نگارهٔ پنجاه و یکم
نگارهٔ دهم
نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ سی و پنجم
نگارهٔ پنجاه و ششم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۹م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 80 نفر
    از لانه‌اش زده بود بیرون. بی‌هدف پرواز می‌کرد و دلش ضعف می‌رفت از اینکه حالا هر کاری بخواهد، می‌کند. نه کسی هست که امر و نهی‌اش کند و نه کسی که هی نگران شکستن بال‌هایش باشد.
    دلش کشیده بود تک‌تک «نکن»ها را بکُند؛ بین شاخه‌های تو در توی درختان جنگل ویراژ بدهد، نزدیک زمین پرواز کند، با پرنده‌ها و حیوانات جورواجور و مختلف گپ بزند و هر کار هیجان‌انگیز دیگری…
    به حرف دلش گوش داد و حسابی خوش گذراند و آخرش هم به لانه برنگشت.
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 77 نفر

    - با توجه به اینکه شما یک «آقا» هستید، انگیزه‌تون از راه‌اندازی تشکل «بانوان» چی بوده؟
    - علاقه‌ی زیاد ما به «بانوان»!

    گلدختر!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 220 نفر

    .
    زیاد طول نمی‌کشد که بچه‌هایی که هر کدام از یک نقطه‌ی کشور، یک جا جمع شده‌اند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریه‌شان یک جورهایی به هم گره می‌خورد و دوری از خانواده را در کنار هم کم‌رنگ می‌کنند.

    با این حال، وقت‌هایی پیش می‌آید که همه‌ی خنده‌ها و صداها، یک دفعه خاموش می‌شود و هر کس توی خودش فرو می‌رود. بعد می‌بینی با اینکه همه دور یک سفره‌ی غذا نشسته‌اند و دارند با هم ناهار می‌خورند، یک کلمه حرف بین‌شان رد و بدل نمی‌شود. همه در کنار هم‌اند و همه تنها هستند. و تو خوب می‌دانی که به چه چیز فکر می‌کنند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 208 نفر

    .
    از حرم که بیرون آمد، نشست روی سکوی ایوان آینه. درست روبروی دری که به ضریح باز می‌شد. انگار او هم دلش نمی‌آمد این هوا را از دست بدهد. هوای ملسی که باران بهاری ساخته بود و ایوان آینه و آرامش حرم…
    توی حال خودش بود که یکی از خدام مسن حرم، ازش خواست آنجا ننشیند: «بیا پایین بشین. زشته، اون همه مرد اون طرف (پشت سرت) هستن.»

    و من در پی زشتی‌ای بودم که خادمه‌ی پیر ازش حرف می‌زد و به لذتی فکر می‌کردم که از این زن دریغ شده بود.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی٬کمی نقادی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 93 نفر

    چه فایده وقتی
    میان این همه «خبر»،
    مهم‌ترین اتفاقات هیچ‌ دلی،
    ثبت نمی‌شود؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,