روزها و شبها، یکی در میان میگذرند…
.
پایت را که از قم میگذاری بیرون، انگار آمدهای توی یک دنیای دیگر. یک دنیای رنگارنگ، با آدمهای جورواجور. توی قم آدمها زیاد به هم شبیهاند؛ با رنگهایی که اغلب یا سفید است و یا سیاه. به خاطر همین هم به محض اینکه پایت را از قم بیرون میگذاری، یاد شهر فرنگ برنامههای کودک قدیمی میافتی: «شهر فرنگه… از همه رنگه…».
امروز وقتی توی خیابانهای شیراز قدم میزدم، مثل مریخیهای زمینندیدهای شده بودم که سفینهشان به خاطر یک نقص فنی افتاده وسط این کره و هاج و واج به موجودات دو چشم و دو گوش زمینی و رختولباسهای پشت شیشههایشان نگاه میکنند.
بعد به عنوان یک مریخی زمینندیده، به این فکر کردم که اگر قرار باشد تصمیمگیرندگان فرهنگی و مذهبی کشور، قمنشینان باشند، چقدر حواسشان به آدمهای رنگارنگ غیرقمی هست و چقدر برنامههایشان، متناسب با روحیات آنها خواهند بود؟
شاید با قمنشینی، شناخت نیاز آدمهای شهر فرنگ و شیوهی عمل و مفاد تزریقی(!) به آنها، کمی مشکل بشود. اگر این تصمیمگیرندهها نخواهند زیرسبیلی همه چیز را رد کنند و سر و ته قضیه را به هم بیاورند، کارشان سخت میشود؛ یا باید آدمهای رنگارنگ را توی ذهنشان مجسم کنند و بر اساس همین تجسم، با حدس و گمان و براساس شنیدهها و تجربهها برنامهریزی کنند، یا اینکه مدتی در بین همانها زندگی کنند.
در هر حال، نگاه کردن به زمین از دید یک مریخی تازهوارد، تجربهی بدی نیست؛ میتوانید امتحانش کنید.
در خاطرم هست
همهی آن شبهایی که
ماه را به اشتراک گذاشتیم.
.
دو تا آدم آمدهاند و دست هم حلقهای کردهاند که زیر یک سقف زندگی کنند و خوشی و غم و خواب و خوراک و سختی و راحتی و…، همه چیزشان را با هم یکی کنند. آمدهاند «با هم» زندگی کنند. بعد هر کدامشان میشوند نیمی از پیکری که قرار است نسل بعدش را بسازد.
مقدسترین حالت این پیکر، همان وقتی است که آن دو تا، بعد از مدتی لقلق زدن و اصطکاک و سائیده شدن، دندههایشان توی هم چفت میشود و میشوند لنگهی هم. حالا بعضیها زود چفت میشوند و بعضیها چند سالی گیر و گرفتگی دارند. این لنگهی هم شدن هم، مخصوص زن و مرد است و بین مادر و دختر و پدر و فرزند اتفاق نمیافتد.
لنگهی هم که میشوند رضایت و شکایتشان را از آن پیکر بیرون نمیبرند. همهی جیرجیرهای دردناک آن چفت شدن را بین خودشان نگه میدارند؛ وگرنه هر کدام، کلی دایهی مهربانتر از مادر پیدا میکند که برای بستن صدای جیرجیرشان، دست میاندازند و از هم سواشان میکنند…
خوشی که بزند زیر دلت
رو دل میکنی!


