نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 434 نفر

.
یکی بود، یکی نبود. یه جوونی بود، اسمش مسیلمه بود. این جوون شنیده بود که یک نفر هست توی مدینه که ادعای نبوت داره و اسمش هم محمده. با بزرگتراش پاشد رفت ببینه این آقای پیامبر کیه و چی می‌گه. وقتی رفت و دیدش و حرفاش رو شنید، بهش ایمان آورد و مسلمون شد. بعد که داشت برمی‌گشت به شهر خودشون، باد جوونی افتاد تو کله‌ش و گفت: «حالا که توی این دنیای وانفسا و این مشکلات اشتغال و ازدواج، دستمون به جایی بند نیست، چطوره به جای دست و پا کردن پارتی، خودم اشتغال‌آفرینی کنم و یه کمی هم معروف بشم؟! بالاخره یه دختر، همسری یه پیامبر رو به همسری یه آسمون‌جلی مثل من ترجیح می‌ده. اصلا مگه من چی‌ام از محمد کمتره؟!»

این شد که پای ورقه‌ی نبوت خودش رو امضا کرد و به تأیید آکسفورد هم رسوند. یه کتاب خوش‌آهنگ هم نوشت و نمی‌دونم چطوری از ممیزی ارشاد ردش کرد و داد بیرون.

یکی از اقوام آقای مسیلمه -که حالا برای خودش کسی شده بود- وقتی ادعای نبوتش رو شنید، اومد چند تا سؤال ازش پرسید تا ببینه چند مَرده حلاجه. مسیلمه هم برای اینکه کسی بهش شک نکنه، جوابایی داد که درست برعکس جوابایی بود که محمد به این‌جور سؤالا داده بود. مثلا وقتی ازش پرسید «وحی در چه حالی به تو نازل می‌شه، در روشنایی یا ظلمت»؛ گفته بود «ظلمت» تا جوابش با جواب محمد یکی نباشه. این رفیق مسیلمه از جواباش فهمیده بود که داره دروغ می‌گه، اما از اونجایی که اِند رفاقت و مرام و معرفت بود، بهش گفت: «شهادت می‌دم که تو یک کذابی؛ اما دروغگوی قبیله‌ی ما (ربیعه) از راستگوی قبیله‌ی مضر بهتره.» و این طوری بود که رفاقت و وفاداری خودش رو به قومش ثابت کرد و دست از حمایت مسیلمه بر نداشت.

از قضا یک کم اون طرف‌تر، یه خانوم فرهیخته‌ای زندگی می‌کرد که مثل مسیلمه کله‌ش حسابی داغ بود و برای دفاع از حقوق زنانِ همیشه مظلومِ تاریخ، با شهامت و رشادت، برخاست و عَلَم «نبوت»ش رو بلند کرد تا به همه‌ی جهانیان ثابت کنه که خانوم‌ها هیچ چیز از آقایون کم ندارن.

این خانوم که قطعا جرئتش از خانوم‌های قرن بیست‌و‌یکی خیلی بیشتر بود که توی اون زمان، با اون وضعیت مردسالارانه‌ی عصر جاهلی، قد علم کرده بود و شده بود جلودار آقایون سیبیل کلفت؛ کسی نبود جز «سجاح» دختر حارث تمیمی. (تکبیــــــر!)

سجاح خانوم که اسم و ادعا و سجایای حمیده‌ی آقای مسیلمه رو شنیده بود، راه افتاد رفت دیدنش تا به نفع زنان، با یک سنت زشت عصر جاهلی، مقابله کنه.

وقتی پیغمبرخانوم به آقای پیغمبر رسید، پیش‌قدم شد و گفت: «من وصف شما و جوون‌مردی‌تون رو زیاد شنیدم و شما رو برگزیدم! ما دو تا، اشتراکات زیادی داریم. بالاخره هرچی نباشه با هم همکاریم و از نظر موقعیت اجتماعی هم هر دو مثل همیم. و چی از این مهم‌تر که جفتمون کذابیم و از این جهت خیلی به هم میایم. پس چرا با هم تشکیل یک بنیان مقدس ندیم؟ من اومدم تحت اطاعت شما باشم تا یه زن و شوهر پیغمبر باشیم و به کمک هم، همه‌ی دنیا رو هدایت کنیم و مطیعشون کنیم.»

مسیلمه هم که همیشه پیش خودش فکر می‌کرد «کجا به من ِ بیکار و اجباری‌نرفته دختر می‌دن؟»، وقتی دید هُمای سعادت خودش اومده نشسته روی شونه‌ش، گفت: «چرا پروازش بدم؟ آخه تا کی عزوبت و تنهایی؟! آه!»

و با این کلیشه‌شکنی بود که سجاح خانوم، ریشه‌ی اون سنت جاهلی رو که باعث بالارفتن سن ازدواج و نرخ دختران مجرد شده بود، خشکوند؛ و البته خودش هم در اون عصر قحط‌الرجال بی‌نصیب نموند و با خوشحالی «بعله» رو گفت و برگشت پیش خونواده‌ش.

وقتی خونواده‌ش خبر ازدواجش رو شنیدن، از اینکه دیگه لازم نبود تُرشی سجاح ِ پیامبر رو بندازن، سر از پا نشناختن و شروع کردن به شادی و هلهله. یه کم که احساساتشون فروکش کرد، از سجاح خانوم پرسیدن: «ای دختر خوشبحت! بگو ببینیم آقای پیامبر چقدر مهرت کرده؟» و تازه اینجا بود که سجاح خانوم فهمید عجب سوتی‌ای داده و از خوشحالی اصلا یادش رفته مهریه تعیین کنه!

اما چون به سجایای اخلاقی آقای مسیلمه ایمان داشت، گفت: «حالا مهریه رو کی داده و کی گرفته؟ مهم تفاهم و عشقه، که ما داریم. نگران نباشید! مسیلمه جان از این جور مردا نیست. ولی برای اینکه بهتون ثابت کنم چقدر مرد با کمالاتیه، می‌رم پیشش و درباره‌ی مهریه ازش می‌پرسم.»

سجاح خانوم توی راه همش با خودش فکر می‌کرد چی برای مهریه‌ش پیشنهاد کنه. اگه می‌خواست به اندازه‌ی سال تولدش سکه تعیین کنه که کمتر از ۲۰ تا می‌شد و صرف نداشت! پس باید چی کار می‌کرد؟

سجاح خانوم همه‌ی مسیر رو توی همین افکار بود تا بالاخره به آقای مسیلمه رسید و مثل دو تا چلچله نشستن با هم صحبت کردن و قضیه رو حلش کردن. آقای مسیلمه‌ی پیامبر -که به واسطه‌ی امضای آکسفورد بسیار جنتل‌من شده بود- با خونسردی به خانومش گفت: «برای راحتی شما همسر گرامی، به عنوان مهریه، نماز عشاء و صبح رو از شما و امتت برمی‌دارم.» (صلوات!)

و این شد که خانوم سجاح با سربلندی و قلبی مالامال از عشق، به نزد خانواده برگشت…

از این قصه‌ی تاریخی نتیجه می‌گیریم که مهریه هم مهریه‌های قدیم!

***

- در حالی که من و امثال من داریم به این فکر می‌کنیم که وظیفه‌مان در قبال غزه چیست، آقای بامدادی دارد به وظیفه‌اش عمل می‌کند:

» دموکراسی و قتل عام مردم غزه
» آغاز سال جدید میلادی و ارتجاع و بربریت غیرقابل تحمل در وب فارسی
» غزه‌ تحریف شده در لنز رسانه‌ها
» پنج دروغ بزرگ اسرائیل درباره‌ی حمله به غزه
» خانم‌ها و آقایان رئیس‌جمهور! دنیا با سکوت تغییر نمی‌کند
» زندگی در زمان عاریه‌ای و در سرزمین مسروقه
» اهداف پنهان اسرائیل در تهاجم به غزه

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
برچسب ها: ,
  1. امید گفته است:

    سلام . حالا اخر ما منظورتون از این داستان با اسم های قلمبه سلمبه رو نفهمیدیم ؟ حالا شاید دوباره بگید که مهم نیست که منظور شما چیه و مهم اونه که خواننده فکر میکنه اما بعضی وقت ها آدم براش مهمه که منظور نویسنده هم چی بوده اونم توی همچین بحثی مثل ازدواج و مهریه و خواستگاری و …. باری به هر جهت منم با چنین مهریه هایی و چنین خواستگاری موافقم … :mrgreen:

    [پاسخ]

    سلام. منظورم گرفتن اقرار از آقایون بود درباره‌ی تایید این شیوه‌ی خواستگاری! :wink:

    [پاسخ]

  2. بامداد گفته است:

    ممنون، خیلی ارادت.

    [پاسخ]

  3. فانوس گفته است:

    به نام خدا
    سلام . چه ماجرای عجیبی ، ۲ تا پیامبر دروغین ! :D :o

    راستی چرا این آیکونا این قدر زشت شدن ؟

    [پاسخ]

    سلام.
    افزونه‌ش رو یه بار رفرش کردم برگشت به حالت اولش؛ هنوز فرصت نکردم درستش کنم.
    ضمنا ممنونم ;)

    [پاسخ]

  4. . گفته است:

    با سلام
    در راستای تسهیل کمک رسانی به مردم مظلوم غزه
    شرکت ارتباطات سیار(همراه اول) اقدام به این امر نموده
    بدین صورت که: مبلغ مورد نظر خودتون رو به(تومان) شماره ۹۰۰۱ ارسال میکنید
    جهت صحت این نوشته ها میتوانید به سایت همراه اول هم مراجعه کنید
    یا حق

    [پاسخ]

  5. 1رفیق.. گفته است:

    سلام..
    احسنت..!
    خوشمان آمد..
    —-
    بلاگ جدید:www.KPar.Mihanblog.com

    [پاسخ]

  6. هانیه گفته است:

    مهریه که چیزی نیست ، مرد هم مردای قدیم…! :lol:

    [پاسخ]

  7. حسین گفته است:

    با دو پست جدید درباره غزه به روز هستم:
    ندای حق طلبان سراسر جهان
    http://hossein.wordpress.com/2009/01/15/gaza_international_truth_movement/
    جنگ غزه و ضرورت مقابله با پروپاگاندا
    http://hossein.wordpress.com/2009/01/15/gaza_war_and_confronting_propaganda_tools/

    [پاسخ]

  8. موج گفته است:

    سلام
    دیده بودم که زود به زود به روز می کنید اما اصلا حوصله خوندن مطالبتون رو نداشتم تا اینکه امشب حوصله پیدا کردم و آخرین مطلبتون را خوندم .فکر می کردم حرفهای مهمی برای گفتن دارید که ساعت به ساعت می زنید تو وب.اما میبینم که شما هم مثل اکثریت می نویسید… :roll: :?

    [پاسخ]

    سلام.
    این یک وبلاگ شخصی است!

    [پاسخ]

  9. keyvan گفته است:

    salam khaste nabashid

    [پاسخ]

    علیکم السلام

    [پاسخ]

  10. هانیه گفته است:

    جی میل داری دکتر :D

    [پاسخ]

    سلام خانوم. اون دفعه هر کاری کردم، اون ایمیلی که بهت قول داده بودم، برات ارسال نشد. من هم دیگه تلاش نکردم!

    [پاسخ]

  11. هانیه گفته است:

    خُب در همین حدم خوبه ولی من فرستادم
    راستی آموزش این آیکون کوچیک کنار آدرس بار رو بذار خیلی نازه!

    [پاسخ]

  12. میرمجتبی گفته است:

    با اینکه خیلی طولانی بود زحمت کشیدم و خوندم.
    ولی خدایی نه داستان تاریخیش رو فهمیدم نه نکته ی اخلاقیشو.
    فقط به خوننده های این وبلاگ پیوستم!!!!
    خیر پیش.

    [پاسخ]

  13. بی نام گفته است:

    چرا آپ نمیکنید ؟

    [پاسخ]

    آخه الان فصل امتحاناته.

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ یازدهم
نگارهٔ بیست و هشتم
نگارهٔ شانزدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon