نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۸م, خرداد ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 61 نفر
من و تو
ممکن است فراموش کنیم؛
تاریخ اما،
از خاطرش نمیرود.
من و تو
ممکن است فراموش کنیم؛
تاریخ اما،
از خاطرش نمیرود.
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲
۳۰م تیر, ۱۳۸۸ در ۴:۴۸ ب.ظ
آه… آه… آه… .
[پاسخ]