نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, مرداد ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 65 نفر
سناریوی درامش را که تو نوشتهای،
بگذار اشکش را من بریزم.
هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
هر وقت دیدی بردهاندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند…
* صفحهٔ ۴۲
۱۹م مرداد, ۱۳۸۸ در ۸:۳۲ ق.ظ
بگذار به رنگ تو باشم…
[پاسخ]
۱۹م مرداد, ۱۳۸۸ در ۹:۳۱ ب.ظ
معمولا یه نفر سناریو مینویسد و یک نفر هم گریه . اما من دارم آن سناریو را بازی میکنم ………
اوف چه شاعرانه …
سناریو رو که همهمون چه بخوایم و چه نخوایم باید بازی کنیم!
[پاسخ]