نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 329 نفر

.
توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند. بعد میدان ذهنش شلوغ شد. همهمه‌ها زیاد شد. با اینکه همه‌شان توی سرش جا نمی‌شدند، ولی هنوز داشتند از سوراخ‌های کوچک ذهنش می‌ریختند بیرون. حرف‌های دلش، که هیچ‌کسی ازشان خبر نداشت هم آمدند. حتی فکرهایی که خودش هم تا به حال ندیده بودشان پریدند بیرون. آن‌قدر توی سرش شلوغ شد که دیگر جا برای همه‌ی ذهنیات نبود و یکی‌یکی توی هم خرد شدند. آن‌قدر صدای خرد شدنشان زیاد شد که بچه‌های کلاس هم شنیدند. توی سرش پر شده بود از خرده‌های همه چیز، ولی هنوز بقیه‌ی ذهنیات داشتند از سوراخ‌های ذهنش بیرون می‌آمدند. دیگر توی کله‌اش جا نبود. سرش حسابی درد گرفته بود. خرده‌ذهنیاتش می‌خواست از سوراخ‌های گوشش بریزد بیرون تا همه‌ی بچه‌های کلاس بفهمند توی سرش چه می‌گذرد. دو تا دستش را محکم چسباند به گوش‌هایش تا جلوی آبروریزی ذهنیاتش را بگیرد. بچه‌ها همین‌طور داشتند نگاهش می‌کردند؛ استاد هم. بعد یکهو سرش شروع کرد به باد کردن. همین‌طور که سرش بزرگ می‌شد، دردش هم شدیدتر می‌شد. آن‌قدر بزرگ شد که قیافه‌اش ترسناک شد. بچه‌ها با دیدنش جیغ کشیدند و از کلاس فرار کردند. پشت سرشان هم استاد رفت بیرون. آن‌قدر با عجله رفت که نفهمید کیف لپ‌تاپش را جا گذاشته است. سرش همین‌طور داشت بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه در یک لحظه، با یک صدای وحشتناک منفجر شد. آن‌قدر صدایش بلند بود که تخته پاک‌کن افتاد روی زمین. همه‌ی خرده‌ذهنیاتش ریخت بیرون و همه‌ی کلاس را پر کرد. حتی از در و پنجره‌ی کلاس هم رفت بیرون. همه‌ی دانشگاه و خیابان‌های اطراف پر شد از ذهنیاتش. با اینکه سرش منفجر شده بود، ولی هنوز درد داشت و ازش ذهنیات می‌ریخت بیرون. مردم، ذهنیاتش را تندتند و با تعجب می‌خواندند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها می‌ترسیدند، بعضی‌ها فرار می‌کردند، بعضی‌ها مسخره می‌کردند، بعضی‌های دیگر هم آن‌قدر سرشان شلوغ بود که حتی فرصت نمی‌کردند ذهنیاتش را ببینند. او خودش را به پنجره‌ی کلاس رسانده بود. داد می‌زد و از مردم کمک می‌خواست. هیچ‌کس توجه نمی‌کرد. حتی چند بار شماره‌ی آتش‌نشانی را هم برایشان بلند تکرار کرد، ولی کسی نمی‌شنید تا زنگ بزند. بعد فکر کرد مرده است. فکر کرد این روحش است کنار پنجره که کسی آن را نمی‌بیند. بعد دلش برای خودش سوخت. نشست همانجا و های‌های به حال خودش گریه کرد. دیگر سرش درد نمی‌کرد.

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.67 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
برچسب ها: , , ,
  1. علی گفته است:

    اول خواستم کامنت بنویسم که چه پاراگراف بلندی! ولی حالا که این پاراگراف بلند را خواندم پشیمانم از اون کامنتی که خواستم بنویسم.

    [پاسخ]

  2. 1رفیق گفته است:

    سلام..
    عجب!
    خدا یار و یاور ابوی باشد. همیشه می گفت از کسانی که کنترل ذهن خودشان را هم ندارند بترس چون ممکنه ذهنشان رویت آوار بشود و تو هم خواهی مرد!

    [پاسخ]

  3. ناشناس گفته است:

    [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [nail-biting] [applause] [whistling] [wall] [wall] [angel] [day-dreaming] [drooling]

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ ششم
نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ سی‌ام
نگارهٔ هجدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon