نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, بهمن ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 535 نفر

.

لیلا ساکن ایران نبود و تا آن موقع تجربه‌ی شرکت توی راهپیمایی‌ها را نداشت، برای همین آن سال که ایران بودنش مصادف شده بود با ۲۲ بهمن، تأکید داشت راهپیمایی را تجربه کند. از قضا آن سال باران تندی هم می‌آمد. چترهایمان را برداشتیم و راه افتادیم.
جمعیت که زیاد شد، گفتم: «لیلا! بیا چترهامونو ببندیم». توی آن جمعیت، هم چترها می‌رفت توی هم، و هم با آن همه فشردگی اصلا دیگر چتری لازم نبود؛ هر لحظه آدم زیر چتر یکی بود. لیلا که بعد از سر دادن شعار «بیست و دو بهمن‌ماه، حق مسلم ماست!» حسابی جو زده شده بود، با شور و هیجان می‌گفت: «نه! بذار آمریکا بفهمه ما چقدر چتر داریم!»

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (6 رأی، میانگین: 4.67 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
برچسب ها: , , ,
  1. 1رفیق.. گفته است:

    سلام..
    خوشمان آمد!
    لیلا یه نوع اسمی هس که باحاله. چتر هم یه نوع حس اطمینان عجیبی بوجود میاره که با بیست و دو بهمن تشدید می شه. آمریکا بر گشته هم یه حس غرور به وجود میاره. نوشتتون با حال، با اطمینان و غرورآمیز بود. تبریک می گم بهار رو..

    [پاسخ]

  2. فانوس گفته است:

    :D

    [پاسخ]

  3. شاهد گفته است:

    باعث شعف بود.
    :D

    [پاسخ]

  4. لیلا گفته است:

    رروزی رسیده که منو مسخره می کنی هان؟! :evil: اگه دیگه گذاشتم از چترم استفاده کنیییییییی :twisted:

    یادش بخیر :D اتفاقآ ۲۲ بهمن، کلی یادت کردم و اون حالت حماسی رو داشتم ولی حیف که راهپیمایی در کار نبود اینجا :mrgreen:

    [پاسخ]

  5. لیلا گفته است:

    راستی ! با نظر جناب ۱ رفیق، در مورد اسم “لیلا ” موافقم ! :mrgreen:

    [پاسخ]

  6. kimia گفته است:

    [applause]

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ چهل و ششم
نگارهٔ پنجم
نگارهٔ پنجاه و چهارم
نگارهٔ سی و پنجم
نگارهٔ یازدهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon