که به سرم نیوردی بچه گیات!!! :mrgreen:

    [پاسخ]

  3. مظاهر گفته است:

    اینجا امکان امضای الکترونیک کامنت‌ها هست؟ وردپرسه دیگه؟ اکانت، بلاگر، گوگل، وردپرس و اپن آی‌دی امکان استفاده باید باشه.

    [پاسخ]

    نمی‌دونم. از کجا باید بفهمم؟

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ سی و ششم
نگارهٔ چهل و پنجم
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ دهم
نگارهٔ چهل و یکم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon