دلش کشیده بود تکتک «نکن»ها را بکُند؛ بین شاخههای تو در توی درختان جنگل ویراژ بدهد، نزدیک زمین پرواز کند، با پرندهها و حیوانات جورواجور و مختلف گپ بزند و هر کار هیجانانگیز دیگری…
به حرف دلش گوش داد و حسابی خوش گذراند و آخرش هم به لانه برنگشت.
- با توجه به اینکه شما یک «آقا» هستید، انگیزهتون از راهاندازی تشکل «بانوان» چی بوده؟
- علاقهی زیاد ما به «بانوان»!
گلدختر!
.
زیاد طول نمیکشد که بچههایی که هر کدام از یک نقطهی کشور، یک جا جمع شدهاند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریهشان یک جورهایی به هم گره میخورد و دوری از خانواده را در کنار هم کمرنگ میکنند.
با این حال، وقتهایی پیش میآید که همهی خندهها و صداها، یک دفعه خاموش میشود و هر کس توی خودش فرو میرود. بعد میبینی با اینکه همه دور یک سفرهی غذا نشستهاند و دارند با هم ناهار میخورند، یک کلمه حرف بینشان رد و بدل نمیشود. همه در کنار هماند و همه تنها هستند. و تو خوب میدانی که به چه چیز فکر میکنند…
.
از حرم که بیرون آمد، نشست روی سکوی ایوان آینه. درست روبروی دری که به ضریح باز میشد. انگار او هم دلش نمیآمد این هوا را از دست بدهد. هوای ملسی که باران بهاری ساخته بود و ایوان آینه و آرامش حرم…
توی حال خودش بود که یکی از خدام مسن حرم، ازش خواست آنجا ننشیند: «بیا پایین بشین. زشته، اون همه مرد اون طرف (پشت سرت) هستن.»
و من در پی زشتیای بودم که خادمهی پیر ازش حرف میزد و به لذتی فکر میکردم که از این زن دریغ شده بود.
چه فایده وقتی
میان این همه «خبر»،
مهمترین اتفاقات هیچ دلی،
ثبت نمیشود؟


