کاش یه ماهی گُلی بودم.
آخر سال میاومدم،
سفرهی هفتسین رو تکمیل میکردم،
بچهها رو خوشحال میکردم
و
زودی میرفتم.
.
آقای سپاه که اردوی راهیان نور راه میاندازی؛ آدمها نمیآیند جنوب که چند روز دور هم باشند و خوش بگذرانند و برای نمکش کمی خاک بخورند! میآیند آنجا خودسازی کنند، اقلا تفکر کنند و با سیرهی شهدا مأنوس بشوند. توی سیرهی کدام شهید، به تعویق انداختن نماز اول وقت بوده که توی اردوی «راهیان نور» از اصول مسلم شده است؟
وقتی عملمان با حرفمان یکی نباشد، حرف میشود شعار. حالا قرار است با این شعارها، چه کسانی متحول بشوند؟
دقت کردهای چیزهای ساده، وقتی به آخرشان یک «م» اضافه میشود، چقدر دوستداشتنی میشوند؟!
انگشتانم
رملهای فکه را آرام آرام لمس میکنند؛
و من،
برای چندمین بار،
به ارتباط ناگسستنی میان خاک و افلاک میاندیشم.
در تکان دادن دست برای کودکان خاکآلود کنار جاده، لذتی است که در اصل سفر نیست.


