نگارهٔ شانزدهم
نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ چهل و چهارم
نگارهٔ دوم
نگارهٔ ششم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۳م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 21 نفر

    کاتالیزور زندگی است،
    خواهر.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۱م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 39 نفر
    یک روز، آقا فیله، می‌خواسته از یک کوچه‌ی بن‌بست رد بشود. پیش خودش فکر می‌کند اگر دورخیز کند و خودش را بکوبد به دیوار، بن‌بست می‌ریزد و او می‌تواند برود آن طرف دیوار. همین کار را می‌کند و با سر می‌رود توی دیوار؛ ولی دیوار خیلی محکم بوده و خراب نمی‌شود. از آن به بعد آقا فیله کنار همان دیوار به خیر و خوشی زندگی می‌کند.
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۱م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 308 نفر

    .
    دو روزه یه جور عجیبی شدم. همه‌ش بازگشت دارم به گذشته. به یه زمان‌‌ها و مکان‌هایی که حتی نمی‌دونم کی هست و کجاست. یه چیزی منو می‌کشونه به گذشته، ولی قبل از رسیدن به مقصد، وسط راه رهام می‌کنه و فقط یه حس آشنا برام می‌ذاره. گاهی می‌رسم به بندرعباس و زمستون تهران. گاهی به یه ماه رمضون که نمی‌دونم کی هست. حتی امروز صبح رفتم دزفول، پایگاه چهارم شکاری، بعد از گلاب‌دره، توی همون کوچه که یه طرفش یه زمین خالی بود و پسرا توش فوتبال بازی می‌کردن. توی همون خونه که همسایه‌هاش ریحانه‌اینا بودن و مامان مجید. توی اتاق سمت چپی که معمولا اونجا نماز می‌خوندیم. که یه بار نماز ظهر و عصرم دیر شده بود و داداش می‌گفت اگه برسی یه رکعتش رو هم قبل از اذون بخونی، قبوله. همون اتاقه که کنار هال بود، که اون گوشه‌ش تلویزیون توشیبای قرمز رو گذاشته بودیم. که مراسم فوت امام رو با اون نگاه می‌کردیم. که مامان اینا گریه می‌کردن و من بغضم رو با نفس‌های بلندم می‌دادم توی بالشت زیر سرم…
    یه حس نوستالژیک به گذشته‌های مبهم و مه‌آلود دارم. بازگشت‌های مکرر و ناتموم. من چه‌م شده؟!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 38 نفر

    از خدا که پنهون نیست،
    از شما پنهون باشه بهتره.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 367 نفر

    .
    توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند. بعد میدان ذهنش شلوغ شد. همهمه‌ها زیاد شد. با اینکه همه‌شان توی سرش جا نمی‌شدند، ولی هنوز داشتند از سوراخ‌های کوچک ذهنش می‌ریختند بیرون. حرف‌های دلش، که هیچ‌کسی ازشان خبر نداشت هم آمدند. حتی فکرهایی که خودش هم تا به حال ندیده بودشان پریدند بیرون. آن‌قدر توی سرش شلوغ شد که دیگر جا برای همه‌ی ذهنیات نبود و یکی‌یکی توی هم خرد شدند. آن‌قدر صدای خرد شدنشان زیاد شد که بچه‌های کلاس هم شنیدند. توی سرش پر شده بود از خرده‌های همه چیز، ولی هنوز بقیه‌ی ذهنیات داشتند از سوراخ‌های ذهنش بیرون می‌آمدند. دیگر توی کله‌اش جا نبود. سرش حسابی درد گرفته بود. خرده‌ذهنیاتش می‌خواست از سوراخ‌های گوشش بریزد بیرون تا همه‌ی بچه‌های کلاس بفهمند توی سرش چه می‌گذرد. دو تا دستش را محکم چسباند به گوش‌هایش تا جلوی آبروریزی ذهنیاتش را بگیرد. بچه‌ها همین‌طور داشتند نگاهش می‌کردند؛ استاد هم. بعد یکهو سرش شروع کرد به باد کردن. همین‌طور که سرش بزرگ می‌شد، دردش هم شدیدتر می‌شد. آن‌قدر بزرگ شد که قیافه‌اش ترسناک شد. بچه‌ها با دیدنش جیغ کشیدند و از کلاس فرار کردند. پشت سرشان هم استاد رفت بیرون. آن‌قدر با عجله رفت که نفهمید کیف لپ‌تاپش را جا گذاشته است. سرش همین‌طور داشت بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه در یک لحظه، با یک صدای وحشتناک منفجر شد. آن‌قدر صدایش بلند بود که تخته پاک‌کن افتاد روی زمین. همه‌ی خرده‌ذهنیاتش ریخت بیرون و همه‌ی کلاس را پر کرد. حتی از در و پنجره‌ی کلاس هم رفت بیرون. همه‌ی دانشگاه و خیابان‌های اطراف پر شد از ذهنیاتش. با اینکه سرش منفجر شده بود، ولی هنوز درد داشت و ازش ذهنیات می‌ریخت بیرون. مردم، ذهنیاتش را تندتند و با تعجب می‌خواندند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها می‌ترسیدند، بعضی‌ها فرار می‌کردند، بعضی‌ها مسخره می‌کردند، بعضی‌های دیگر هم آن‌قدر سرشان شلوغ بود که حتی فرصت نمی‌کردند ذهنیاتش را ببینند. او خودش را به پنجره‌ی کلاس رسانده بود. داد می‌زد و از مردم کمک می‌خواست. هیچ‌کس توجه نمی‌کرد. حتی چند بار شماره‌ی آتش‌نشانی را هم برایشان بلند تکرار کرد، ولی کسی نمی‌شنید تا زنگ بزند. بعد فکر کرد مرده است. فکر کرد این روحش است کنار پنجره که کسی آن را نمی‌بیند. بعد دلش برای خودش سوخت. نشست همانجا و های‌های به حال خودش گریه کرد. دیگر سرش درد نمی‌کرد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,