نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 214 نفر

.
قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال می‌کردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال می‌کردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…؛ اما وقتی وارد دانشگاه شدم و چهار سال بعد، بی‌هیچ احساس خاصی دانشگاه را تمام کردم، تازه فهمیدم چه انتظار بیخودی از این محیط داشتم. البته انتظار من بیجا نبود، ولی محیط دانشگاه هم پاسخ‌گوی انتظاراتم نبود. شاید تنها چیزی که در دانشگاه ما معنا نداشت، همان رقابت علمی و این‌ها بود. اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها، فقط به پاس کردن واحدها و گرفتن مدرک فکر می‌کردند. بدون هیچ تردیدی اعتراف می‌کنم که در دوران دبیرستان و حتی قبل از آن، خیلی بیشتر از آن سال‌های دانشگاه درس می‌خواندم.

آن وقتی هم که می‌خواستم وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوم، به خودم زیاد امیدواری ندادم؛ انگار در این مقطع هم از دانشگاه چیز چندانی قرار نیست دستگیرمان بشود.

اگر مدرک‌گرایی در کشور نبود و اگر اعتبار علمی آدم‌ها با مدرکشان سنجیده نمی‌شد، وقتم را صرف دانشکده و خواندن بعضی از کتاب‌هایی که هیچ رغبتی بهشان ندارم، نمی‌کردم.

چقدر کارهای مختلف و فعالیت‌های گوناگون هست که باید انجامشان بدهم و فکرشان همین‌طور دارد توی سرم چرخ می‌خورد…

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
برچسب ها: ,
  1. کاظمی گفته است:

    سلام
    من که تا وقتی مطمئن نشوم می توانم خلاف جهت رودخانه فعلی دانشگاه شنا کنم، قید ادامه تحصیل دانشگاهی را زده ام. وقتم را صرف همان کارهایی می کنم که فکرشان در ذهنم می چرخد. معلوم نیست بتوانیم بابت وقتی که صرف دامن زدم به مدرک گرایی!! می کنیم، پاسخ گو باشیم

    [پاسخ]

    سلام
    ۱٫ چه شرایطی برای دانشگاه ها باید پیش بیاید که شناکردن در جهت فعلی‌اش امکان پذیر شود؟ کی این شرایط پیدا می‌شود؟
    ۲٫ می‌توانیم برای دامن نزدن به مدرک‌گرایی و مبارزه با این پدیده، دانشگاه‌ را تحریم کنیم؟

    [پاسخ]

  2. کاظمی گفته است:

    سلام
    ۱- تا خودمان را تغییر ندهیم هیچ جا از جمله دانشگاه نمی توانیم شنا کنیم چه برسد به خلاف جهت
    ۲- دانشگاه را نه ولی خودمان را می توانیم تحریم کنیم.

    [پاسخ]

  3. کوثر گفته است:

    سلام…
    دانشگاه وقت تلف کردن محضه….

    [پاسخ]

  4. کاظمی گفته است:

    سلام
    بنظرم که واضح گفتم! بیشتر می نویسم هرچند حال خوشی از این بحث ها ندارم. غزه …
    ۱- حاج آقای سامی (ایشان اکنون استاد معارف دانشگاه شیراز هستند) می گفت “مهدی زین الدین را، حدود ۵ صبح، بعد از یک شب عملیات، درحالی که همه در کانکس فرماندهی از خستگی، خوابیده بودند و خود آقا مهدی هم چند شبانه روز بود که خوابش در حد چند دقیقه می شد، در حال کتاب خواندن دیدن. گفتم آقا مهدی حالا چه وقت کتاب خواندن است، چند شبانه روز است که نخوابیده ای و یکی دو ساعت دیگر هم پاتک عراقی ها شروع می شود! جواب داد که من باید روزی دو ساعت مطالعه ام را انجام بدهم. خواب شد شد نشد هم نشد.”
    خیلی دور نروم (تاریخ دفاع مقدس به قول بعضی ها به تاریخ پیوسته و مربوط به نسل های قبل است!!!) نزدیک تر را نگاه کنیم: تا حال توجه کرده اید چرا برای آقای رحیم پور ازغدی هیچ پیشوندی جز استاد نمی آورند؟ چون اصلا دانشگاه نرفته است.
    فکر می کنم هرگاه اراده و از آن مهمتر انگیزه خواندنمان از جنس زین الدینی شد، مشکل حل می شود. لطفاً خودتان به این قضیه فکر کنید. حوصله برقرار کردن رابطه بین نوع انگیزه، اندازه اراده، نوع مطالعات، لذت حاصل از مطالعه، نتیجه حاصل از مطالعه برای خودمان و بقیه را در این نوشته ندارم
    ۲- باید می نوشتم: “دانشگاه را نه ولی خودم را می توانم تحریم کنم.” وقتی کسی مثل من با این همه ادعا، نمی تواند انگیزه و در نتیجه اراده خود را آنگونه که باید بسازد و یا اصلاح کند، همان بهتر که غازش را بچراند. که البته به غاز چرانی علاقه وافری دارم و کیفورم می کند. (منظورم فعالیت هایی است که فعلاً گرفتارش هستم و در مقابل آنچه که باید انجام دهم همان غاز چرانی بیش نیست)

    [پاسخ]

  5. حسینی گفته است:

    به همین خاطر و البته به هزار و یک! دلیل دیگه بود که دانشگاه رو رها کردم و دارم توی حوزه درس می خونم و اصلا هم از این تصمیم پشیمون نیستم.
    موفق باشید
    السلام علیک یا اباالاحرار

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ دهم
نگارهٔ پنجاه و نهم
نگارهٔ هفدهم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ شانزدهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon