نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ چهل و نهم
نگارهٔ بیستم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۴م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 45 نفر

    روزها و شب‌ها، یکی در میان می‌گذرند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۴م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 122 نفر

    .
    پایت را که از قم می‌گذاری بیرون، انگار آمده‌ای توی یک دنیای دیگر. یک دنیای رنگارنگ، با آدم‌های جورواجور. توی قم آدم‌ها زیاد به هم شبیه‌اند؛ با رنگ‌هایی که اغلب یا سفید است و یا سیاه. به خاطر همین هم به محض اینکه پایت را از قم بیرون می‌گذاری، یاد شهر فرنگ برنامه‌های کودک قدیمی می‌افتی: «شهر فرنگه… از همه رنگه…».

    امروز وقتی توی خیابان‌های شیراز قدم می‌زدم، مثل مریخی‌های زمین‌ندیده‌ای شده بودم که سفینه‌شان به خاطر یک نقص فنی افتاده وسط این کره و هاج و واج به موجودات دو چشم و دو گوش زمینی و رخت‌ولباس‌های پشت شیشه‌هایشان نگاه می‌کنند.

    بعد به عنوان یک مریخی زمین‌ندیده، به این فکر کردم که اگر قرار باشد تصمیم‌گیرندگان فرهنگی و مذهبی کشور، قم‌نشینان باشند، چقدر حواسشان به آدم‌های رنگارنگ غیرقمی هست و چقدر برنامه‌هایشان، متناسب با روحیات آن‌ها خواهند بود؟

    شاید با قم‌نشینی، شناخت نیاز آدم‌های شهر فرنگ و شیوه‌ی عمل و مفاد تزریقی(!) به آن‌ها، کمی مشکل بشود. اگر این تصمیم‌گیرنده‌ها نخواهند زیرسبیلی همه چیز را رد کنند و سر و ته قضیه را به هم بیاورند، کارشان سخت می‌شود؛ یا باید آدم‌های رنگارنگ را توی ذهنشان مجسم کنند و بر اساس همین تجسم، با حدس و گمان و براساس شنیده‌ها و تجربه‌ها برنامه‌ریزی کنند، یا اینکه مدتی در بین همان‌ها زندگی کنند.

    در هر حال، نگاه کردن به زمین از دید یک مریخی تازه‌وارد، تجربه‌ی بدی نیست؛ می‌توانید امتحانش کنید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۸م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 31 نفر

    در خاطرم هست
    همه‌ی آن شب‌هایی که
    ماه را به اشتراک گذاشتیم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 350 نفر

    .

    دو تا آدم آمده‌اند و دست هم حلقه‌ای کرده‌اند که زیر یک سقف زندگی کنند و خوشی و غم و خواب و خوراک و سختی و راحتی و…، همه چیزشان را با هم یکی کنند. آمده‌اند «با هم» زندگی کنند. بعد هر کدامشان می‌شوند نیمی از پیکری که قرار است نسل بعدش را بسازد.

    مقدس‌ترین حالت این پیکر، همان وقتی است که آن دو تا، بعد از مدتی لق‌لق زدن و اصطکاک و سائیده شدن، دنده‌هایشان توی هم چفت می‌شود و ‌می‌شوند لنگه‌ی هم. حالا بعضی‌ها زود چفت می‌شوند و بعضی‌ها چند سالی گیر و گرفتگی دارند. این لنگه‌ی هم شدن هم، مخصوص زن و مرد است و بین مادر و دختر و پدر و فرزند اتفاق نمی‌افتد.

    لنگه‌ی هم که می‌شوند رضایت و شکایتشان را از آن پیکر بیرون نمی‌برند. همه‌ی جیرجیرهای دردناک آن چفت شدن را بین خودشان نگه می‌دارند؛ وگرنه هر کدام، کلی دایه‌ی مهربان‌تر از مادر پیدا می‌کند که برای بستن صدای جیرجیرشان، دست می‌اندازند و از هم سواشان می‌کنند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 36 نفر

    خوشی که بزند زیر دلت
    رو دل می‌کنی!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,