نگارهٔ سی و دوم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ اول
نگارهٔ سی و چهارم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 48 نفر

    روزگار عوض شده است.
    دل آسمان هم که می‌گیرد،
    تو می‌باری.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬دل‌نوشت
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 376 نفر

    .
    باز هم جمع دوستان خوابگاه بود و باز هم بحث از ازدواج. سمانه که از همه‌ی بچه‌ها کوچک‌تر است، همیشه بیشتر حرف از ازدواج می‌زند و تبش داغ‌تر است. دیشب وقتی شنید فاطمه می‌گوید یکی از علت‌های بالا رفتن سن ازدواج، همین تحصیلات دختران است، سریع تأییدش کرد و خودش را مثال زد:

    «واقعا درسته. مثلا من خودم، الان وقتی فکرش رو می‌کنم، می‌بینم خواستگارایی رو که قبل از قبولی ارشد ممکن بود قبول کنم، الان نمی‌تونم بپذیرم. دیدم خیلی عوضش شده.»

    وقتی پرسیدیم دیدت چطوری عوض شده، گفت: «خب، الان فکر می‌کنم اون کسی که می‌خوام باهاش ازدواج کنم، باید لیاقت منو داشته باشه»!

    با شنیدن جمله‌ی آخر، همه‌مان تعجب کردیم. پرسیدم: «یعنی چی؟»

    گفت: «خب بالاخره از نظر سطح علمی و تحصیلات و اینا…»

    گفتم: «یعنی الان ما خیلی شاهکار کردیم که دانشجوی ارشد شدیم؟» و بچه‌ها تأییدم کردند.

    گفت: «خب بالاخره از لحاظ درک و شعور خیلی فرق داره. من خودم از وقتی اومدم اینجا، به خاطر اینکه فضاش بزرگتره و به خاطر منابع علمی‌ش و اینا، خیلی دیدم فرق کرده»!

    گفتم: «من که زیاد دیدم آدم‌های دیپلمه‌ای که درک و شعورشون از تحصیل‌کرده‌ها خیلی بالاتره و برعکسش. تو هم اگر فکر می‌کنی توی این دو ترم دیدت عوض شده، فکر نکن به خاطر دانشگاهه؛ به خاطر زندگی مستقل توی یه شهر بزرگ‌تره و به خاطر بزرگتر شدن خودت.»

    بعد از کمی صحبت، گفت: «اینا درسته، ولی خب آدم خونواده‌ش رو چیکار کنه؟ اونا نمی‌گن چرا با یه لیسانسه ازدواج کردی؟ بالاخره من بین خونواده‌م هستم، تحقیرم نمی‌کنن؟»!

    کاملا مشخص بود که سمانه با خودش توی رودربایستی گیر کرده است. از یک طرف قبول دارد که می‌شود الزاما بین تحصیلات و سطح شعور آدم‌ها ارتباطی نباشد، از طرف دیگر هم گرفتار اعتقادات عرف جامعه شده بود و ازدواج با مردی که تحصیلاتش کمتر از اوست، به نظرش افت کلاس بود و از دست دادن موقعیت‌های احتمالی بهتر!

    باید دید آخرش زور کدام طرف بیشتر می‌چربد و سمانه را به کدام نوع زندگی می‌برد؛ زندگی بر اساس اعتقادات خودش، یا زندگی برپایه‌ی باورهای اطرافیان…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 35 نفر

    کم گوی و گزیده گوی، چون اس‌ام‌اس!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۹م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 126 نفر

    .
    خیابان‌های اطراف را به روی ماشین‌ها بسته بودند تا آدم‌ها آن‌ها را قُرُق کنند و تک‌تک یا چندتایی، با خانواده یا دوستان، راهی میدان جهاد بشوند.

    آدم‌های پیاده‌ی وسط خیابان، و ایستگاه‌های شربت و زمین‌های پر از لیوان‌های یک بار مصرف شکسته، چیزی است که اقلا دو بار در سال شاهدش هستیم، روز قدس و ۲۲ بهمن‌ماه؛ اما امروز، نه روز قدس بود و نه سالگرد پیروزی انقلاب. امروز روز تشییع پیکر مطهر آیت‌الله بهجت بود.

    توی این روزهای شلوغ، آدم‌ها همه‌شان می‌شوند خبرنگار و انگار که خبرگزاری‌هایشان لنگ خبر آن‌ها هستند، تند و تند با موبایلشان عکس می‌گیرند و فیلم. از آنجا هم که همه‌ی ما گلوله‌ی استعدادیم، این هنر مختص گروه خاصی نشده و زن و مرد و جوان و پیر را دچار خودش کرده است. حتما نمونه‌هایش را زیاد دیده‌اید.

    در تمام طول مسیر به این فکر می‌کردم که آن خانمی که از بالای پشت‌بام منزلش با آن ارتفاع دو سه طبقه و آن گوشی موبایل ساده، دارد از جمعیت فیلم می‌گیرد، قرار است بعدا چه بلایی سر این فیلم بیاورد؟ حالا کاری به این نداریم که از دید بقیه‌ی خانم‌ها و آقایان کارش چه صورتی دارد، ولی دلم می‌خواست بدانم این فیلم کجا به دردش می‌خورد؟ بی‌خیال این هم می‌شویم که با این حرکت و چرخش سریع گوشی، اصولا هیچ تصویر واضحی ضبط نمی‌شود، ولی یعنی چه استفاده‌ای از آن قرار است بکند؟ 

    کاش استعدادهایمان را هر جایی خرج نکنیم!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 42 نفر

     

    دندان‌هایش روی هم می‌لغزید. کبریت‌هایش همه نم کشیده بود. برای گرم نگهداشتن خودش، نیاز به آتش داشت. یکی‌یکی کبریت‌ها را امتحان کرد. سر صورتی‌رنگ چوب‌کبریت‌ها، به محض تماس با قوطی، فرو می‌ریخت. امیدش به چوب‌کبریت آخر بود. انگشتان بی‌رمقش، به سختی چوبِ نازکِ کبریت را در میان گرفت. به آسمان تاریک شب نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید. گوگرد صورتی‌رنگ را به پهلوی قوطی کشید. کبریت روشن شد. گوگرد صورتی‌رنگ سوخت و… خاموش شد.
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,