.
گاهی وقتها عجیب دلم میخواهد به قبل برگردم. به حس و حال کودکی. به وقتهایی که من کودک بودم، دوستانم کودک بودند، دغدغههایمان کودکانه بود. برگردم به روزهایی که همه چیزمان همانطور بود که وانمود میکردیم. آزادانه میخندیدیم و راحت گریه میکردیم. مرز میان خندهها و گریههایمان به اندازهی یک شکلات کوچک بود؛ میدادند میخندیدیم، نمیدادند گریه میکردیم.
حرفهایمان را بیتوجه به مصلحت و موقعیت و عواقبش میزدیم و در دل چیزی نداشتیم. هر چه به ذهنمان میرسید، بر لبهایمان جاری میشد.
حالا میفهمم که چقدر مهم بود که کلماتمان یک معنا بیشتر نداشت تا دستمایهی «اما» و «اگر»ها شود و مقدمهی توبیخ و تشویق. الان که قبل از ادای کلمات باید آنقدر دقت کنم تا مبادا محملی شود برای برداشتهای سوء و تعابیر نابجا، قدر سادگی آن روزها را میفهمم.
این روزها دیگر کلمهها یک معنا ندارند. هر کلمهای که میگویی چند تا ایهام و ایجاز از کنارش بیرون میزند. حتی مفاهیم رنگهای ساده هم عوض شده است. شاید گل زرد هم دیگر زیبایی سابقش را از دست داده است…
.
هر روز که خبر یک حملهی جدید به غزه پخش میشود، تا یکی دو روز صداوسیما و بعضی منبرها و تریبونها از نام غزه پر میشود و بعد همه چیز برمیگردد به همان حالت عادی خودش؛ همه چیز، جز زندگی مردم غزه.
توی دانشگاهها و مدارس که حتی خبر از همین نام خشک و خالی غزه هم نیست. این جور جاها انگار شدهاند جزایری متروک و دورافتاده از جامعه که هر روز یکی چند صفحه نوشتهی بیروح تویش تدریس میشود و تمام! خب البته وظیفهی دانشگاهها و مدارس هم چیزی جز این نیست!
هر روز وضع غزه بدتر میشود و ما فقط بیانیه صادر میکنیم و محکوم میکنیم. آتش غزه دارد شعلهورتر میشود و ما خیلی هنر کنیم راهپیمایی میکنیم!
حالا ما هی بیاییم و روم بسازیم در حمایت از غزه و عکسهای خونین اجسادش را شیر کنیم، آخرش چی؟ نمیدانم این همه کارهای نمادین قرار است چه دردی از آنها دوا کند. دلم میخواهد بدانم این بیانیهها جلوی چند تا از موشکهای اسرائیلی را گرفته است. نمیخواهم بگویم همهی اینها بینتیجه است؛ اما اینها آن کار اصلی نیست که باید بشود.
غزه نیاز به حمایت نظامی دارد…
» پیام مقام معظم رهبری دربارهی قتل عام مردم مظلوم غزه
غزه تنهاست.
من،
در غل و زنجیر…
.
قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال میکردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال میکردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…؛ اما وقتی وارد دانشگاه شدم و چهار سال بعد، بیهیچ احساس خاصی دانشگاه را تمام کردم، تازه فهمیدم چه انتظار بیخودی از این محیط داشتم. البته انتظار من بیجا نبود، ولی محیط دانشگاه هم پاسخگوی انتظاراتم نبود. شاید تنها چیزی که در دانشگاه ما معنا نداشت، همان رقابت علمی و اینها بود. اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها، فقط به پاس کردن واحدها و گرفتن مدرک فکر میکردند. بدون هیچ تردیدی اعتراف میکنم که در دوران دبیرستان و حتی قبل از آن، خیلی بیشتر از آن سالهای دانشگاه درس میخواندم.
آن وقتی هم که میخواستم وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوم، به خودم زیاد امیدواری ندادم؛ انگار در این مقطع هم از دانشگاه چیز چندانی قرار نیست دستگیرمان بشود.
اگر مدرکگرایی در کشور نبود و اگر اعتبار علمی آدمها با مدرکشان سنجیده نمیشد، وقتم را صرف دانشکده و خواندن بعضی از کتابهایی که هیچ رغبتی بهشان ندارم، نمیکردم.
چقدر کارهای مختلف و فعالیتهای گوناگون هست که باید انجامشان بدهم و فکرشان همینطور دارد توی سرم چرخ میخورد…
لیموی شیرین هم،
تلخ میشود!

