دل که تنگ میشود…
وسیع میشود.
دیدی بعضی از مسابقهها را که باید بگردی از میان خانههای خاموش، مسیرت را پیدا کنی؟ مجبوری یکییکی خانهها را روشن کنی تا مسیر درست، خودش را نشانت بدهد. بعضی از خانهها پوچ است، بعضیهاشان هم تو را به عقب برمیگردانند. آنقدر باید بروی و بگردی و به عقب برگردی و بسوزی، تا بالاخره راه درست، از بین خانهها، خودش را نشانت بدهد.
اگر خیلی زرنگ باشی و بخواهی بیدردسر به خانهی آخر برسی، باید جواب سؤالهای مجری را درست بدهی تا او خانههای پوچ را نشانت بدهد و مسیر اصلی را یکییکی برایت روشن کند. آن وقت است که لذت بُرد را با هر حرکتت میچشی. حرکت، کُند است؛ اما در عوض، مسیر، مطمئن است.
دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایهها» خواندمش.
قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آنقدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات میبینی. قلمش به توصیف هر جا که میرود انگار همالان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده میدهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح میدهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی.
یک جایی میرسد که میفهمی همهی خوشیها و ناخوشیهای تکتک شخصیتهای داستان را درک کردهای. سرمای استخوانسوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربههای شلاق، خنکای شنهای ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیالهی شراب داغ خرما… همه را لمس کردهای.
نمیدانم چرا بین کتابهای رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستاننویسی و توصیفهای ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم.
با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کشدار شده است. داستانش خستهکننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمانهایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری میزند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود میخواندم، زیاد بیراه نگفتهام.
با این حال، وقتی اولین جرقههای نوشتن توی سرم روشن شد، خودم را مدیون احمد محمود میدانستم…
برچسب ها: , احمد محمود, داستان یک شهر, داستاننویسی, رمان
هفت خط و خال که باشی، برچسب میخوری؛
صاف و ساده و صادق هم که باشی، باز برچسب میخوری.
مملکته داریم؟!
بالاخره زندگی از یک جایی که شروع میشود،
باید یک جایی هم تمام شود دیگر.


