پست‌های مربوط به آبان ۱۳۸۸

بَرنده

۲۸ آبان ۱۳۸۸

دیدی بعضی از مسابقه‌ها را که باید بگردی از میان خانه‌های خاموش، مسیرت را پیدا کنی؟ مجبوری یکی‌یکی خانه‌ها را روشن کنی تا مسیر درست، خودش را نشانت بدهد. بعضی از خانه‌ها پوچ است، بعضی‌هاشان هم تو را به عقب برمی‌گردانند. آن‌قدر باید بروی و بگردی و به عقب برگردی و بسوزی، تا بالاخره راه [...]

» ادامه...

داستان یک جرقه

۲۴ آبان ۱۳۸۸

دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایه‌ها» خواندمش.
قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آن‌قدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات می‌بینی. قلمش به توصیف هر جا که می‌رود انگار هم‌الان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده می‌دهد. از [...]

» ادامه...

حبس

۲۰ آبان ۱۳۸۸

.
این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی می‌خواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش می‌خندم، خیال می‌کند یعنی «آتش‌بس» و می‌تواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقت‌هایی دلم برایش می‌سوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده [...]

» ادامه...

گم‌گور

۱۹ آبان ۱۳۸۸

این روزها هی تند و تند می‌گذرند و اصلا به این فکر نمی‌کنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام می‌شود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمی‌دارد.
زندگی‌ام به طرز مسخره‌آمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچه‌های خوب و منظم، همه‌ی [...]

» ادامه...

شاید بشود

۱۰ آبان ۱۳۸۸

این روزها فکرم مشغول انتخاب رشته است. بعد از چند هفته تحقیق و مشاوره، هنوز نفهمیده‌ام اولی را انتخاب کنم که یک علم تحلیلی و مبنایی است؛ یا دومی را که ابزاری و کاربردی است. این که قید «اولی» و «دومی» را آوردم، یعنی که مشاوره و تحقیق، همچین هم بی‌اثر نبوده است؛ اما خب، [...]

» ادامه...

© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس