نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, تیر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 164 نفر

اولش که هیچ چیز خاصی حالی‌مان نیست، برای خودمان حسابی خوش‌ایم. بزرگ‌ترین دغدغه‌هایمان خوراکی و اسباب‌بازی است. بعد که بزرگ‌تر می‌شویم، خیال می‌کنیم با مدرسه رفتن و درس خواندن، «خانم» یا «آقا» شده‌ایم. خیلی زود می‌رسیم اول «جوانی» که شنیدن اسمش حتی، قند توی دل آدم آب می‌کند.

اصلاً دنیای جوانی، برای خودش یک شهر فرنگ است. تا قبل از اینکه به آن برسیم، همه‌اش درباره‌ی جوانی می‌شنویم و خوشی‌هایی که از شنیدنش دلمان ضعف می‌رفت. دانشگاه، استقلال، پول درآوردن، ازدواج، تفریحات و مهمانی‌های دوستان،… همه‌اش توی دوره‌ی جوانی جمع شده بود. بعد که می‌افتیم توی این دوره، نه که لذتش را نبریم، اما تازه مشکلاتش به چشم‌مان می‌آید. قبلش خیلی به سختی‌هایش فکر نمی‌کردیم. شاید هم درست نمی‌دانستیم.

بعد همه‌اش عجله داریم که همه‌ی کارهای دوران جوانی را زود، توی همین چند سال انجام بدهیم که قبل از خارج شدن از محدوده‌ی جوانان، کار ِ زمین‌مانده نداشته باشیم. انگار بعد از دایره‌ی جوانی، سرازیری است و یکنواختی. انگار غیر از عروس‌دار شدن و عروس کردن و نوه‌دار شدن، اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد.

بعد هم چشم که باز می‌کنیم می‌بینیم تکیه به عصا داده‌ایم و روی نیمکت پارکی نشسته ایم و رفت و آمد آدم‌ها را نگاه می‌کنیم تا شب برسد و بگیریم بخوابیم.

هنوز از مرز جوانی نگذشته‌ام، اما گرد و غبار زمانه و دنیا را که بر دلم می‌نشیند، خوب دارم حس می‌کنم. شفافیت و سرخ‌رنگی قلبم، هر روز به خاکستری مات نزدیک‌تر می‌شود… یعنی چند سال دیگر، با خودم چه چیزهایی از مرز جوانی به همراه می‌برم؟ یعنی قلب آدم‌ها توی پیری چه رنگی است؟

1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.67 امتیاز از 5)
Loading ... Loading ...
قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
برچسب ها: , ,
  1. استاد کوچولو گفته است:

    و توی تمام این سالها ….
    توی تمام این دوران ….
    توی همه لحظات آرامش و سختی ….
    .
    .
    .
    .
    خداست که نگه دار ماست.
    و همراهمون.
    پس یکنواخت نیست.
    .
    .
    .
    سلام

    [پاسخ]

  2. امید گفته است:

    شب شهادت باب الحوایج دلم نمی آید تاییدیه بر دید خاکستریتان نسبت به زندگی آنهم جوانی بزنم . مگر اینکه یادمان رفته باشد شیعه امیرالمومنینیم . . .

    [پاسخ]

  3. استاد کوچولو گفته است:

    نمی دونم ….

    .
    .
    .

    [پاسخ]

  4. آسمون گفته است:

    بعضی وقتها که توی خیابون پیر زنها یا خانومهای مسنی که توی نگاهشون هیچ امیدی نیست رو میبینم خیلی میرم تو فکر اینکه چکار کنم اینجوری نشم ……
    کاش خاکستری نشیم ……سبز باشیم >>> البته نه اون سبز لجنی ۲۲ خرداد

    [پاسخ]

    :) البته اون سبزش، سبز لجنی نبود :)

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

[smile] [grin] [sad] [shock] [confused] [lol] [angry] [tongue-out] [wink] [hee-hee] [straight-face] [crying] [love-struck] [sigh] [rose] [applause] [whistling] [wall]

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

نگارهٔ نهم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ سوم
نگارهٔ یازدهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon