به روز اعتماد کرده بود؛
تنها اشتباهش همین بود.
.
دیدید توی کارتونها از این دستگاههای طلایاب نشان میدهد؟ طرز کارش را دیدید؟ هر چی به طلا نزدیکتر میشود، صدایش بیشتر در میآید: «بیب…………. بیب………… بیب……….. بیب………. بیب……… بیب…….. بیب……. بیب…… بیب….. بیب…. بیب… بیب.. بیب.بیب.بیب. بیببیببیببیببیببببببببب»
همین.
سجدههای سهو من
همهاش
به یاد توست!
- معمولا وقتای بیکاریت رو چهجوری میگذرونی؟
- به بطالت!
.
تا به حال چند بار از ته دل آرزو کردهام که ای کاش پسر بودم. تعداد دفعاتش را یادم نمیآید، اما دو بارش را مطمئنم. بار اولش را هم یادم نمیآید چرا و کِی! ولی بار دوم را به خاطر تکرار شدنش یادم هست و آن هم وقتی بود که داشتم از نگاه تیز و هرزهی یک جنس مذکر فرار میکردم.



