.
این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی میخواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش میخندم، خیال میکند یعنی «آتشبس» و میتواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقتهایی دلم برایش میسوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده و هی چپکی نگاهم میکند، دلسوزی را از یادم میبرد. حالا نه اینکه از آن سیبیلو بترسمها! نه. ترس ندارد خداییش. به سیبیل کلفتش نگاه نکن. قمپز است که در میکند. دلش مثل آب چشمه زلال است. ولی خب، به هر حال به حرمت همان بالانشین بودنش، دلسوزی را گذاشتهام کنار و دست وروجک را گرفتهام که در نرود. دعا کنید شاید سر عقل بیاید…
.
این روزها هی تند و تند میگذرند و اصلا به این فکر نمیکنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام میشود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمیدارد.
زندگیام به طرز مسخرهآمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچههای خوب و منظم، همهی کلاسهایم را شرکت میکنم، همهی جلساتم را درست سر وقت حاضر میشوم. برنامهی خورد و خوراک و خوابم تنظیم است… بیاینکه در درونم ذرهای از این آرامش ظاهری روتینوار پیدا بشود. بیاینکه چیزی از کلاسها یا دور و برم بفهمم. انگار افتاده باشم توی حبابی مست کننده که غیر از خودم، همه چیز را مبهم و تار میبینم. منام و خودم و فکرهایی که میروند و میآیند.
این روزها از آن وقتهایی است که دلم میخواهد همه چیز را همانطوری که هست بگذارم و بیخبر از همه، بروم. بروم یک جایی که با همهی این جاهایی که تا به حال بودهام فرق دارد. یک جایی که هیچچیزش من را یاد هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کاری نیندازد. بروم یک مدت گمگور بشوم. بعد دوباره دلم تنگ بشود و برگردم!
با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شدهاند، ولی باز به قدم زدن و تجربهی منظرههای جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند.
پل روی درهی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا میکرد. آنطرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت میآمد. پل، مجموع چند الوار قدیمی بود که با طناب به هم بسته شده بودند.
پسر تصمیم گرفته بود که اینبار، آن طرف دره را به تنهایی تجربه کند. روی پل رفته بود و با احتیاط از آن گذشته بود. دختر، کنار پل ایستاده بود و رفتنش را تماشا کرده بود. پسر که به آن طرف دره رسیده بود، برای دختر دستی تکان داده بود و او را از به سلامت رسیدنش مطمئن کرده بود.
بعد دختر، کنار پل نشسته بود و انتهای طناب ِ بسته شده به پل را پیدا کرده بود و به سختی گرههای بزرگ اولین طناب را از هم باز کرده بود. زمختی طناب، پوستهی نوک انگشتهای دختر را بُرده بود. وقتی به سراغ طناب دوم رفته بود، دیگر اثری از پسر نبود. گرههای طناب دوم، سختتر از طناب اول، باز شده بودند و پل، رها شده بود. خون از انگشتهای دست دختر میچکید.
آنقدر جلوی دهان ِ قلبشان را گرفتند که… تمام کرد.
این روزها فکرم مشغول انتخاب رشته است. بعد از چند هفته تحقیق و مشاوره، هنوز نفهمیدهام اولی را انتخاب کنم که یک علم تحلیلی و مبنایی است؛ یا دومی را که ابزاری و کاربردی است. این که قید «اولی» و «دومی» را آوردم، یعنی که مشاوره و تحقیق، همچین هم بیاثر نبوده است؛ اما خب، هنوز رفع تردید هم نشده است.
خب اگر تحلیل کنم و آسیبشناسی، ولی ابزارش را نداشته باشم؛ یا برعکسش، اگر ابزار و شیوهی کار را بلد باشم، ولی سرچشمهی مشکل را نتوانم پیدا کنم، چه فایده دارد؟! تا آخر عمرم هم که نمیتوانم بین رشتههای مختلف بچرخم و بخوانم تا «همه فن حریف» بشوم!
همیشه ذهنم به اینجا که میرسد، دو تا «کاش» توی سَرم چرخ میخورد: اولیاش اینکه «کاش آدم اینقدر محدود نبود»؛ که خب به هر حال، همین است که هست! دومیاش اینکه کاش مؤسسات فرهنگی ما، به جای این همه طرحهای کماثر کوتاهمدت، میآمدند برنامهی درازمدت ِ عملی و شدنی برای خودشان میریختند و بعد چند تا نیروی تاپ و بااستعداد و خلاق هم میگرفتند. بعد استعداد و علایق نیروهایشان را درست و حسابی و کارشناسانه، کشف میکردند و بر حسب علاقهی فردی و نیاز گروه، آنها را میفرستادند توی رشتههای مختلف دانشگاهی و از مجموع اینها یک گروه کارکُشتهی هماهنگ میساختند. مثلاً یکی آسیبشناسی میکرد و میداد بعدی تا راهکار تخصصی ارائه بدهد. بعد او هم راهکارش را میداد نفر بعدی تا روش اجرایش را تعیین کند و یکی دیگر هم مسئول اجرایش میشد. اینطوری هم همه از تخصصشان استفاده میکردند، هم لذت کار در همان حیطهی تخصص را میچشیدند، هم کار به بهترین کیفیت انجام میشد، و هم شاید گوشهای از یک گرهی مملکت باز میشد.



