نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 149 نفر
گاهی فاصلهی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمیماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقهی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت میبینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختیاش، باید همه چیز را دستنخورده، همانجا گذاشت و رفت.
این رفتن، به کَندن ِ ذره ذرهی وجودت میماند؛ سینهات را میسوزاند، دلت را بیقرار میکند، قلبت را از هم میدرد، اشکت را سرازیر میکند، نفست را میبُرد… ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختیاش، دعا میکنی. خوشبختیای که -شاید- تو در آن، سهمی نداری…





















۹م آبان, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ
امیدوارم آن آدم از خود گذشته شما نباشید …
[پاسخ]
۹م آبان, ۱۳۸۸ در ۱:۱۳ ب.ظ
سلام
اگه شما همونی هستید که من پنج شنبه دیدم،پس منم الان همونی ام که شما دیدین
[پاسخ]
آره. من خودشم
[پاسخ]
۹م آبان, ۱۳۸۸ در ۴:۰۶ ب.ظ
سلام
الان که مطلب شما را خوندم عصر شنبه هست که شیراز هوای ابری داره خیلی به دلم نشت
بدون اغراق بگم خیلی زیبا بود
موفق باشید.
راستی یک سوال این مطلب عاشقونه که نبود و اصلا چی شد که به ذهنت رسید حتما منتظر جواب هستم.
[پاسخ]
۹م آبان, ۱۳۸۸ در ۴:۱۹ ب.ظ
می فهممت!
[پاسخ]